{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[تیغ برنده عشق تو]

Part³
🦢[《تیغ برنده عشق تو》]🦢🖤

هیزل:" واییی خدای من، دنبال نوخود سیاه می‌خوای بفرستی‌ منو دیگه نه؟!"
استلا:" فقط گشنمه خوبب!"
هیزل:" باشه، تا من بر‌می گردم بهش فکر کن!."
استلا:" باشهه، زود باش برو فقط، مردم از گرسنگی !"
هیزل از کلافگی هوفی کشید و از جاش بلند شد وبا قدم های محکم، و دست هایی که سعی در پنهون کردن لرزشش داشت ،از اتاق‌ خارج شد.
..[ چند ساعت بعد]..
ساعت ها بود هنوز هیزل پیداش نشده بود و هوای اتاق حس عجیب و سنگینی به همراه داشت.‌
خورشید سوزان تابستون ، حالا داشت غروب می‌کرد و آسمون آبی کم‌کم به سمت تاریکی می‌رفت.
ناگهان سکوت سنگین اتاق با صدای قدم های شخصی روی سرامیک راهروای که به اتاق خطم میشد شکست..
ضربان قلبم بالا رفت و از ترس تپش گرفت...
قدم های اروم و محکم اون شخص باعث میشد بدنم در انتطار یه اتفاق بلرزه..
چشمانم با نزدیک شدن صدای قدم ها به درب اتاق ،‌ نا‌خواسته بسته شدن، قلبم حالا می‌خواست از قفسه سینش بزنه بیرون، لرز تمام بدنم رو فراگرفته بود و این حس ترس درونم هر لونه‌ می‌کرد.
در باز شد و هوای خنک نسیم تابستانی وارد جو هوای اتاق شد.
ایگور:" (لبخند مهو)_چرا صورتت رو پنهون کردی خانم‌کوچولو‌؟!_"
باصدای پسر عموم ایگور نفس راحتی کشیدم و دست هامو فورا از روی صورتم بر داشتم و صاف نشستم..
تا دست هام از جلوی دیدم کنار رفتن با یه دسته گل رز قرمز بزرگ و یه جعبه خوراکی بر‌خورد کردم__.
.
با چشم های گشاد شده بهش زل زده بودم که یهو لبخند کم‌ رنگی روی صورت سردش ظاهر شد___.
این کاراش خیلی عجیبه__مخصوصا اون لبخند مزخرفش، طبق شخصیتی که ازش میشناختم ترجیح می‌داد به دور از این آداب و ادب باشه.__و حالا با یه دسته گل رز قرمز جلوم ایستاده__.
اون مردی که به هیچ چیز اهمیت نمی‌داد وهمیشه رومخم بود، حالا شده بود یه مرد رمانتیک؟،__حتی فکر کردنش هم احمقانست!.
اون چیزی رو می‌خواست که من تابه دستش بیارم حظور مرگ رو کنارم حس کرده بودم وحتی فکرشم نمی‌کردم بخاطرش پام تا اینجا هم برسه. و محاله که بزارم آزادانه از چنگم درش بیاره.
سکوت اتاق با صدای مردانش شکست.
ایگور:" حالا چرا خشکت زده؟__نمی‌خوای بهم سلام کنی؟"
چشمام رو چرخوندم و مجبوری بهش سلام کردم.
استلا:"هوفف_ سلام_حالا اوکیه؟"
ایگور زیر لب خندید و خوراکی هارو گذاشت روی میز بغل تخت و با نگاهی قفل شده روی صورتم اومد کنارم روی صندلی نشست.
هوفف، این مرد تمام وجودش رو مخهه.
تا نشست با دستش قسمتی از موهامو پشت گوشم زد و چشم هاش رو روی صورتم چرخوند_.
ایگور:" از این به بعد نمی‌زارم کسی حتی‌ بهت چپ هم نگاه کنه، استلا کوچولو."
اخم هام با حرفاش توهم رفت و دستش رو از روی سرم پس زدم و با اخم غلیظ بهش خیره شدم.
استلا:" خیلی خوش خیال نباش، ایگور کوچولو."
دوباره زیر لب خندید و دستش این بار گل رو محکم چسبید و اونو گذاشت روی پام و با نگاه عجیبش بهم خیره شد..
ایگور:"‌ شنیدم به گل‌رز علاقه داری،_ پس_ خواستم حداقل چیزی برای یادگاری از من تو ذهنت بمونه__."
استلا:" (پوزخند)_زده به سرتا!_میشه بگی این کارات چه معنی میدن؟"
ایگور:" ایگور کوچولوت می‌خواد بدونه که__."
داشت با اون لبخند مزخرف رو لباش همه چی رو عادی نشون می‌داد که بالاخره هیزل نفس زنان رسید_.
هیزل نفس زنان از چار چوب دراتاق رد شد و تا برادرش رو نزدیک صورتم دید بدنش لحضه‌ای قفل کرد.
هیزل:"_تو_تو اینجا چی‌کار می‌کنی ، ایگور؟."
خوش حال بودم خواهرش بالاخره رسیده، اون فقط می‌تونست منو از دست این دیوونه نجات بده.
هیزل چشماش با برخورد با دسته گل رز قرمزی که رو پا‌هام بود، لحظه ای تنگ شد و بعد با لبخند و نگاه شیطنت آمیز قدم های بلندی برداشت و اومد نزدیک و آرنج هاش رو روی میز کوچیکی که به تخت وصل بود گذاشت و به منو ایگور خیره شد و با لحن شیطنت آمیزش ادامه داد.
هیزل:" چقدر قشنگگ!__حداقل من‌کسی رو هم ندار‌م برام گل رز به این بزرگی بخره!_"
هیزل لبخند مهوی زد، که دیدم نگاه ایگور روش تنگ شد و هشداری خاموش درونش داشت، انگار اسم پسر و رابطه ای از طرف خواهرش با یه مرد دیگه، مساوی با دردسر جدیدی بود که به قتل هم خطم می‌شد.
هیزل که متوجه نگاه های براّن برادرش شده بود سرش رو بالا‌آورد و لبخند مجبوری زد و رو کرد به من.
هیزل:" دوسش داری؟."
استلا:" چی داری می‌گی هیزل!."
ایگور سرش رو انداخت پایین و زیر لب خندید، واییی که چقدر دوست داشتم هر جفته شون رو خفه کنمم!.
هیزل با چشم های گرد به برادرش خیره شد باورش نمی‌شد داره قهقه زدن برادرش رو میبینه،نمی‌دونم دقیقا کجای این عجیب بود. هیزل فورا برگشت به سمت من.
خندش گرفته بود و سعی داشت خندش رو کنترل کنه ولی انگار نا‌توان بود.
[ادامه دارد]








‌‌‌
دیدگاه ها (۸)

ام وی آهنگ《 2.0》

عکس پخش منتشر از ام وی آهنگ《2.0》..آدم دلش می‌خواد از عکس های...

[تیغ برنده عشق تو]

Part¹🦢[《تیغ برنده عشق تو》]🦢🖤با کلی سختی خودم رو روکاناپه ولو...

Part⁴ 🦢[《...

Part⁵ 🦢 [《...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط