{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۴

ماشینا همه خط شروع وایساده بودن، صدا‌ی اگزوزا اونقد بلند بود که گوش آدما سوت می‌کشید. من پشت فرمون نشسته بودم عینکم‌و زدم، موتور‌و روشن کردم و یه لبخند گوشه لبم نشست. همون موقع نگاهم خورد به ماشین جونکوک که درست بغل‌دستم وایساده بود. اونم مثل همیشه با چهره‌ی سرد و بی‌احساسش بهم زل زد.

بادیگارد: سه… دو… یک… بروووو!

ماشین‌هارو گاز دادیم و لاستیکا از شدت سرعت روی آسفالت صدا می‌دادن. صدای جیغ و هیاهوی جمعیت پیچیده بود تو هوا. اون‌قدر تمرکزم بالا بود که حتی نفس کشیدن یادم رفت. با زاویه‌ی تند پیچیدم، از یه ماشین رد شدم، بعدیشم جا گذاشتم. فقط دو نفر جلوتر ازم بودن: یکی فلیکس و اون یکی... جونکوک.

ات (با حرص):لعنتی، نمی‌ذارم این‌بار جلو بمونی.

گاز دادم. سرعت‌م بالا رفت، از بغلش رد شدم، یه لحظه نگاهم بهش افتاد. لبخند کجی روی لبش بود، بعد یهو پیچید جلو‌م و راه‌مو بست. مجبور شدم ترمز بگیرم.

ات:احمق!

فلیکس از فرصت استفاده کرد، رد شد و مستقیم رفت سمت خط پایان. صدای جمعیت رفت بالا.

فلیکس برنده شد.
ایستادم کنار ماشین، نفس‌نفس می‌زدم. در ماشین‌و محکم بستم و رفتم سمتش.

ات: به چی لبخند میزنی؟ خواستی بترسونیم؟
جونکوک (با خونسردی):فقط خواستم ببینم توی سرعت هم مثل حرف زدنت تند و خطرناکی یا نه. جواب‌مو گرفتم.
ات:زر نزن، فقط باعث شدی ببازی.
جونکوک: باختم؟ یا باعث شدم تو ببازی؟

نگاهش یه جوری بود... سنگین، مغرور، اما یه چیز دیگه هم توش بود—یه کنجکاوی عمیق. رفتم سمت فلیکس، اون لبخند‌زنان دستش‌و دور کمرم انداخت.

فلیکس: قربون این چهره‌ی حرصی‌ت برم، نبینم ناراحت شی.
ات (آروم لبخند زد):نه عشقم، فقط یه مشت عقده‌ای مسیرم‌و بست.

جونکوک همون لحظه از کنارمون رد شد، قدم‌هاش آروم ولی حساب‌شده بود. وقتی به من رسید بدون این‌که حتی نگام کنه، فقط گفت:

جونکوک: قرارمون این بود که هر کاری می‌خوای بکنی، آبروی من نره. یادت نره داری اسم من‌و یدک می‌کشی خانم جئون.

برگشت و رفت. نفس عمیقی کشیدم. نمی‌دونستم چرا ولی اون جمله‌ش بدجور رفت تو دلم.

فلیکس: بیخیال اون... امشب بریم یه جای خلوت خودمون باشیم؟
ات:نه، حوصله ندارم فلیکس. یه سر درد گرفتم، فردا می‌بینمت باشه؟

سوار ماشین شدم. تمام طول مسیر ذهنم درگیر بود. صدای موتور ماشین، تصویر چشمای سرد جونکوک، و جمله‌ای که گفت... «اسم من‌و یدک می‌کشی»

وقتی رسیدم خونه، تهیونگ زنگ زد.

ت‌گ:همه چی خوب پیش رفت؟ صدات گرفته.
ات:آره داداش، فقط یه بازی کوچیک امشب شروع شد. ولی مردی که قراره ازش انتقام بگیریم... اون به این آسونیا نمی‌بازه.
دیدگاه ها (۲)

پسرمممممم

زیاد موندنی نیستم

پارت۳ فردا صبح) با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم (عشقم 😘...

از نفرت تا عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط