𝑻𝒉𝒆 𝑸𝒖𝒆𝒆𝒏 & 𝑻𝒉𝒆 𝑾𝒐𝒍𝒇
𝑻𝒉𝒆 𝑸𝒖𝒆𝒆𝒏 & 𝑻𝒉𝒆 𝑾𝒐𝒍𝒇
Part 02 | گرگی که زانو نمیزند
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
صدای باران هنوز از پشت پنجرههای قدی شنیده میشد.
اما این بار...
سنگینی سکوت از صدای باران هم بیشتر بود.
نگاهم از روی پروندهی روی میز به چشمان سرد پدربزرگم برگشت.
ـ نه.
فقط یک کلمه.
محکم...
قاطع...
بدون ذرهای تردید.
پدربزرگ حتی پلک هم نزد.
انگار از قبل میدانست چه جوابی خواهد شنید.
آرام گفت:
ـ فکر میکردم بیشتر از این بالغ شده باشی.
خندهی کوتاه و تلخی کردم.
ـ بالغ؟
ـ اینکه بخوای منو مثل یه کالا معامله کنی اسمش بلوغه؟
صدایم آرام بود...
اما آرامشی که قبل از طوفان به وجود میآید.
رئیس بزرگ خاندان رومانو از جایش بلند شد.
با قدمهایی آرام کنار پنجره ایستاد.
دستانش را پشت کمرش قفل کرد و به باران خیره شد.
ـ تو فقط نوهی من نیستی، اسکارلت...
وارث این امپراتوری هستی.
ـ و؟
ـ وارثها انتخاب نمیکنن...
وظیفهشون رو انجام میدن.
نگاهم سرد شد.
ـ من هیچوقت عروس کسی نمیشم تا امپراتوری حفظ بشه.
ـ حتی اگر با رد کردنش، امپراتوری سقوط کنه؟
سکوت کردم.
نه چون جوابی نداشتم...
چون میدانستم او هیچوقت بدون دلیل چنین تصمیمی نمیگیرد.
پدربزرگ پروندهی دیگری را باز کرد.
چند عکس روی میز انداخت.
انبارهای سوخته...
کانتینرهای منفجرشده...
افراد مسلحی که نشان خاندان رومانو روی لباسشان بود.
ـ شش ماهه که دارن ما رو از داخل ضعیف میکنن.
عکس بعدی را مقابلم گذاشت.
نقشهای از مسیرهای قاچاق.
بیشتر مسیرها با خط قرمز بسته شده بودند.
ـ یکی از خاندانهای اروپایی با دشمنهای قدیمی ما متحد شده.
ـ و تنها کسی که میتونه تعادل رو برگردونه...
چند ثانیه مکث کرد.
ـ جونگکوکه.
نامش دوباره در اتاق پیچید.
این بار سنگینتر از قبل.
دندانهایم را روی هم فشار دادم.
ـ ازش متنفرم...
پدربزرگ لبخند کمرنگی زد.
ـ جالبه...
چون اونم دقیقاً همین جمله رو دربارهی تو گفته.
چشمهایم ریز شد.
ـ یعنی...
ـ اون هم مخالف این ازدواجه.
برای اولین بار...
لبخند واقعی روی لبم نشست.
ـ پس معامله منتفیه.
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ چون مخالفت شما دو نفر برای من اهمیتی نداره.
این ازدواج انجام میشه.
چه بخواین...
چه نخواین.
همان لحظه در زدند.
دستیار مخصوص وارد شد.
ـ رئیس...
هلیکوپتر خاندان جئون وارد حریم هوایی عمارت شد.
چند ثانیه...
هیچکس حرفی نزد.
پدربزرگ فقط گفت:
ـ رسید.
...
از پنجره به محوطه نگاه کردم.
ملخهای هلیکوپتر باران را دیوانهوار به اطراف پرتاب میکردند.
سه خودروی مشکی ضدگلوله وارد حیاط شدند.
دهها مرد مسلح، همزمان پیاده شدند.
همه با لباسهای یکدست مشکی.
بینقص...
منظم...
بیصدا.
در آخر...
درِ خودروی وسط باز شد.
یک جفت کفش چرمی مشکی روی سنگفرش خیس قرار گرفت.
قدبلند...
کتوشلوار مشکی سفارشی...
دستکش چرمی...
ساعتی که ارزشش از چندین عمارت بیشتر بود.
بدون اینکه عجلهای داشته باشد، از ماشین فاصله گرفت.
باران روی موهای مشکیاش مینشست.
اما انگار خودش از باران هم سردتر بود.
تمام محافظها ناخودآگاه سرشان را پایین انداختند.
قدرت...
گاهی لازم نبود فریاد بزند.
فقط کافی بود وارد شود.
پدربزرگ کنارم ایستاد.
ـ خوب نگاهش کن.
ـ این مرد...
بزرگترین رئیس مافیای دنیاست.
نگاهم را از پنجره برنداشتم.
زیر لب گفتم:
ـ هرچقدر هم بزرگ باشه...
جلوی من فقط یه مرده.
همان لحظه...
انگار حس کرده باشد کسی نگاهش میکند.
سرش را بالا آورد.
از میان باران...
چشمهای تیرهاش مستقیم به پنجرهی اتاق دوخته شد.
و درست...
در چشمهای من.
نه لبخندی.
نه تعظیمی.
نه احترامی.
فقط یک نگاه.
نگاهی که انگار میگفت...
«من هم قرار نیست در برابر تو زانو بزنم، ملکه.»
و برای اولین بار...
احساس کردم این ازدواج...
قرار نیست فقط یک معامله باشد.
قرار بود آغاز یک جنگ باشد.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
End Of Part 02
Part 02 | گرگی که زانو نمیزند
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
صدای باران هنوز از پشت پنجرههای قدی شنیده میشد.
اما این بار...
سنگینی سکوت از صدای باران هم بیشتر بود.
نگاهم از روی پروندهی روی میز به چشمان سرد پدربزرگم برگشت.
ـ نه.
فقط یک کلمه.
محکم...
قاطع...
بدون ذرهای تردید.
پدربزرگ حتی پلک هم نزد.
انگار از قبل میدانست چه جوابی خواهد شنید.
آرام گفت:
ـ فکر میکردم بیشتر از این بالغ شده باشی.
خندهی کوتاه و تلخی کردم.
ـ بالغ؟
ـ اینکه بخوای منو مثل یه کالا معامله کنی اسمش بلوغه؟
صدایم آرام بود...
اما آرامشی که قبل از طوفان به وجود میآید.
رئیس بزرگ خاندان رومانو از جایش بلند شد.
با قدمهایی آرام کنار پنجره ایستاد.
دستانش را پشت کمرش قفل کرد و به باران خیره شد.
ـ تو فقط نوهی من نیستی، اسکارلت...
وارث این امپراتوری هستی.
ـ و؟
ـ وارثها انتخاب نمیکنن...
وظیفهشون رو انجام میدن.
نگاهم سرد شد.
ـ من هیچوقت عروس کسی نمیشم تا امپراتوری حفظ بشه.
ـ حتی اگر با رد کردنش، امپراتوری سقوط کنه؟
سکوت کردم.
نه چون جوابی نداشتم...
چون میدانستم او هیچوقت بدون دلیل چنین تصمیمی نمیگیرد.
پدربزرگ پروندهی دیگری را باز کرد.
چند عکس روی میز انداخت.
انبارهای سوخته...
کانتینرهای منفجرشده...
افراد مسلحی که نشان خاندان رومانو روی لباسشان بود.
ـ شش ماهه که دارن ما رو از داخل ضعیف میکنن.
عکس بعدی را مقابلم گذاشت.
نقشهای از مسیرهای قاچاق.
بیشتر مسیرها با خط قرمز بسته شده بودند.
ـ یکی از خاندانهای اروپایی با دشمنهای قدیمی ما متحد شده.
ـ و تنها کسی که میتونه تعادل رو برگردونه...
چند ثانیه مکث کرد.
ـ جونگکوکه.
نامش دوباره در اتاق پیچید.
این بار سنگینتر از قبل.
دندانهایم را روی هم فشار دادم.
ـ ازش متنفرم...
پدربزرگ لبخند کمرنگی زد.
ـ جالبه...
چون اونم دقیقاً همین جمله رو دربارهی تو گفته.
چشمهایم ریز شد.
ـ یعنی...
ـ اون هم مخالف این ازدواجه.
برای اولین بار...
لبخند واقعی روی لبم نشست.
ـ پس معامله منتفیه.
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ چون مخالفت شما دو نفر برای من اهمیتی نداره.
این ازدواج انجام میشه.
چه بخواین...
چه نخواین.
همان لحظه در زدند.
دستیار مخصوص وارد شد.
ـ رئیس...
هلیکوپتر خاندان جئون وارد حریم هوایی عمارت شد.
چند ثانیه...
هیچکس حرفی نزد.
پدربزرگ فقط گفت:
ـ رسید.
...
از پنجره به محوطه نگاه کردم.
ملخهای هلیکوپتر باران را دیوانهوار به اطراف پرتاب میکردند.
سه خودروی مشکی ضدگلوله وارد حیاط شدند.
دهها مرد مسلح، همزمان پیاده شدند.
همه با لباسهای یکدست مشکی.
بینقص...
منظم...
بیصدا.
در آخر...
درِ خودروی وسط باز شد.
یک جفت کفش چرمی مشکی روی سنگفرش خیس قرار گرفت.
قدبلند...
کتوشلوار مشکی سفارشی...
دستکش چرمی...
ساعتی که ارزشش از چندین عمارت بیشتر بود.
بدون اینکه عجلهای داشته باشد، از ماشین فاصله گرفت.
باران روی موهای مشکیاش مینشست.
اما انگار خودش از باران هم سردتر بود.
تمام محافظها ناخودآگاه سرشان را پایین انداختند.
قدرت...
گاهی لازم نبود فریاد بزند.
فقط کافی بود وارد شود.
پدربزرگ کنارم ایستاد.
ـ خوب نگاهش کن.
ـ این مرد...
بزرگترین رئیس مافیای دنیاست.
نگاهم را از پنجره برنداشتم.
زیر لب گفتم:
ـ هرچقدر هم بزرگ باشه...
جلوی من فقط یه مرده.
همان لحظه...
انگار حس کرده باشد کسی نگاهش میکند.
سرش را بالا آورد.
از میان باران...
چشمهای تیرهاش مستقیم به پنجرهی اتاق دوخته شد.
و درست...
در چشمهای من.
نه لبخندی.
نه تعظیمی.
نه احترامی.
فقط یک نگاه.
نگاهی که انگار میگفت...
«من هم قرار نیست در برابر تو زانو بزنم، ملکه.»
و برای اولین بار...
احساس کردم این ازدواج...
قرار نیست فقط یک معامله باشد.
قرار بود آغاز یک جنگ باشد.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
End Of Part 02
- ۱۳۱
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط