{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Gentlemanshusband

#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_348


«لیلی»

وقتی ماشین توی پاکینگ پارک شد سریع ازش پیاده شدم و سمت خونه به راه افتادم
کلیدو انداختم و با خستگی درو باز کردم
دیدم نامجون خودشو روی مبل انداخته و ساعدش روی چشماشه
با قدمام نزدیکش شدم و سلامی دادم
وقتی صدامو شنید مثل برق گرفته ها روی مبل نیم خیز شدو بهم زل زد

_چیشد؟؟؟
بهش گفتی؟
چه ری اکشنی نشون داد!
د بگو دیگه

زیاد از رفتارش تعجب نکردم
معلومه از وقتی رفتم چقدر فکر خیال اومده توی سرش.

+میرم  لباس عوض کنم و بیام
بعدش صحبت میکنیم

ناچار سری تکون دادو تکیه اش رو داد به مبل
سریع وارد اتاقم شدم
لباسام رو کنـ..دمو یه تیشرتو یه شلوارک گشا.د مشکی تـ..ن کردم
در اخر بعد پاک کردن ارایشمو رفتن یه سرویس پنج دیقه ای به سمت طبقه پایین به راه افتادم
جونگکوک پیش نامجون نشسته بودو سرش توی گوشیش بود
نامجون هم کلافه به روبروش خیره بود
اهمی کردم و روبروی دوتاشون نشستم
نامجون دستی توی موهاش کشید

_جان جدت زود زبون باز کن ببینم چیشده!
+وا چته
هولم نکن الان از اولش برات میگم

همونطور که گفتم
از لحظه اول
حرفای لیسل درباره نامجونو گریه ها بغضاشو حـ..سی که وقتی به اصطلاح بهش خیا..نت شده و....
خلاصه همه اتفاقاتو بیان کردمو در اخر  منتظر عکس العمل نامجون نشستم
اروم دستی توی صورتش کشیدو به نقطه نامعلومی خیره شد
نگاهمو دوختم به جونگکوک
اونم داشت منتظر به عرفان نگاه میکرد
بالاخره بعد از چند مین نامجون دهن باز کرد

_لعـ.نت بهم
چقدر عذابش دادمو خودم خبر نداشتم.
این چه بازیه
شده فیلم هندی
مگه میشه یکی تا این حد قصد خراب کردن رابـ..طه ما رو داشته باشه که بیاد این دروغارو براش مطرح کنه!
+اره
توی این نسل این نسل سو..خته همچی از همه برمیاد
بهرحال
مطمئنم بشینی باهاش قشنگ حرف بزنیو همچیو توضیح بدی اونم سعی میکنه درکت کنه
کمی دور از باوره
ببین نمیخوام بگم تو از عمد اون دخترو دست ما.لی کردی
ولی واسه لیسا این اصلا قابل درک نیست که یه مسـ..تی ساده این کارارو بکنه!

_حق باتوعه
ولی بازم شانسمون رو امتحان میکنیم
توی قرار بعدیت باهاش
منم حضور دارم

با مکث جواب دادم..

+باشه حتما
_من میرم یکم بخوابم
سرم در.د میکنه..
فردا هم میرم خونه
+برو بسلامت.. شب بخیر.

وقتی نامجون بلند شد و رفت جونگکوک نفس عمیقی کشید و دستی تو موهای پرپشت جذابش کشید..


_فقط منم که میدونم این پسر چقدر در.د عشقو تنهایی کشیده
+مطمئنم هردوشون حسابی عذاب دیدن..

توی سکوت نشسته بودیم و کسی چیزی نمیگفت
جونگکوک بالاخره سکوتو شکست

_ اگه مثلا
یه همچین اتفاقی واسه یکی از ما بیوفته
و خب موجب جداییمون بشه اونوقت...

ادامه حرفشو خوردو سرشو پایین انداخت

+ادامش؟ اونوقت چی؟

از روی مبل بلند شد و دستاشو فرو برد توی جیب شلوارش

_هیچی
من میرم بخابم
امروز خیلی خسته شدم

متوجه شدم دوست نداره بحثو ادامه بده و من کاملا برعکسشو میخواستم..

+باشه شب بخیر
_ شبخیر

اینو گفت و به سمت پله ها به راه افتاد
خودمم حسابی خسته بودم..
ولی دلم نمیخواست بخوابم
بخصوص اون حرفه نصفه جونگکوک توی ذهنم برام سوال ایجاد کرده بود
پوفی کشیدم و سمت اشپزخونه رفتم..
با قهوه ساز یه قهوه درست کردم و همونجا توی اشپزخونه نشستم.
راستش اصلا توی عالم خودم نبودم
داشتم به همه چیز فکر میکردم..
از مادرم گرفته تا یونگی و وونا
از بابام گرفته تا روز ازدواجم با جونگکوک..

انگار مغزم موقعیت دیده بودو داشت همه چیز رو مرور میکرد.
به معنای واقعی تو دنیای افکارم بودم که صدا زدن های مکرر یک نفر منو از اون حالتم بیرون اورد
سرمو بلند کردم و به جونگکوک که صورتش چند میلی متریم بود زل زدم..
اول کمی بی حرکت و ساکت نگاش کردم و بعد گفتم

270 لایک
دیدگاه ها (۱۲)

#Gentlemans_husband#season_Third#part_349+چیزی شده؟ لحظه ای ...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_350کلیدو انداختمو وارد...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_347یکم منتظر موندم که ...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_346ادامه حرفش با قطره ...

#شیرینَکَم_تو_مال_منی پارت ۲۷از زبان والریا از اتاق خارج شدم...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_329+بله کلی برنامه دار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط