Lovely actor part : 7
جونگکوک رو درست توی دو سانتی متری خودش دید و دست پیچیده شدش روی کمرش رو حس کرد نمیتونست چشم از چهرش و چشمای خیرش برداره. هیچکدوم نفهمیدن چجوری توی سه ثانیه به این وضعیت رسیدن و چند دقیقه توی چشمای همدیگه غرق شدن.. غافل از اینکه تهیونگ کمی دورتر از اونا ایستاده بود
با دیدن صحنه رو به روش از چیزی که میخواست بگه پشیمون شده بود کل اعتماد به نفسش برای گفتنش رو از دست داد و فقط مات اون دو شده بود یعنی شایعاتی که میگفتن اون دو بهم علاقه دارن یا قرار میزارن درست بود؟ مردمم که بدشون نمیاد اتفاقا خیلی از طرفدارای یونا واکنش خوبی نسبت به اون عکسا برای مجله نشون دادن و این چیز خوبی برای تهیونگ نبود
با قدم های بلند و سر پایین انداخته شده نزدیکشون شد تا اونا فکر کنن که اون دو رو توی اون حالت ندیده و تازه رسیده لبخند فیکی زد
_ هی بچه ها.. سلام دیر که نکردم؟
جونگکوک و یونا که چند ثانیه پیش متوجه تهیونگ شده بودن و خودشونو جمع و جور کرده بودن لبخندی زدن: + دیر که کردی ولی مهم نیست
لبخندی زد و نگاهی به جونگکوک انداخت
_ هی پسر میبینم که خوب سر زبونا افتادی همه جای سوشال مدیا حرف از عکسای اون مجله و توعه به نظرم تو واقعا مدل خوبی میشی
جئون خندید : ÷ نظر لطفته هیونگ
_ جدی میگم به نظرم باید یه چند تا عکس دیگم ازت بگیرم تا همه با این اسطوره ی زیبایی آشنا بشن
+ هی هی منم اینجا هستما چه برای همدیگه نوشابه باز میکنن..یااا تهیونگ شی یعنی همه جا فقط صحبت از جونگکوکه؟ پس من چی؟ این ناعادلانه است این پسر خوشتیپ تر از من توی عکسا افتاده بود هر دوی اونا خندیدن دیدن یونا ای که انقدر بانمک حرص میخورد برای جفتشون قشنگ و سوییت بود
_ راستش اصلا هم تو اون عکسا خوشتیپ و خوشگل نبودی یونا
+ خب از بس که عکاسش بد بوده
÷ نه نه نه قبول ندارم اونوقت چطوری من انقدر خوب توی همه ی عکسا افتادم؟
+ آیششش اذیتم نکنین با جفتتونم من خیلیم خوشتیپ و خوشگلم چشم هیترام در بیاد
این بار هر سه تاشون خندیدن یونا به تهیونگ نگاه کرد + تهیونگا گفتی میخوای چیز مهمی رو بهم بگی
تهیونگ با لحنی که سعی میکرد ناراحتیش رو پنهان کنه و صد البته که خیلی موفق نبود و شخصی مثل جونگکوک متوجهش میشد
گفت: _ راستش همه ی مدلهای که برای مجله ی جونگ سو عکس برداری کردن قراره توی یه جشن شرکت کنن به همراه عکاساشون و مهمونای ویژه هم قراره بیان که بازیگر و خوانندن
درسته که میخواست چیز مهم تری به یونا بگه ولی پشیمون شده بود اما این خبر دومش بود و تصمیم گرفت فقط همین رو بهش بگه
+ او چرا من چیزی نمیدونستم؟ کسی به من چیزی نگفت
_ منیجرت امروز باهام صحبت کرد طی حرفاش خیلی یهویی یادش اومد که این خبر رو یادش رفته بهت بگه منم بهش گفتم که این رو خودم بهت میگم
÷ یعنی الان منم باید بیام به اون جشن؟
_ آره جئون شی اما نه به عنوان بادیگارد من به عنوان یه مدل جدید و خوش قیافه
+ اما برام جای سواله که تهیونگ شی نمیتونستی اینو پشت تلفن بگی؟
_ خب...گفتم شاید موقعیت خوبی باشه برای قدم زدن و شام خوردن راستش حوصلم سر رفته بود
+ حالا که فکرشو میکنم من گشنمه
_ يااا یونا خوبه همین الان سرم غر زدی که چرا گفتم بیایی بیرون
+ ولی همین الانم گشنم شد پس بریم یه چیزی بخوریم اوکی؟
÷ منم گشنمه زمان بدیم نیست برای یه گشت و گزار سه نفره
_:باشه باشه..بریم
تهیونگ شاید لبخند به لب داشت اما از درون پر از سوال و ناامیدی بود، میخواست بدونه یونا و جونگکوک واقعا بهم دیگه علاقه مندن و حرف طرفدارا درسته یا نه؟ که البته اون صحنه ای که چند لحظه پیش دید و روزی که به خونه یونا رفت و اونارو توی آشپزخونه در حالی که توی چشمای همدیگه غرق شده بودن دید همه چیزو براش تا یه حدی ثابت میکرد
جونگکوک متوجه یک سری چیزا شده بود از جمله دسته گل کوچولویی که وقتی تهیونگ داشت به سمتشون میومد توی سطل زباله انداختش زودتر از یونا متوجه اومدنش شده بود و همه چیز رو از گوشه چشم دیده بود میدونست که قطعا برای گفتن اون حرف و یه گشت و گذار تا اینجا نیومده بود و چیز دیگه ای رو میخواست به یونا بگه....روی نیمکت پارک که همیشه ی خدا خلوت بود و این ساعت هیچکس توش نبود با جونگکوک نشسته بود تهیونگ پیشنهاد ساندویچ داده بود و رفته بود تا به قول خودش یه ساندویچ خوشمزه بگیره اما خودش خوب میدونست که توی راه میخواد کمی اشک بریزه به حال خودش و این حسی که داره و هیچوقت نمیتونه بیانش کنه
+ میگم برای جشنی که ته گفت میایی دیگه؟
÷ به عنوان یه مدل؟.. شاید یکمی برام سخت باشه
+ برای چی؟
÷ خیلی اجتماعی نیستم و نمیتونمم باشم برام مشکله که توی اون جمعیت بخوام با همه صحبت کنم
های گایز اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت کنید حتما
با دیدن صحنه رو به روش از چیزی که میخواست بگه پشیمون شده بود کل اعتماد به نفسش برای گفتنش رو از دست داد و فقط مات اون دو شده بود یعنی شایعاتی که میگفتن اون دو بهم علاقه دارن یا قرار میزارن درست بود؟ مردمم که بدشون نمیاد اتفاقا خیلی از طرفدارای یونا واکنش خوبی نسبت به اون عکسا برای مجله نشون دادن و این چیز خوبی برای تهیونگ نبود
با قدم های بلند و سر پایین انداخته شده نزدیکشون شد تا اونا فکر کنن که اون دو رو توی اون حالت ندیده و تازه رسیده لبخند فیکی زد
_ هی بچه ها.. سلام دیر که نکردم؟
جونگکوک و یونا که چند ثانیه پیش متوجه تهیونگ شده بودن و خودشونو جمع و جور کرده بودن لبخندی زدن: + دیر که کردی ولی مهم نیست
لبخندی زد و نگاهی به جونگکوک انداخت
_ هی پسر میبینم که خوب سر زبونا افتادی همه جای سوشال مدیا حرف از عکسای اون مجله و توعه به نظرم تو واقعا مدل خوبی میشی
جئون خندید : ÷ نظر لطفته هیونگ
_ جدی میگم به نظرم باید یه چند تا عکس دیگم ازت بگیرم تا همه با این اسطوره ی زیبایی آشنا بشن
+ هی هی منم اینجا هستما چه برای همدیگه نوشابه باز میکنن..یااا تهیونگ شی یعنی همه جا فقط صحبت از جونگکوکه؟ پس من چی؟ این ناعادلانه است این پسر خوشتیپ تر از من توی عکسا افتاده بود هر دوی اونا خندیدن دیدن یونا ای که انقدر بانمک حرص میخورد برای جفتشون قشنگ و سوییت بود
_ راستش اصلا هم تو اون عکسا خوشتیپ و خوشگل نبودی یونا
+ خب از بس که عکاسش بد بوده
÷ نه نه نه قبول ندارم اونوقت چطوری من انقدر خوب توی همه ی عکسا افتادم؟
+ آیششش اذیتم نکنین با جفتتونم من خیلیم خوشتیپ و خوشگلم چشم هیترام در بیاد
این بار هر سه تاشون خندیدن یونا به تهیونگ نگاه کرد + تهیونگا گفتی میخوای چیز مهمی رو بهم بگی
تهیونگ با لحنی که سعی میکرد ناراحتیش رو پنهان کنه و صد البته که خیلی موفق نبود و شخصی مثل جونگکوک متوجهش میشد
گفت: _ راستش همه ی مدلهای که برای مجله ی جونگ سو عکس برداری کردن قراره توی یه جشن شرکت کنن به همراه عکاساشون و مهمونای ویژه هم قراره بیان که بازیگر و خوانندن
درسته که میخواست چیز مهم تری به یونا بگه ولی پشیمون شده بود اما این خبر دومش بود و تصمیم گرفت فقط همین رو بهش بگه
+ او چرا من چیزی نمیدونستم؟ کسی به من چیزی نگفت
_ منیجرت امروز باهام صحبت کرد طی حرفاش خیلی یهویی یادش اومد که این خبر رو یادش رفته بهت بگه منم بهش گفتم که این رو خودم بهت میگم
÷ یعنی الان منم باید بیام به اون جشن؟
_ آره جئون شی اما نه به عنوان بادیگارد من به عنوان یه مدل جدید و خوش قیافه
+ اما برام جای سواله که تهیونگ شی نمیتونستی اینو پشت تلفن بگی؟
_ خب...گفتم شاید موقعیت خوبی باشه برای قدم زدن و شام خوردن راستش حوصلم سر رفته بود
+ حالا که فکرشو میکنم من گشنمه
_ يااا یونا خوبه همین الان سرم غر زدی که چرا گفتم بیایی بیرون
+ ولی همین الانم گشنم شد پس بریم یه چیزی بخوریم اوکی؟
÷ منم گشنمه زمان بدیم نیست برای یه گشت و گزار سه نفره
_:باشه باشه..بریم
تهیونگ شاید لبخند به لب داشت اما از درون پر از سوال و ناامیدی بود، میخواست بدونه یونا و جونگکوک واقعا بهم دیگه علاقه مندن و حرف طرفدارا درسته یا نه؟ که البته اون صحنه ای که چند لحظه پیش دید و روزی که به خونه یونا رفت و اونارو توی آشپزخونه در حالی که توی چشمای همدیگه غرق شده بودن دید همه چیزو براش تا یه حدی ثابت میکرد
جونگکوک متوجه یک سری چیزا شده بود از جمله دسته گل کوچولویی که وقتی تهیونگ داشت به سمتشون میومد توی سطل زباله انداختش زودتر از یونا متوجه اومدنش شده بود و همه چیز رو از گوشه چشم دیده بود میدونست که قطعا برای گفتن اون حرف و یه گشت و گذار تا اینجا نیومده بود و چیز دیگه ای رو میخواست به یونا بگه....روی نیمکت پارک که همیشه ی خدا خلوت بود و این ساعت هیچکس توش نبود با جونگکوک نشسته بود تهیونگ پیشنهاد ساندویچ داده بود و رفته بود تا به قول خودش یه ساندویچ خوشمزه بگیره اما خودش خوب میدونست که توی راه میخواد کمی اشک بریزه به حال خودش و این حسی که داره و هیچوقت نمیتونه بیانش کنه
+ میگم برای جشنی که ته گفت میایی دیگه؟
÷ به عنوان یه مدل؟.. شاید یکمی برام سخت باشه
+ برای چی؟
÷ خیلی اجتماعی نیستم و نمیتونمم باشم برام مشکله که توی اون جمعیت بخوام با همه صحبت کنم
های گایز اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت کنید حتما
- ۱۲.۱k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط