Amityville Horror House

23:Amityville Horror House
خانه‌ی ترسناک امیتویل



مهمونی:(روایت از نظر نورا:)
بین جمعیت، نورا جونگکوک را پیدا می‌کند. هنگامی که چشمانش به او می‌افتد، قلبش برای لحظه‌ای می‌ایستد و در دل به خودش ناسزا می‌گوید که از کی چنین دختر عجیبی شده است؟ آخر او مانند نوری در میان جمعیت می‌درخشید.
جونگکوک وقتی برمی‌گردد و با نورا روبه‌رو می‌شود، کاملاً متعجب می‌گوید:
«اوه، بانوی من، چه سعادتی که دوباره شما را دیدم.»
– «اوه، آقای جئون، چه جالب!»
– «لطفاً منو جونگکوک صدا کنین.»

---

«اون شب، اتفاقی تو مهمونی پدرم نورا رو دیدم. همیشه مهمونی‌های پدرم کسل‌کننده بودن... البته نه اون شب. شاید بیشتر از هر روز دیگه‌ای اون شب برام مثل بهشت بود!»

با حرف جونگکوک به خنده می‌افتم، طوری که چیزی نمانده از تاب بیفتم. دست‌های جونگکوک مرا نجات می‌دهند و دوباره در جایم می‌نشانند.
به چشمانم نگاه می‌کند:
«کجاش خنده‌داره؟»
صورتش به صورتم خیلی نزدیک می‌شود و همین باعث تند شدن ضربان قلبم می‌گردد.
«اوه... خب... نمی‌دونستم شما اشراف‌زاده هستین، جناب جئون، وگرنه کنارتون این‌قدر بی‌ادب رفتار نمی‌کردم.»

جونگکوک ابروهایش را به خاطر حرف‌هایم بالا می‌اندازد. راستش جمله‌ام چون اولش خجالت‌آور بود و آخرش نیش و کنایه داشت، کمی عجیب به نظر می‌رسید.
جونگکوک برمی‌خیزد؛ نوری سفید، روی شانه‌هایش بازی می‌کند و نسیم صبح، موهایش را چون رشته‌ای از مه می‌رقصاند. لحظه‌ای حس می‌کنم مقابل روحی ایستاده‌ام که از میان آفتاب گذشته است.آخر چطور ممکن است موجودی تا این حد زیبا و دلربا باشد؟ پوست سفیدش ـ که اگر زنده بود حتماً لطافت ابریشم را داشت ـ و آن نگاه خاکستری‌اش، که انگار خاطرات بی‌شماری را در خود پنهان کرده‌اند
جونگکوک با صدایی نرم و جدی زمزمه می‌کند: “بهتری؟” گویی واژه‌ها، نگران از لبانش می‌گریزند....

همین حرفش مثل نسیم صبح صورتم را نوازش می‌کند و حس سبکی درونم می‌دود، چون مهم‌ترین بخش‌هایش را فقط برای آرام کردن من گفته بود.
«آره، ممنون، خیلی بهترم.»
لبخند پهنی روی لبم می‌نشیند.
جونگکوک ادامه می‌دهد:
«لیلی امشب میاد. امشب هم خطرناکه... این هفته، هفته‌ی ارواحِ بی‌قرار و شبح‌های غیرممکنه. شیاطین از دنیای پسین بیرون میان...»

با گفتن این جمله لرزی به بدنم می‌افتد. وقتی جونگکوک ترس را در چشمانم می‌بیند، لبخند امیدوارکننده‌ای بر لبانش می‌نشیند:
«نترس، اِلای کوچولو... من همیشه کنارت‌ام. اگه به دردسر افتادی، فقط صدام کن – من حتماً میام.»

دست‌های سردش را روی شانه‌هایم می‌گذارد. گرمایی خوشایند از تماسش در وجودم جاری می‌شود و لپ‌هایم سرخ می‌شوند. بلند می‌شوم و می‌گویم:
«معلومه که نمی‌ترسم... ولی ممنون.»

---

لیلی موهای قهوه‌ای و کوتاهش را پشت گوشش می‌اندازد و با چین دادن به دماغش می‌گوید:
«خب، من کل امشبو اینجام! الانم هنوز عصره؛ بیا یه جرئت و حقیقت بازی کنیم!»
زک، نگاه غضب‌آلودی به لیلی می‌اندازد:
«از این یارو خوشم نمیاد!»

صدایش بچه‌گانه است، ولی دیگر شبیه کودک چهار ساله نیست؛ هرچند هنوز بدن و صدایی کوچک دارد.
لیلی لب‌هایش را مثل غنچه جمع می‌کند و با شیطنت می‌گوید:
«هِعی، بچه کوچولو!»
୨୧˙_________˙୨୧
🎧━━━━━━●───────
⇆ㅤ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤ↻️
‌‌ ♡ ㅤ ❍ㅤ ⎙ㅤ ⌲
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
ᴸⁱᶠᵉ•ــــﮩﮩـــ٨ـﮩـ۸ـﮩـــ٨ﮩ٨ﮩﮩــــــ•ᴰᵉᵃᵗʰ
⠀*        .                ✦   *
     ⠀    ⠀  ,
● ִ ۫ ˑ   ⠀⠀⠀⠀⠀.          ⠀⠀⠀✦ ⠀ ⠀              ⠀⠀⠀⠀⠀* ⠀⠀⠀.          . ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀✦⠀⠀⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀

‌‌ ‌ ‌ ‌‌● ִ ۫ ˑ   ⠀⠀⠀⠀⠀.          ⠀⠀⠀✦ ⠀ ⠀              ⠀⠀⠀⠀⠀*        .                ✦   *
     ⠀    ⠀  ,
● ִ ۫ ˑ   ⠀⠀⠀⠀⠀.          ⠀⠀⠀✦ ⠀ ⠀              ⠀⠀⠀⠀⠀* ⠀⠀⠀.          . ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀✦⠀⠀⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀

‌‌ ‌ ‌ ‌‌● ִ ۫ ˑ   ⠀⠀⠀⠀⠀.          ⠀⠀⠀✦ ⠀ ⠀              ⠀⠀⠀⠀⠀*        .                ✦   *
     ⠀    ⠀  ,
● ִ ۫ ˑ   ⠀⠀⠀⠀⠀.   ɴᴇᴡ ᴘᴏꜱᴛ
ʏᴏᴜ ʜɪᴛ ᴍᴇ ꜱᴏ ʜᴇʏ ʜᴇʏ, ꜱᴏ ʜᴇʏ ɪ'ᴍ ᴏᴋᴀʏ ʙᴜᴛ ɪ'ᴍ ꜱᴛɪʟʟ ʜᴀᴠɪɴɢ ᴀ ᴘʀᴏʙʟᴇᴍ
#مود#حق#اقیانوس_میدزی#ایتزی#فوریو#وایرال#سرگرمی#طنز#یجی#لیا#ریوجین#چریونگ#یونا#چوپ#جی_وای_پی#دنس#ایت_گرل#کیپاپ#اکسپلور#ویسگون#لیسا#رزی#جیسو
#BTS #army #bangtan #namjoon #Jin #Suga #Jhope #Jimin #tahyung #Jungkook 𝆤 𝆤𝆤𝆤 𝆤𝆤𝆤 𝆤 𝆤𝆤𝆤𝆤 𝆤𝆤 𝆤𝆤 𝆤 #Video #clip #Music #Factor #Walipier #Profile︶ ֢ ⏝ ֢ ︶ ୨୧ ︶ ֢ ⏝ ֢
دیدگاه ها (۴)

ᴘᴀʀᴛ32

ᴘᴀʀᴛ31

ᴘᴀʀᴛ20

چپتر ۱۲ _ سایه انتقامکوهستان ساکت است. نه باد می وزد، نه جیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط