سلامم امروز اومدم یه خاطره بگم زار-👍🏻چیز نه من دو سه هفته
سلامم امروز اومدم یه خاطره بگم زار-👍🏻چیز نه من دو سه هفته پیش با پنج تا دوستم رفتیم اتاق فرار تو اتاق اول،اون پیرمرده باید از رو میله هایی که توش بود کد پیدا میکردیم-عین🐶ترسیده بودیم و یکی از دوستام رفت کد میله رو پیدا کرد و رو دیوار هم چند تا عدد بود،پیرمرده گف باید سیصتو با صد اضافه یا به علاوه کنید،همزمان وقتی اینو گف،یه در آهنی باز شد و چراغا خاموش روشن به خودمون شاشیدی-و بلهه هیولاعه همونی که تو سینمایی جیغ بود.اومد بیرون یه جیغی زدم که کلاغا شنیدن-بعد که رف،قفل قفسه ی پیر مرده رو باز کردیم و باز خاموش شد چراغا(یه جوک🤡ولی حقیقتم با دوستام گفتم که آقا ما ریاضیمون رید-)بعد من همیشه آخرین نفر میدوییدم وقتی درو باز کردیم با جیغ و دویدن فرار کردیم،منم اون عقب رید-بودم که صدای ا*ره برقی اسباب بازی از پشت من اومد با جیغ گفتم بدوئید دوستامم ریلکس میرفتن بعد که رسیدیم اتاق دیگه اونم معما داشت لامص-بعد که انجام دادیم خلاصه رفتیم یه مرحله بود باید مجسمه رو برا پیر مرده میبردم آخه اون خدای آسمان بود ،فیل طلایی.داشتم میرفتم یهو دو تا هیولا یکی فیلم جیغ بود و یکیم اونی که اره برقی داشت راهمو گرفته بودن با ترس فرار کردم که زارت افتاده و میخندیدم انگار فلج بودم-قد لامصبم هعیی بعدشم که داشتم میرفتم رسیدم اتاقی که همه ی هیولا ها نشسته بودن راهی نبود اسم دوستمو داد زدم که رفتم برگردم که اون پیر مرده با خنده گف کجا رفتم مجسمه رو دادم گف بدو دیدم پشت سرمن رفتم داد زدم،اگه رسیدم به در اتاقی که رفیقام بودن باز افتادمم🤣😭😭
- ۵۵۴
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط