{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یونگی باشه عزیزم هر چی تو بخوای

𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁵



یونگی : باشه عزیزم هر چی تو بخوای

ات با ذوق : واقعا ؟ مرسی عزیزم تو بهترینی

روزی که قراره برن مسافرت

همه داخل فرودگاه اماده بودن چمدونا حاضر خوشحال و خندون و لیلی هی خودشو می چسبوند به یونگی ولی شوگا چشمش فقط دنبال یه نفر بود ات هنوز نیومده بود

پدربزرگ : یونگی بریم ؟

یونگی : نه بعد یونگی رو به مامان بابای ات عمو ات نمی یاد ؟

بابا ات : گفتش نمیام کار دارم

یونگی زیر لب با حرص : ات ...

بابا ات : چیزی گفتی ؟

یونگی : نه الان میام

رفت به ات زنگ زد ...

ویو ات

اصلا دلم نمی خواست به این مسافرت برم چون من اصلا پیش اونا ارامش ندارم هی اذیتم می کنن و ناراحتم می کنن و نادیدم می گیرن خیلی می ترسم یونگی بو ببره اگه یونگی بفهمه منو اذیت می کنن شر به پا می کنه بعدشم من بخاطر این به یونگی اصرار کردم چون اونجوری که ناراحت شدن قلبم شکست هر چقدر اذیتم کنن اونا خانواده ی منن ولش واسه همین گفتم نمی یام لم داده بودم روی مبل با خیال راحت فیلم رو نگاه می کردم و خوراکی می خردم که تلفنم زنگ خورد یونگی بود

ات : اه الان چی بگم یه نفس عمیق کشیدم برای اینکه طبیعی باشه سریع جواب دادم

یونگی عصبی : ببینم شما مگه نمی خواستی بری مسافرت؟ کجایی ؟ ... همه منتظرن

ات : امم خب یونگی عزیزم من یه کاری دارم شما می تونید بدون من برید انشالله دفعه بعد خیلی مراقب خودتون باشید خوش بگذره

یونگی خنسرد و بدون لحضه ای مکث : باشه پس منم می مونم

ات : چییییی ؟ عزیزم اگه تو نری خب هیچکس نمی ره

یونگی خنسرد : برام مهم نیست منم اگه تو نیای نمی رم من کلی کار دارم همین الانم کلی وقت تلف کردم

ات سریع : غلط کردم صبر کن الان اومدم

یونگی : سریع باش

ات : باشه

ات: سریع پریدم تو اتاق لباسمو عوض کردم نمی دنم چه جوری فقط لباس ها و وسایلم رو جمع کردم و تاکسی گرفتم و با سرعت جت رفتم فرودگاه با دو وارد فرودگاه شدم یونگی دم در منتظرم بود بهش لبخند زدم رسیدم بهش

ات نفس نفس زنان: بریم ... دیر شد

یونگی : سلامت کو خوردیش ؟

ات نفس نفس زنان: ببخشید .. یادم ...رفت ..سلام نفسم خوبی ؟ و لبخند زد

یونگی لبخند اروم : سلام من خوبم اما تو چقدر قرمز شدی ببینمت خوبی ؟

ات بلاخره نفسش جا اومد: اهوم عشقم من خوبم نگران نباش یکم افتاب بهم خورده و گرمم شد همین

یونگی دست ات رو کشید برد کافه فرودگاه براش یه نوشیدنی خنک گرفت

یونگی : بشین جوجه

ات :دیر شده بیا بریم

یونگی : رو حرفم حرف نزن

ات : نیازی نیست بخدا خوبم تو هواپیما استراحت می کنم

یونگی اخم کرد که ات نشست و نوشیدنی رو سریع خورد

ات : مرسی عزیزم خیلی بهترم

یونگی لبخند : خوبه جوجه

ات لبخند : بریم ؟

یونگی : اره

رفتن ات به همه سلام کرد البته همه با اخم نگاش می کردن نمی دونستن بخاطر محبت اونه که الان اینجان ولی ات به همشون لبخند زد البته مامان باباش دعواش کردن و دوباره قلبشو شکوندن رفتن داخل هواپیما همه دنبال صندلی هاشون بودن و ات هم همینطور ولی صندلیش توی بخش vip بود رفت دید دقیقا بغل یونگیه نشست

ات اخم کیوت : تو جدا بلیط گرفتی ؟

یونگی :اره چون می خواستم دوست دخترم راحت کنارم باشه

ات قلبش اکلیلی شد و یه لبخند خیلی کیوت تحویل یونگی داد

بعد چند ثانیه

ات : یونگی فقط یه خواهشی دارم ازت لطفا شر به پا نکن باشه عزیزم ؟

یونگی نامحسوس لبخندشو جمع کرد سمت ات خم شد : من شر به پا می کنم ؟ یا شما جوجه شیطون بلا هی کاری می کنی من وسوسه می شم ؟

ات با خنده : معلومه تو ....البته منم یکم فقط یکم

که عمه مامان لیلی اومد سریع خودمونو جمع کردیم 

عمه : ات جاتو با لیلی عوض کن

ات دوباره شروع شد چرا باید بزارم یه زن غریبه بغل دوست پسرم بشینه که یونگی به جای من جواب داد

یونگی : نیازی نیست جای ات خوبه باهاش کار دارم

عمه دیگه نتونست چیزی بگه رفت

ات : وای خدا خیرت بده یه دوره باید کلاس چگونه ادم ها را ناامید و ناراحت کنیم پیشت بیام اخه خیلی خوب بلدی

یونگی خندید : جوجه شیرین زبون من بعد جدی شد وای بابات این حرفت بعدا به حسابت می رسم

چند دقیقه بعد یونگی رفت دسشویی که مادربزرگ اومد

مادربزرگ عصبی : ات چرا جاتو با لیلی عوض نکردی ؟ چرا با عمت بد حرف زدی ؟ پاشو ببینم

ات مظلوم و ناراحت : چشم

و ات همراه مادربزرگ رفت لیلی رو دید با حرص به ات نگاه کرد تنه ای به ات زد و رفت اون سمت جای لیلی بغل پسر عموشون بود واسه همین گفت اگه الان بشینم بغل این یونگی شهیدم می کنه پس جرعت رو جمع کردم رفتم پیش بابام

ات مظلوم : پدر جان میشه من اینجا پیش مادر بشینم؟ ...
دیدگاه ها (۱۹)

سلام به عسل های من😊🖐🏻💕 امیدوارم حالتون به زیبایی خودتون باشه...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁴ مادربزرگ یه دقیقه گیچ...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ³ ات: والا منم نمی خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط