{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Gentlemanshusband

#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_350



کلیدو انداختمو وارد خونه شدم
خونه غرق در تاریکی بود و گنجشک هم پر نمیزد
سمت پذیرایی به راه افتادم و جونگکوک رو صدا زدم

+جونگکوک؟
جونگکوک کجایی
خونه ای؟

وقتی به پذیرایی رسیدم با دیدن تصویر روبروم قلبم از تپش ایستاد
دیدم جونگکوک روی مبل نشسته و یه دختر ریزه و هم جـ..سه خودم توی بغــ..لشه و داره اونو میبو//سه!!!!
فکر کنم خو..ن توی ر.گم یک لحظه منجمد شد!
وسایل توی دستم اروم از دستم افتادو قطره اشکی از گوشه چشمم چکید
با تعجب و خشم رو به جونگکوک گفتم

+این.. اینجا چخبره!!

جونگکوک چشمای بی حـ..سش رو بهم دوخت
خالی از هر حسی بودن.. خنثی..

_ چرا داری مزاحم اوقات عاشقانه منو زن جدیدم میشی، ها؟؟؟

از تحکم صداش شونه هام بالا پریدو بغضم شکست

+نه... نههه تو نمیتونی این کارو با من بکنی نه..... نههه'
...
با جیغ روی تخت نیم خیز شدم
پیشونیم عرق کرده بود و دستام از شدت فشارو عصباینت میلرزیدن
پاهام سست شده بودنو توان اینکه از روی تخت پایین بیام رو نداشتم!!
با هر زوری که بود پارچو از روی عسلی برداشتم و لیوان ابی برای خودم ریختم
با همون دستای لرزون لیوان رو به دهنم نزدیک کردم و یکم ازش خوردم..
دستمو روی قلبم گذاشتم
مطمئنم تا مرز سکته رفتم!
این چه خواب مریـ.ضی بود؟؟

وقتی حالم بهتر شد از روی تخت پایین اومدمو سمت ایینه به راه افتادم
رنگ به رخم نمونده بودو پیشونیم هنوز کمی عر..ق داشت..
سمت سرویس رفتم و ابی به سر صورتم زدم و بعد مسواک اومدم بیرون و دوباره به طرف ایینه رفتم..
امروز تصمیم داشتم یونگی و وونارو واسه ناهار دعوت کنم البته با جونگکوک مشورتی نکرده بودم
ولی قطعا مخالفتی نمیکرد..
موهامو گوجه ای بستم
سمت گوشیم رفتم و شماره وونارو گرفتم
بعد چند بوق جواب داد

_جانم
+سلام چطوری خوبی عروس خانوم
_قربونت خودت چطوری خوبی؟ چخبر؟
+خوبم خداراشکر.. سلامتی
این چند وقت داره به صورت خیلی تکراری میگذره..
البته یکسری اتفاقات افتاده که بعدا برات تعریف میکنم حضوری!
خودت چخبر عروس خانوم؟
_ نمیشه پشت گوشی بگی؟
میدونی که از کنجکاوی میمیرم!
+ خیلی زود همو میبنیم
نگفتی با شادوماد چیکار کردین؟

مکثی کرد..

_ کلی گشتیم
البته قبلا هم میرفتیم دور دور..
ولی الان دیگه خیلی راحت لذ.ت میبردم.
کلی چیز میزم واسه جهیزیم خریدم و..
+ اینطور که میگی داره بهت خیلی خوش میگذره!
_اره تا حدودی
+خب حالا اینو بگو
واسه ظهر جایی میخواین برین یا برنامه خاصی دارین؟
_من که ندارم ولی یونگی رو نمیدونم
چطور؟
+میخوام اگه میشه شما امروز ظهرو مهمون ما باشین!
_ایجانم.. دستت در.د نکنه!
باید ببینم یونگی چی میگه
ببینم افتخار میدیم بیایم پیشتون یا نه..
+نگاش کن دختریه سلیـ.طه
اصلا به در.ک
مارو ببین میخواستیم به کی خوبی کنیم..
_قهر نکن دیگه شوخی بود
چشم بهت خبر میدم
+باشِ منتظرم  وونا.. زود بگیا
فعلا
_باشه.. خدافـــظ

چند دقیقه ای الکی توی اتاق موندم تا بالاخره وونا جواب داد که میان..
شادو خرم گوشیمو زدم تو شارژو از اتاقم خارج شدم
پله هارو پایین رفتم و وارد اشپزخونه شدم
نگاهی به ساعت دیواری اشپزخونه انداختم
ساعت، ده بود.
زود یه میز مشتی چیدم و منتظر شدم اوناهم بیان
طبق معمول نامجون زودتر از جونگکوک اومد و نشست پشت میز..
بعد چند مین جونگکوک هم به جمعمون پیوست
ولی حتی یه نیم نگاهی هم بهم ننداخت

یعنی قهره؟؟
شنیده بودم تو اینستا میگن پسرا پرنسس شدن..
پس بگو واقعیت داره!!!
اخه یکی نیست بگه مرد گنده تو رو چه به قهر کردن!!؟
حالا من باید برم ناز این گودزیلارو بکشم!!

270 لایک
دیدگاه ها (۱۳۶)

#Gentlemans_husband#season_Third#part_351اخه یکی نیست بگه مر...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_352+ای مر.گ رو اب بخند...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_349+چیزی شده؟ لحظه ای ...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_348«لیلی» وقتی ماشین ت...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_324برای اینکه زحمت های...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_325پوفی کشیدم و روی تخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط