به تماشای چشمانت آمده بودم
🍒🌱به تماشای چشمانت آمده بودم
جایی که سهم نگاهم در به جا مانده از ؛
کام آخر دوست داشتنت بود
چه شرنگ نابی از سرخی لبهای تو
وقتی شروع به سخن میگویی:
نمیدانم قلبم روی غربت زمین طاقت میآورد یا نه ؟
شرط عجیبی است بلا خیز ترین رنجی ست که میخواهم دوام بیاورم اما هربار
زمین میخورم
عشق اگر عشق باشد دوست داشتن ها ؛
بی هیچ تنهایی بهبود میگیرد
من .
نمیخواهم! من اینگونه بودنت را
بودنِ با منّت را نمیخواهم.
نصفهونیمهات به درد من نمیخورد.
من تمامت را میخواهم وقتی خسته روزگاری
وقتی تنت در گرده ی زمین پرتاپ میشود
من میخواهم کوه شوم تا تکیه به جانم بدهی
چگونه چشمهایم را میبینی و دلت نمیلرزد؟
صدایم را میشنوی و سست نمیشوی؟
اینگونه بودنت باشد مرا می آزارد
زمانه مرا میشکند وسکوت تو
اقیانوس جانم را میتراشد
برای بی تفاوتهایی از جنس خودت!
بودنهای اینگونهات فقط کامم را به زندگی
تلخ و تلخ تر میکند!
من سربازی شده ام در میدان مین
نه راه پس دارد نه راه آمدن
اما قدم هایم را تو با گام هایت معجزه کن
این روزها دارم دردهایم را رفو میکنم
کلاف رج به رج نخ های عمرم دست توست
میدانم چشمانم نمک نداشت
اما من بسان پاییز شده ام
روی برگ های زردم راه میروم
اما با خنجره های بهار میسوزم
من در خودم گم شده ام از من ،"من"
خبری نیست قرن ها گویا از رفتن من گذشته است
گله ای نیست آنکه مرا در خاک فرو برده است
اما من در شمار زنده گان بسر میبرم
ونایی نیست که بگویم :نفس میگشم
دلگیرم از هوایی که سهم من با نفس های توست اما برای بدرقه ی من این بدرود سزاوار نیست
من چند قدم رفته ام اما تمام درهای امید بسته است
مرا در معصومیت آخرین وداع
در انحنای قصه های خواب پریان
در نابلدی نقطه ها رها مکن 🌱🍒
#آنیل_آچلار
#believeme
جایی که سهم نگاهم در به جا مانده از ؛
کام آخر دوست داشتنت بود
چه شرنگ نابی از سرخی لبهای تو
وقتی شروع به سخن میگویی:
نمیدانم قلبم روی غربت زمین طاقت میآورد یا نه ؟
شرط عجیبی است بلا خیز ترین رنجی ست که میخواهم دوام بیاورم اما هربار
زمین میخورم
عشق اگر عشق باشد دوست داشتن ها ؛
بی هیچ تنهایی بهبود میگیرد
من .
نمیخواهم! من اینگونه بودنت را
بودنِ با منّت را نمیخواهم.
نصفهونیمهات به درد من نمیخورد.
من تمامت را میخواهم وقتی خسته روزگاری
وقتی تنت در گرده ی زمین پرتاپ میشود
من میخواهم کوه شوم تا تکیه به جانم بدهی
چگونه چشمهایم را میبینی و دلت نمیلرزد؟
صدایم را میشنوی و سست نمیشوی؟
اینگونه بودنت باشد مرا می آزارد
زمانه مرا میشکند وسکوت تو
اقیانوس جانم را میتراشد
برای بی تفاوتهایی از جنس خودت!
بودنهای اینگونهات فقط کامم را به زندگی
تلخ و تلخ تر میکند!
من سربازی شده ام در میدان مین
نه راه پس دارد نه راه آمدن
اما قدم هایم را تو با گام هایت معجزه کن
این روزها دارم دردهایم را رفو میکنم
کلاف رج به رج نخ های عمرم دست توست
میدانم چشمانم نمک نداشت
اما من بسان پاییز شده ام
روی برگ های زردم راه میروم
اما با خنجره های بهار میسوزم
من در خودم گم شده ام از من ،"من"
خبری نیست قرن ها گویا از رفتن من گذشته است
گله ای نیست آنکه مرا در خاک فرو برده است
اما من در شمار زنده گان بسر میبرم
ونایی نیست که بگویم :نفس میگشم
دلگیرم از هوایی که سهم من با نفس های توست اما برای بدرقه ی من این بدرود سزاوار نیست
من چند قدم رفته ام اما تمام درهای امید بسته است
مرا در معصومیت آخرین وداع
در انحنای قصه های خواب پریان
در نابلدی نقطه ها رها مکن 🌱🍒
#آنیل_آچلار
#believeme
- ۱۳۹
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط