{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

Part⁴
🦢[《تیغ برنده عشق تو》]🦢🖤
هیزل:" دوسش داری؟."
استلا:" چی داری می‌گی هیزل!."
ایگور سرش رو انداخت پایین و زیر لب خندید، واییی که چقدر دوست داشتم هر جفته شون رو خفه کنمم!.
هیزل با چشم های گرد به برادرش خیره شد باورش نمی‌شد داره قهقه زدن برادرش رو میبینه،نمی‌دونم دقیقا کجای این عجیب بود. هیزل فورا برگشت به سمت من.
خندش گرفته بود و سعی داشت خندش رو کنترل کنه ولی انگار نمیشد.
داشتم از خجالت آب‌ می‌شدم__.
با موشت به بازوی ایگور ضربه زدم.
استلا:"زهر مار!_تو چرا دیگه داری می‌خندی!."
هیزل داشت از خنده رو زمین ولو‌می شد، و میون قهقه هاش حرف می‌زد.
هیزل:"ههه‌استلا‌ههه تو فکر کردی‌!ههه."
خواستم از جام بلند شم که ایگور جلوم رو گرفت و بانیش باز به چهرم نگاه انداخت.
ایگور:" انگار خیلی دوست__.
نزاشتم حرفش رو کامل کنه و با اخم روبه هیزل کردم__،هنوز داشت می‌خندید احمق.
استلا:" هیی! تمومش کنید!، با هردوتونم!."
هیزل نفس عمیق کشید و خندش رو قورت داد و صاف ایستاد.
هیزل:" باشه!_باشه! (لبخند شیطون)."
ایگور تکون نمی‌خورد، انگار از زل زدن بیشتر لذت می‌برد.
تا دیدم با اون حالت چشما بهم زل زده، دستم رو فورا از روی دهنش بر‌داشتم.
تاحالا ندیده بودم اینقدر خمار نگاهم کنه.
داشت اوقم می‌گرفت، چرا اینجوری نگاهم می‌کنه!.
استلا:" تا کی می‌خوای بهم زل بزنی، ایگور کوچولو؟."
هیزل بدون توجه رفت به سمت خوراکی ها، و مثل دختر بچه های دوساله ذوق می‌کرد و یکی یکی خوراکی هارو ازجاشون بیرون می‌کشید و با نیشی باز اونارو باز می‌‌کرد و می‌خورد.
معده‌ام‌ ضعف کرده بود، فورا به سکوت و خیره شدنای ایگور بی‌توجهی کردم و روبه هیزل خیره شدم.
استلا:" هیزلل!، منم می‌خوامم!."
هیزل هنوز لبخند شیطونش رو رو لباش حفظ کرده بود و با چشمای ذوق زده با همه خوراکی اومد نشست رو صندلی اون ور تخت.
صندلی رو بیشتر جلو کشید و خودش رو بهم نزدیک کرد، و خوراکی هارو گذاشت رو تخت.
بینیم رو چین دادم، و به قیافه‌ی شیطونش نگاه کردم.
استلا:" تک خور !."
هیزل:" منم می‌خوامم خبب!."
استلا:" راستی غداهایی که باید می‌خریدی چی‌شد؟، خانم تک خور."
هیزل:" هیی!، اصلا همش مال خودت!."
هیزل مثل بچه کوچولو ها دست هاش رو رو سینش قفل کرد و صورتش رو از بر‌گردوند.
خندم گرفته بود، کمی به جلو خم شدم و موهاش رو بهم ریختم، دقیقا شبیه بچه ها شده بود.
انگار این کار هم جواب گو نبود.
برگشتم جام و یدونه از پاستیل هارو برداشتم و گذاشتم دهنش.
هیزل چشماش گرد شد، و در آخر لبخند رضایت مندانه ای رو صورتش ظاهر شد.
هیزل:"چقدر شیرینه!، اینا برای تو ضرر داره استلا کوشولو!."
خنده‌ام گرفته بود و تمام ضرف پاستیل هارو دادم بهش، اونم با دهنی پر همش رو باذوق گرفت. ویه بوس پروازی بهم فرستاد.
لبخندم زدم و موهاش رو ناز کردم__.
این دختر برای این دنیا زیادی ضعیف و کوچولو بود، خیلی چیز‌ها ممکن بود براش اتفاق بیوفته، و نمی‌دونم آیا این دنیای تاریک و کثیف خلاف رو می‌تونست قبول کنه یا‌نه.
دنیایی با خون های قلیظ روی در دیوار این زندگی و زخم های بزرگ‌تر‌ از زخم گلوله و دردی چند برابر از زخم های تیغ، رو می‌تونست تحمل کنه؟، اون برای این چیزا خیلی ضریف و دخترونه بود.
خونایی که دست هاش رو می‌پوشوند رو فراموش می‌کرد، عذاب وجدان های صاحب اون خون هارو چی، می‌تونست ازیاد ببره‌؟.
.
غرق در افکارم بودم که با نوازش های ایگور روی موهام ، به خودم اومدم و با اخم های توهم رفته برگشتم سمتش.
استلا:" باز چی‌شده؟."
ایگور:" خودتو برای مهمونی فردا شب آماده کن، تو از الان به‌بعد وارد دنیای سیاست مافیا ها میشی دختر کوچولو."
سرم رو با کلافگی به تخت تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم.
ایگور:" مهمونی فردا شب ساعت یازده شروع میشه،و قراره کل خانواده اینچس دور هم جمع بشن، استلا."
ایگور صورتش منقبض شد و اخم هاش رفت توهم و زیر لب ادامه داد‌.
ایگور:"‌‌لعنتی!. اگه دوباره پیداش بشه می‌کشمش!، ممکنه تو بد دردسری بیوفتیم!، فاککک!."
هیزل باصورتی متعجب به ایگور خیره شد.
هیزل:" ایگور؟، چیشده؟."
ایگور از جاش بلند شد و ساعت مچیش رو از جیبش در آورد و رو دستش بست و با نگاهی جدی و عصبی رو کرد به من‌، و با همون جدیت ادامه داد.
ایگور:" مراقب خودتون باشین، دوتا از آدم هامو می‌زارم بمونن پیشتون، من می‌رم جایی کار دارم."
[ادامه دارد]
۱۳ تون مبارکک🙂‍↔️♥️🍒


دیدگاه ها (۹)

[Part²⁴] __☆_The sweetest oblivion_☆__نیکو لورنزو:" باید‌ ب...

۴۰۰ تایی مون مبارککککککککک🍷🎀🥹بمونید برام عشقایییی منننن🍓♥️مر...

بچه ها حتما عضو بشین تو سروش چنل زدماگه تو ویسگون مسدود بشم ...

ادیت گاد🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐

[تیغ برنده عشق تو]

Part⁵ 🦢 [《...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط