{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑻𝒉𝒆 𝑸𝒖𝒆𝒆𝒏 & 𝑻𝒉𝒆 𝑾𝒐𝒍𝒇

𝑻𝒉𝒆 𝑸𝒖𝒆𝒆𝒏 & 𝑻𝒉𝒆 𝑾𝒐𝒍𝒇

Part 03 | اولین برخورد

━━━━━━━━━━━━━━━━━━━

باران بی‌رحمانه روی سنگفرش‌های عمارت می‌بارید.

صدای چرخ‌های خودروهای ضدگلوله، سکوت محوطه را شکست.

همه‌ی افراد خاندان رومانو، دو طرف مسیر ایستاده بودند.

هیچ‌کس جرئت حرف زدن نداشت.

فقط نگاه می‌کردند...

به مردی که با قدم‌هایی آرام از میان باران عبور می‌کرد.

هر قدمش...

انگار فرمان یک جنگ بود.

کت مشکی بلندش با باد تکان می‌خورد.

دستکش چرمی را از دستش بیرون آورد و به محافظ کنارش داد.

بدون اینکه حتی اطرافش را نگاه کند، وارد عمارت شد.

...

داخل سالن اصلی...

همه به احترامش ایستادند.

نه از روی ادب...

از روی ترس.

من اما...

همان‌طور روی مبل سلطنتی نشسته بودم.

پایم را روی پای دیگر انداخته بودم و با بی‌حوصلگی مشغول چرخاندن لیوان کریستال در دستم بودم.

درِ بزرگ سالن باز شد.

صدای قدم‌هایش نزدیک‌تر شد.

اما حتی سرم را هم بلند نکردم.

چند ثانیه بعد...

صدایی بم و آرام در سالن پیچید.

ـ پس این همون ملکه‌ست؟

لبخند کجی زدم.

بدون اینکه نگاهش کنم، گفتم:

ـ و تو هم همون گرگی هستی که همه ازش تعریف می‌کنن؟

چند نفر از افراد دو خاندان نفسشان را حبس کردند.

هیچ‌کس تا آن روز با جئون جونگکوک این‌طور حرف نزده بود.

سکوت...

فقط سکوت.

آرام لیوان را روی میز گذاشتم.

بعد برای اولین بار...

سرم را بالا آوردم.

نگاه‌هایمان به هم گره خورد.

چشم‌های تیره و نافذش...

هیچ احساسی نداشت.

نه خشم...

نه تعجب...

نه حتی کنجکاوی.

انگار سال‌ها بود یاد گرفته بود احساساتش را دفن کند.

من هم نگاه از او برنداشتم.

لبخند محوی زدم.

ـ انتظار داشتم... بلندتر باشی.

چند محافظ با ترس به هم نگاه کردند.

یکی از افراد خاندان جئون یک قدم جلو آمد.

ـ خانم، حدتون رو—

جونگکوک فقط دستش را بالا آورد.

مرد فوراً ساکت شد.

بدون اینکه نگاهش را از من بگیرد، گفت:

ـ بذار ادامه بده.

از روی مبل بلند شدم.

آهسته به سمتش رفتم.

فاصله‌مان کمتر...

و کمتر شد.

آن‌قدر نزدیک که فقط چند قدم بینمان مانده بود.

با لبخندی پر از غرور گفتم:

ـ یه سؤال...

ـ بپرس.

ـ واقعاً فکر کردی من با میل خودم زن تو می‌شم؟

چند ثانیه فقط نگاهم کرد.

بعد...

لبخند بسیار کمرنگی روی لبش نشست.

ـ اشتباه می‌کنی.

اخم کردم.

ـ چی؟

ـ من هم هیچ علاقه‌ای ندارم شوهر زنی بشم که از همون دقیقه‌ی اول، این‌قدر دردسر درست می‌کنه.

چند نفر بی‌اختیار نفسشان را بیرون دادند.

اولین بار بود...

کسی جواب اسکارلت رومانو را بدون ترس می‌داد.

لبخندم محوتر شد.

ـ پس حداقل روی یه چیز توافق داریم.

ـ این ازدواج رو نمی‌خوایم.

جونگکوک آرام سرش را تکان داد.

ـ دقیقاً.

در همان لحظه...

پدربزرگم وارد سالن شد.

در کنارش، مشاور ارشد خاندان جئون حرکت می‌کرد.

پدربزرگ با صدایی محکم گفت:

ـ خوبه که هر دوتون اینجایید.

چون قرارداد امروز امضا میشه.

و مراسم ازدواج...

سه روز دیگه برگزار خواهد شد.

تمام سالن در سکوت فرو رفت.

نگاهم از پدربزرگ به جونگکوک برگشت.

برای اولین بار...

در چشم‌های سردش، جرقه‌ای از خشم دیده می‌شد.

او آرام به سمت میز قرارداد رفت.

قلم را برداشت.

همه تصور کردند قرار است قرارداد را امضا کند...

اما...

در یک حرکت ناگهانی...

قلم را روی میز شکست.

صدای شکستن فلز در تمام سالن پیچید.

جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از اسکارلت بردارد، آرام گفت:

ـ هیچ‌کس...

سرنوشت منو تعیین نمی‌کنه.

و درست در همان لحظه...

اسکارلت لبخند زد.

لبخندی که فقط یک معنی داشت...

«بالاخره حریف واقعی‌م رو پیدا کردم.»

━━━━━━━━━━━━━━━━━━━

End Of Part 03

نظرتون چیه؟ 👀🔥
ملکه برنده میشه یا گرگ؟
حدستون درباره‌ی پارت بعدی چیه؟ 💋
دیدگاه ها (۰)

𝑻𝒉𝒆 𝑸𝒖𝒆𝒆𝒏 & 𝑻𝒉𝒆 𝑾𝒐𝒍𝒇Part 02 | گرگی که زانو نمی‌زند━━━━━━━━━━...

━━━━━━━━━━━━━━━━━━━𝑻𝒉𝒆 𝑸𝒖𝒆𝒆𝒏 & 𝑻𝒉𝒆 𝑾𝒐𝒍𝒇«ملکه و گرگ»Part 01 |...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط