{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درخواستی سفر آخر - پارت دو: سوزا

درخواستی سفر آخر - پارت دو: سوزا
توصیه میشه با آهنگ بخونین

از روزی که از بیمارستان برگشتم، دیگه همه‌چیز فرق کرده بود. دیگه فقط مسافر نبودم، دیگه دنبال قبر و عذاب وجدان هم نمی‌گشتم. قلب تازه‌ام تکونم می‌داد. انگار می‌خواست بگه: «کافیه، وقتشه زندگی کنی.»

تو سیسیل موندم. کلاس ادبیات، همون‌جا قلب تازه بهم یاد داد که چطور زندگی کنم.

لئوناردو دو ردیف جلوتر از من می‌نشست. سرد، ساکت، با چشمای تیره و یه دیوار بلند دور خودش. قلبم هر بار که از کنارش رد می‌شدم تندتر می‌زد. ولی نمی‌دونستم این عشقه یا هشدار.

کم‌کم تو کافه دانشگاه به هم نزدیک شدیم. از داستایفسکی حرف زد، از تنهایی، از اینکه هیچ‌وقت به کسی نیاز نداشته. من فقط گوش می‌دادم. و یه شب، زیر بارون، اولین لبخندش رو دیدم. قلبم درد گرفت.

عاشقش شدم. ولی اون نمی‌تونست تسلیم بشه. هر وقت نزدیک می‌شدم، دور می‌شد. یه شب تو پارک کنار دریا دستم رو گذاشتم روی دستش، یخ بود، ولی نکشید. فقط گفت: «لطفا بردار.»

هفته‌ها گذشت و من سعی کردم فراموشش کنم. ولی قلبم یادم نمی‌داد. یه شب درد گرفت، شدید، نفس‌گیر. تلفن رو برداشتم، شماره‌ش رو گرفتم. ولی قبل از اینکه گوشی رو ببرم، افتادم.

بیمارستان. چراغای سفید. صدای بیپ. قلبم دوباره تپید، قوی‌تر از قبل. دکترها گفتن قلبت زیادی ضعیف برا زنده بودن
لئوناردو با قدم‌های سنگین وارد اتاق شد، هوا با بوی تند مایع ضدعفونی پر شده بود. او به‌آرامی به تخت سوزا نزدیک شد؛ صدای بوق‌های دستگاه‌ها، تک‌تک، ضربه‌ای به قلبش می‌زد. دست سوزا که سرد و بی‌حس شده بود، در دست لئوناردو جا گرفت. نگاهش پر از عشق و ترس بود و با صدایی لرزان گفت: «سوزا، تمام این سال‌ها… من تو را دوست داشتم؛ از همان روز اول که با هم در کلاس نشستیم. هر بار که خنده‌ات را می‌دیدم، دلم می‌گفت: «این دختر، همه چیز است». اما هر بار که می‌خواستم بگویم، ترس از دست دادن تو، زبانم را بند می‌آورد. حالا… حالا که زمان کم است، می‌خواهم بگویم: تو بهترین اتفاقی بودی که در زندگی‌ام افتاد.»

سوزا سرش را به‌آرامی تکان داد؛ چشمانش که هنوز درخشان از زندگی بود، با یک لبخند خفیف تلخ زد
دست‌هایشان به‌هم چسبید، انگار می‌خواستند زمان را متوقف کنند. اما صدای بوق‌ها بلندتر شد؛ هر ضربه‌ای که می‌نواخت، یک قدم به پایان می‌برد. لئوناردو به‌چشم‌های سوزا نگاه کرد و دید که نور از آن‌ها به‌آرامی خاموش می‌شود؛ مثل شعله‌ای که آرام می‌سوزد سوزا با تمام توانی که داشت دستهایش برد بالا و و با تمام قودرتش(گودرت💪) سر لئوناردو گرفت و به بوسه ای آرام کرد و سوزا رفت و دیگر برنگشت و لئونادری موند با خاطره ای که هم تلخ و هم شیرین پایان
دیدگاه ها (۰)

درخواستی با آهنگ رو ویدیو بخونینسفر آخرمن از بچگی عاشق نقشه‌...

پارت ۵۸

پارت سیزدهم شب کنار ساحل نشستیم.سرم رو روی شانه‌ی جونگکوک گذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط