ᴘᴀʀᴛ32
15 سا ل בروغ ؋ـصل سوم
زهر مار ارواح؛چیزی که میتواند هر شیطانی را در ده ثانیه به کام مرگ ببرد البته وقتی ان مکان زخمی باشد شیاطین قوی نیز خواهند مرد، برای همیناست که بیشتر شیاطین از دور باهایم مبارزه میکنند بعد چند دقیقه فالکو خوب میشود خوب؟بیشتر در حدی که بتونه چند کلمه حرف بزنه:«از وقتی اون شاه دروگه عوضی اومده الکس گم شده» چشمانم گشاد میشود، پس دقیقا همون موقعه گم شده؟باورم نمیشه عمرا اگه فرار کرده باشه نگنه خودشو کشته؟فرار ازش بعیده ولی هر کار دیگه ای بعید نیست
فالکور با سختی حرف میزند:«اون روز یادمه یهو همه جا بوی خون گرفت الکس و من همونجا نشسته بودیم یهو به خودمون اومیدم کل حیاط لعنتی پر شده بود از ارتش خونین الکس تا تونست کشتشون ولی خب کافی نبود وقتی خیلی سخت بود اون اومد» چشمانم گشاد میشود منظورش جونگکوکه؟چه منفعتی برای جونگکوک داره؟
_جونگکوک برای چی؟
_آهههه نمیدونم فقط میدونم هر دومون تا حد مرگ داشتیم خون ریزی میکردیم هیچ وقت ندیده بودم الکس به یکی ببازه
_آره خب یک نفر به یک لشکر صددرصد میمردین باید میرفتین ولی اون یه کله خر تر از این حرفاست چطور زند ه بیرون اومدی؟
_خود شاهزاده دورگه رهام کرد درمورد عذاب دادن الکس باهاش حرف میزد فکر نکنم بتونه یادم بره
_چیو؟
_چشماشو وقتی داشت شمشیر تو شکم الکس فرو میکرد میخندید و میگفت این هیچی نیست کاری میکنم جلوی لتیشیا خورد شی
_ولی من حتی الکس رو ندیدم
_نتونستم پیداش کنم وقتی حالم خوب شد همه جا رو دنبال گشتم حتی الانم
_چی سراغت اومد هوم؟
_ اینکه شاه دورگه اونو برده تو قصرش لتیشیا میدونی الکس رو چی حساسه؟
_معلومه نه؟..من؟ شتت یعنی میگی الکس رو جلوی من شکنجه داده؟نه بابا شاه دورگه خیلی پاکه!
_ یه چیزی درمورد جلوی اتاقت گفت..
چشمانم سیاهی رفت با این حرف فالکور فورا از اتاق خارج شدم واصلا اهمیت ندادم داره میلرزه و درد میکشه، ولی وقتی به جلوی باغ رسیدم از آورد جیسو به مهمونی پشیمون شدم میدونستم ش/راب ها ی اینجا ش/راب شیاطینن اینقدر عصبی بودم که متوجه نشدم جیسو رو تنها اینجا ول کرده بودم و الان یک دختر شیطان روسی او را روی زمین انداخته و سعی در نزدیک شدن به او دارد با دیدن این صحنه دیگه چیزی نمانده کل این مکان رو نابودکنم مستقیم به سمت دختر میروم که روی جیسو خیمه زده با چکمه هایم تو صورتش میکوبم و او را از جیسو دور میکنم مارم چون احسساتم را رها کرده بودم از بدنم بیرون می آید و بزرگ ترین شکل ممکن میشود خود را دور دختر میپیچد و صدای شکستو تق استخوان هایش میشنوم ولی اصلا اهمیتی نمیدهم و جیسو را در بغلم گرفته دختر فریاد و جیغ میکشد اما مردم اطرافش اینقدر در دنیای دیگری هستند که حتی جلوی خود را نمیبیند بالاخره به خود می آیم و دختر را ول میکنم مار کوچک میشود و به ستم باز میگردد و دوباره مانند خالکوبی روی شکمم پدید می آید نگاهم به جیسو می افتد که نمیکه م/ست است او را محکم در آغوش میگیرم و موهایش را نوازش میکنم:«شرمنده تنهات گذاشتم» و او را به سرعت از مهمونی جهنمی دور میکنم کی فکر میکرد من روزی نگران یک یاغی شوم الکس
زهر مار ارواح؛چیزی که میتواند هر شیطانی را در ده ثانیه به کام مرگ ببرد البته وقتی ان مکان زخمی باشد شیاطین قوی نیز خواهند مرد، برای همیناست که بیشتر شیاطین از دور باهایم مبارزه میکنند بعد چند دقیقه فالکو خوب میشود خوب؟بیشتر در حدی که بتونه چند کلمه حرف بزنه:«از وقتی اون شاه دروگه عوضی اومده الکس گم شده» چشمانم گشاد میشود، پس دقیقا همون موقعه گم شده؟باورم نمیشه عمرا اگه فرار کرده باشه نگنه خودشو کشته؟فرار ازش بعیده ولی هر کار دیگه ای بعید نیست
فالکور با سختی حرف میزند:«اون روز یادمه یهو همه جا بوی خون گرفت الکس و من همونجا نشسته بودیم یهو به خودمون اومیدم کل حیاط لعنتی پر شده بود از ارتش خونین الکس تا تونست کشتشون ولی خب کافی نبود وقتی خیلی سخت بود اون اومد» چشمانم گشاد میشود منظورش جونگکوکه؟چه منفعتی برای جونگکوک داره؟
_جونگکوک برای چی؟
_آهههه نمیدونم فقط میدونم هر دومون تا حد مرگ داشتیم خون ریزی میکردیم هیچ وقت ندیده بودم الکس به یکی ببازه
_آره خب یک نفر به یک لشکر صددرصد میمردین باید میرفتین ولی اون یه کله خر تر از این حرفاست چطور زند ه بیرون اومدی؟
_خود شاهزاده دورگه رهام کرد درمورد عذاب دادن الکس باهاش حرف میزد فکر نکنم بتونه یادم بره
_چیو؟
_چشماشو وقتی داشت شمشیر تو شکم الکس فرو میکرد میخندید و میگفت این هیچی نیست کاری میکنم جلوی لتیشیا خورد شی
_ولی من حتی الکس رو ندیدم
_نتونستم پیداش کنم وقتی حالم خوب شد همه جا رو دنبال گشتم حتی الانم
_چی سراغت اومد هوم؟
_ اینکه شاه دورگه اونو برده تو قصرش لتیشیا میدونی الکس رو چی حساسه؟
_معلومه نه؟..من؟ شتت یعنی میگی الکس رو جلوی من شکنجه داده؟نه بابا شاه دورگه خیلی پاکه!
_ یه چیزی درمورد جلوی اتاقت گفت..
چشمانم سیاهی رفت با این حرف فالکور فورا از اتاق خارج شدم واصلا اهمیت ندادم داره میلرزه و درد میکشه، ولی وقتی به جلوی باغ رسیدم از آورد جیسو به مهمونی پشیمون شدم میدونستم ش/راب ها ی اینجا ش/راب شیاطینن اینقدر عصبی بودم که متوجه نشدم جیسو رو تنها اینجا ول کرده بودم و الان یک دختر شیطان روسی او را روی زمین انداخته و سعی در نزدیک شدن به او دارد با دیدن این صحنه دیگه چیزی نمانده کل این مکان رو نابودکنم مستقیم به سمت دختر میروم که روی جیسو خیمه زده با چکمه هایم تو صورتش میکوبم و او را از جیسو دور میکنم مارم چون احسساتم را رها کرده بودم از بدنم بیرون می آید و بزرگ ترین شکل ممکن میشود خود را دور دختر میپیچد و صدای شکستو تق استخوان هایش میشنوم ولی اصلا اهمیتی نمیدهم و جیسو را در بغلم گرفته دختر فریاد و جیغ میکشد اما مردم اطرافش اینقدر در دنیای دیگری هستند که حتی جلوی خود را نمیبیند بالاخره به خود می آیم و دختر را ول میکنم مار کوچک میشود و به ستم باز میگردد و دوباره مانند خالکوبی روی شکمم پدید می آید نگاهم به جیسو می افتد که نمیکه م/ست است او را محکم در آغوش میگیرم و موهایش را نوازش میکنم:«شرمنده تنهات گذاشتم» و او را به سرعت از مهمونی جهنمی دور میکنم کی فکر میکرد من روزی نگران یک یاغی شوم الکس
- ۱.۲k
- ۰۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط