{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درحصارسردنگاهت

درحصارسردنگاهت
Part¹⁰
وسطِ اون همه حرف و حدیثِ سنگین، یه لرزه به تنم افتاد. تهیونگ با اون چشمایِ خسته، یهو گفت: «ات... برای گوشیت... یه پیامی اومده بود فکر کنم یادت رفت بخونیش.»

با دستایِ لرزون، گوشیم رو از جیبم درآوردم. یه پیام از بابام بود. «اگه نیای خونه خونت پای خودت» همین کافی بود تا رنگ از رخسارم بپره و حس کنم انگار یه تکه یخ توی دلم نشست. تهیونگ هم که انگار می‌دونست پشتِ این پیام چه طوفانی به پا شده، نگاهش عوض شد. اون می‌دونست بابام چطوری با کلمات مثلِ چاقو عمل می‌کنه.

ساعتِ شیشِ عصر شد. آسمون داشت به رنگِ سوخته درمی‌اومد. تهیونگ که انگار می‌خواست از اون فضایِ سنگینِ اتاق و اون پیامِ لعنتی نجاتم بده، با اون لحنِ همیشگی‌اش اما این بار با یه رگه‌هایی از مهربانیِ پنهان، گفت: «ات... بهتره بری خونه. الان دیگه وقتِ رفتنه.»

با بی‌حالی از عمارت زدم بیرون. جاده توی چشمام می‌چرخید. وقتی رسیدم دمِ درِ خونه، سکوتِ مرگباری اونجا رو گرفته بود. خونه که همیشه پر از سروصدا بود، حالا انگار یه قبرستانِ بزرگ بود. با خودم گفتم: «حتماً خوابیدن... حتماً سرشون گرمه.»

از صبح حتی یه لقمه هم نخورده بودم. شکمم از گرسنگی می‌پیچید. رفتم سمتِ آشپزخونه، تنها چیزی که می‌تونستم با سرعت و بدونِ فکر درست کنم، کیمچی بود. رفتم سراغِ کلم‌هایِ تازه، با اون طعمِ تندِ سیر و زنجبیل، سسِ تند و فلفل‌ها و اون ادویه‌هایی که بویِ تندی توی فضا می‌پراکنن. همون‌طور که داشتم با دستایِ لرزون مواد رو با هم ترکیب می‌کردم، اشکام بی‌اختیار می‌ریخت توی ظرف. کیمچی رو با یه ولعِ عجیب خوردم، انگار می‌خواستم اون طعمِ تند، دردِ توی دلم رو بسوزونه و از بین ببره.

خسته و کلافه، رفتم حموم. زیرِ آبِ گرم نشستم تا شاید این تنهاییِ لعنتی کمی آروم بشه. وقتی از حموم اومدم بیرون و با یه حوله خشک می‌کردم، یهو... دنیا دورِ سرم چرخید. خشکم زد.

درِ نیمه‌بازِ هال، یه صحنه‌یِ کثیف و وحشتناک جلوی چشمام بود. بابام... همون مردی که همیشه برام از نظم و اخلاق می‌گفت، با یه دختر که هم‌سن و سالِ خودم بود، داشت همدیگه رو می‌بوسید. انگار زمان ایستاد. انگار تمامِ اون کیمچی که خورده بودم، یهو تلخ شد. بدون اینکه یه کلمه حرف بزنم، بدون اینکه حتی یه قطره اشک بریزم، از اونجا فرار کردم. رفتم توی اتاقم، لباسام رو با دستپاچگی پوشیدم و خودم رو پرت کردم روی تخت. با اینکه هنوز جایِ زخم‌هایِ بدنم تیر می‌کشید، اما دردِ جسمم در مقابلِ اون دردِ روحی، هیچی نبود. از شدتِ خستگی و ناامیدی، چشام بسته شد و خوابم برد.

صبح شد. با یه سردردِ وحشتناک بیدار شدم. انگار یه نفر با پتک زده بود توی سرم. با بی‌حالی بلند شدم که برم یه قرصِ سردرد بخورم، که...
......
سلاممممم
دلم براتون تنگ شده بوددد
اینم پارت جدید تقدیم به نگاهاتون
امید وارم خوشتون امده باشه
شرطا:
لایک: ۵
بازنشر: ۳
دیدگاه ها (۰)

بانو فالوشه؟ 🥹💙https://wisgoon.com/989143_4746

بپرسید همه رو جواب میدم

پنجشنبه و جمعه من چگونه گذشت

مرگ و زندگی پارت 4 :ا/ت اون صحنه رو دید اما خبر نداشت نامجون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط