MyFides! Forgave my sins | فیدس من!گناهانم رو ببخش
p1
ا.ت نشسته بود که در کوبیده شد
ا.ت: کی میتونه با(اروم)....نه..اون نیست(ترسیده)
در محکم تر گوبیده شد
ا.ت: خودشه
ا.ت سریع بلند شد و وسایلشو برداشت...در هی محکم و محکم تر کوبیده میشد
گوشیش رو گذاشت تو جیبش
صدا جوری بود که ا.ت فکر میکرد الان در میشکنه
هی محکم تر در میزد
محکم محکم
بیشتر و بیشتر
ا.ت ترسیده نگاه ساعت کرد
ا.ت: خدایا بهم رحم کن این موقع شب...چیکار کنم خدایا(ترس و زمزمه)
یکباره همه جا اروم شد...دیگه صدای در نمیامد...حالا صدای خودش بود
تهیونگ عزیزممم...خونهای؟...در رو باز کن برات کیک گرفتم
ا.ت اشکاش پشت بند هم جاری میشد...اگر در رو باز نمیکرد چی میشد
یهو فکری به ذهنش رسید
سریع بلند شد و در رو باز کرد
تهیونگ: چرا در رو باز نمیکردی(نیمه عصبی)
ا.ت: ببخشید دستشویی بودم ولی وقتی دیدم صدای در خیلی زیاد میاد گفتم نکنه مزاحم باشه...ولی وقتی صداتو شنیدم فهمیدم تویی...فقط تویی که نگرانم شدی و اینجور در میزدی(لبخند)
تهیونگ لبخندی زد و ا،تو بغل کرد
تهیونگ: دلم برات تنگ شده بود
ا.ت: منم دلم برای پسرم تنگ شده بود
پسر امد داخل که میر ا.ت رو دید
تهیونگ: میز..
ا.ت: هیچی داشتم درس میخوندم...بعد یچیزی رو هی هرچی فکر میکردم نفهمیدم...
تهیونگ: خب
ا.ت: عصبانی شدم اینجوری (دستشو جلو اورد و هوا رو پس زد) برگهای رو زدم کنار
تهیونگ بوسه ای رو سر ا.ت گذاشت
تهیونگ: فدات شم به خودت فشار نیار
پسر کیک رو دست ا.ت داد
ا.ت: هوم خوشمزه به نظر میاد
تهیونگ: تو خوشمزه تری(چشمک)
ا.ت خودشو اروم به تهیونگ زد
ا.ت: یا نگو خجالت میکشم(زمزمه)
تهیونگ قهقه زد و روی زمین نشست
تهیونگ: ظرف بیار بخوریم
ا.ت: هوم(تکون دادن سر)
رفت توی اشپز خونه
پست دیوار ایستاد...چهار ستون بدنش به لرزه افتاده بود...مدام خدا رو صدا میزد
سریع یه ظرف برداشت و کیک رو توش گذاشت
یه کارد و دو تا چنگال هم برداشت و برد توی حال
میدونست اکر دو تا بشقاب میاورد ممکن بود محرکی برای شروع بدبختی بشه
نشست جلوی تهیونگ و بخشی از کیک رو برید
تهیونگ: دو تا چنگال؟
ا.ت: هوم اینقدر گرسنمه که نمیتونم فرصت بدم تو هم بخوری فقققطططط خودممممم
تهیونگ خنده ریزی زد و سر ا،تو نوازش کرد
تهیونگ: کیوت(اروم)
هر دو مشغول شدن که تهیونگ تک نگاهی به گردن ا.ت انداخت...سیاه شده بود...نمیدونست چرا هم دلش سوخت و هم خوشش امد
(گفت و گو در حالی که هر دو دارن میخورم و ا.ت تند تر میخوره (نقش بازی کردن))
تهیونگ: میگم آخر هفته بریم بیرون
ا.ت: این هفته؟!
تهیونگ: هوم
ا.ت: یه روزش چکاپ دارم و امتحان...اون یه روزش...هومممم باشگاه دارم ولی خب بیخیالش...خوشحال میشم تمام مدت به تو نگاه کنم
تهیونگ: قربونت...کجا بریم حالا
ا.ت: هر جا تو بگی
تهیونگ: میخوای بگی برات مهم نیست؟(یکم تهاجمی)
#فیک
#چند_پارتس
#bts
#2026
ا.ت نشسته بود که در کوبیده شد
ا.ت: کی میتونه با(اروم)....نه..اون نیست(ترسیده)
در محکم تر گوبیده شد
ا.ت: خودشه
ا.ت سریع بلند شد و وسایلشو برداشت...در هی محکم و محکم تر کوبیده میشد
گوشیش رو گذاشت تو جیبش
صدا جوری بود که ا.ت فکر میکرد الان در میشکنه
هی محکم تر در میزد
محکم محکم
بیشتر و بیشتر
ا.ت ترسیده نگاه ساعت کرد
ا.ت: خدایا بهم رحم کن این موقع شب...چیکار کنم خدایا(ترس و زمزمه)
یکباره همه جا اروم شد...دیگه صدای در نمیامد...حالا صدای خودش بود
تهیونگ عزیزممم...خونهای؟...در رو باز کن برات کیک گرفتم
ا.ت اشکاش پشت بند هم جاری میشد...اگر در رو باز نمیکرد چی میشد
یهو فکری به ذهنش رسید
سریع بلند شد و در رو باز کرد
تهیونگ: چرا در رو باز نمیکردی(نیمه عصبی)
ا.ت: ببخشید دستشویی بودم ولی وقتی دیدم صدای در خیلی زیاد میاد گفتم نکنه مزاحم باشه...ولی وقتی صداتو شنیدم فهمیدم تویی...فقط تویی که نگرانم شدی و اینجور در میزدی(لبخند)
تهیونگ لبخندی زد و ا،تو بغل کرد
تهیونگ: دلم برات تنگ شده بود
ا.ت: منم دلم برای پسرم تنگ شده بود
پسر امد داخل که میر ا.ت رو دید
تهیونگ: میز..
ا.ت: هیچی داشتم درس میخوندم...بعد یچیزی رو هی هرچی فکر میکردم نفهمیدم...
تهیونگ: خب
ا.ت: عصبانی شدم اینجوری (دستشو جلو اورد و هوا رو پس زد) برگهای رو زدم کنار
تهیونگ بوسه ای رو سر ا.ت گذاشت
تهیونگ: فدات شم به خودت فشار نیار
پسر کیک رو دست ا.ت داد
ا.ت: هوم خوشمزه به نظر میاد
تهیونگ: تو خوشمزه تری(چشمک)
ا.ت خودشو اروم به تهیونگ زد
ا.ت: یا نگو خجالت میکشم(زمزمه)
تهیونگ قهقه زد و روی زمین نشست
تهیونگ: ظرف بیار بخوریم
ا.ت: هوم(تکون دادن سر)
رفت توی اشپز خونه
پست دیوار ایستاد...چهار ستون بدنش به لرزه افتاده بود...مدام خدا رو صدا میزد
سریع یه ظرف برداشت و کیک رو توش گذاشت
یه کارد و دو تا چنگال هم برداشت و برد توی حال
میدونست اکر دو تا بشقاب میاورد ممکن بود محرکی برای شروع بدبختی بشه
نشست جلوی تهیونگ و بخشی از کیک رو برید
تهیونگ: دو تا چنگال؟
ا.ت: هوم اینقدر گرسنمه که نمیتونم فرصت بدم تو هم بخوری فقققطططط خودممممم
تهیونگ خنده ریزی زد و سر ا،تو نوازش کرد
تهیونگ: کیوت(اروم)
هر دو مشغول شدن که تهیونگ تک نگاهی به گردن ا.ت انداخت...سیاه شده بود...نمیدونست چرا هم دلش سوخت و هم خوشش امد
(گفت و گو در حالی که هر دو دارن میخورم و ا.ت تند تر میخوره (نقش بازی کردن))
تهیونگ: میگم آخر هفته بریم بیرون
ا.ت: این هفته؟!
تهیونگ: هوم
ا.ت: یه روزش چکاپ دارم و امتحان...اون یه روزش...هومممم باشگاه دارم ولی خب بیخیالش...خوشحال میشم تمام مدت به تو نگاه کنم
تهیونگ: قربونت...کجا بریم حالا
ا.ت: هر جا تو بگی
تهیونگ: میخوای بگی برات مهم نیست؟(یکم تهاجمی)
#فیک
#چند_پارتس
#bts
#2026
- ۶۸۳
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط