پلیس در آستانه مافیا پارت
پلیس در آستانه مافیا پارت 13
ویو سنا
آمد داخل و در هم پشت سرش بست آمد کنارم نشست
جونکوک: نمیخوای شام بخوری
سنا: نه
جونکوک: با این لجبازیات آخر خودت آسیب میبینی
سنا: نمیخوام
جونکوک: تصمیم با خودته
بلند شد و رفت سمت در قبل از اینکه بره لب زد
جونکوک: شب بخیر
و رفت بیرون منم کمکم خوابیدم
(صبح روز بعد )
ویو سنا
با نوری که به صورتم میخورد بیدار شدم
رفتم سرویس کارهای لازم رو انجام دادم آمدم بیرون موهامو شونه زدم رفتم کنار پنجره نشستم به بیرون نگاه میکردم
یعنی کی میشه که از اینجا برم از این فکرها درآمدم
رفتم دوش بگیرم رفتم داخل حموم که یادم آمد حوله رو نیاوردم خودم لباس تنم نبود پس خدمتکار رو صدا زدم که در باز شد جونکوک با حوله توی دست آمد داخل حموم سریع با دست هام بدنمو پوشوندم که آمد سمتم
ویو جونکوک
توی اتاق کارم بودم که صدای سنا رو شنیدم که خدمتکار رو صدا میزد
از اتاق کار آمدم بیرون داشتم میرفتم سمت اتاق سنا که خدمتکار رو دیدم گفتم خودم میرم اون هم. رفت
رفتم توی اتاق سنا حوله میخواست حوله رو برداشتم رفتم توی حموم سنا بدون لباس بود داشت
با اون دست های ضریفش بدنش رو میپوشوند رفتم سمتش اونم رفت عقب همینطور رفتم سمتش رسیدم بهش آروم لبامو گذاشتم روی لباش مک میزدم خیلی لباش خوشمزه بود که داشت با اون دستای کوچیکش منو از خودش جدا کنه
رفتم سراغ گردنش کیس مارک میزاشتم همینطور داشتم روی بدنش کیس مارک میزاشتم و میرفتم پایین تر یه نگاه به صورتش کردم خیس بود اما دوش حموم که بسته بود
قبل از اینکه بیام هم آب رو باز نکرده بود نکنه گریه کرده آخه آدم بخاطر این گریه میکنه همه دخترا آرزوشونه که با من باشن اما اون با همه فرق داره
اون دختر دل جئون جونکوک روبرده از اتاق آمدم بیرون به زور جلوی خودمو گرفتم که کاری دستش ندم رفتم توی اتاق کار خیلی کار داشتم
اما ذهنم همش درگیر سنا بود
شرطا
21 تا لایک
19 تا کامنت
ویو سنا
آمد داخل و در هم پشت سرش بست آمد کنارم نشست
جونکوک: نمیخوای شام بخوری
سنا: نه
جونکوک: با این لجبازیات آخر خودت آسیب میبینی
سنا: نمیخوام
جونکوک: تصمیم با خودته
بلند شد و رفت سمت در قبل از اینکه بره لب زد
جونکوک: شب بخیر
و رفت بیرون منم کمکم خوابیدم
(صبح روز بعد )
ویو سنا
با نوری که به صورتم میخورد بیدار شدم
رفتم سرویس کارهای لازم رو انجام دادم آمدم بیرون موهامو شونه زدم رفتم کنار پنجره نشستم به بیرون نگاه میکردم
یعنی کی میشه که از اینجا برم از این فکرها درآمدم
رفتم دوش بگیرم رفتم داخل حموم که یادم آمد حوله رو نیاوردم خودم لباس تنم نبود پس خدمتکار رو صدا زدم که در باز شد جونکوک با حوله توی دست آمد داخل حموم سریع با دست هام بدنمو پوشوندم که آمد سمتم
ویو جونکوک
توی اتاق کارم بودم که صدای سنا رو شنیدم که خدمتکار رو صدا میزد
از اتاق کار آمدم بیرون داشتم میرفتم سمت اتاق سنا که خدمتکار رو دیدم گفتم خودم میرم اون هم. رفت
رفتم توی اتاق سنا حوله میخواست حوله رو برداشتم رفتم توی حموم سنا بدون لباس بود داشت
با اون دست های ضریفش بدنش رو میپوشوند رفتم سمتش اونم رفت عقب همینطور رفتم سمتش رسیدم بهش آروم لبامو گذاشتم روی لباش مک میزدم خیلی لباش خوشمزه بود که داشت با اون دستای کوچیکش منو از خودش جدا کنه
رفتم سراغ گردنش کیس مارک میزاشتم همینطور داشتم روی بدنش کیس مارک میزاشتم و میرفتم پایین تر یه نگاه به صورتش کردم خیس بود اما دوش حموم که بسته بود
قبل از اینکه بیام هم آب رو باز نکرده بود نکنه گریه کرده آخه آدم بخاطر این گریه میکنه همه دخترا آرزوشونه که با من باشن اما اون با همه فرق داره
اون دختر دل جئون جونکوک روبرده از اتاق آمدم بیرون به زور جلوی خودمو گرفتم که کاری دستش ندم رفتم توی اتاق کار خیلی کار داشتم
اما ذهنم همش درگیر سنا بود
شرطا
21 تا لایک
19 تا کامنت
- ۱.۹k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط