Oathbreakers & False Fate
Oathbreakers & False Fate
Prologue
نورِ لوسترهای کریستالِ عمارتِ جئون، مثلِ الماسهای تراشخورده روی سنگِ مرمرِ کف میرقصید. عطرِ گلهای ارکیده با بوی تندِ باروت و سیگارهای برگِ گرانقیمت در هم آمیخته بود؛ تضادی که شناسنامهی دنیای آنها بود.
در مرکزِ سالن، کاترینا مورتی، با پیراهنی که انگار از تار و پودِ شب بافته شده بود، ایستاده بود. او فقط یک زن در میانِ مافیا نبود؛ او «معمارِ» این تمدنِ باشکوه بود. جوری ایستاده بود که انگار تمامِ ستونهایِ این عمارت به ارادهی او برپا ماندهاند.
کمی دورتر، جئون جونگکوک، ملقب به «قصاب»، با نگاهی که میانِ سردیِ مرگبار و گرمایِ سوزانِ پرستش در نوسان بود، به او خیره شده بود. برای جونگکوک، کاترینا تنها مذهبی بود که به آن ایمان داشت.
جونگکوک به او نزدیک شد. صدایِ قدمهایش روی سنگ، مثلِ شمارشِ معکوسِ یک انفجار بود. وقتی به او رسید، فاصلهشان به قدری کم شد که نفسهایشان با هم یکی شد. دستِ زبر و خونآلودِ دنیایِ او، با پوستِ لطیف و مهندسیشدهی دنیایِ کاترینا تلاقی کرد.
کاترینا سرش را بالا آورد. چشمانش، نقشهی راهی بود که جونگکوک همیشه در آن گم میشد.
او با صدایی که مثلِ کشیده شدنِ آرشه روی ویولن بود، زمزمه کرد:
— **«جونگکوک... خون نریز دیگه.»**
جونگکوک، در حالی که انگشتِ شستش را روی گونهی او میکشید، با صدایی بم و خشدار که از عمقِ تاریکی میآمد، جواب داد:
— **«کاترینا... خواب نبین دیگه.»**
آن شب، هیچکس نمیدانست که این کلمات، عهدی است که به زودی شکسته خواهد شد. هیچکس نمیدانست که سایهای به نامِ «آلستر» در کمینِ این پرستش نشسته است. آن شب، آنها فقط دو روحِ عاشق بودند که بر لبهی پرتگاهِ سرنوشت، به هم تکیه داده بودند؛ بیخبر از اینکه طوفان، همین حالا هم شروع شده است.
---
Prologue
نورِ لوسترهای کریستالِ عمارتِ جئون، مثلِ الماسهای تراشخورده روی سنگِ مرمرِ کف میرقصید. عطرِ گلهای ارکیده با بوی تندِ باروت و سیگارهای برگِ گرانقیمت در هم آمیخته بود؛ تضادی که شناسنامهی دنیای آنها بود.
در مرکزِ سالن، کاترینا مورتی، با پیراهنی که انگار از تار و پودِ شب بافته شده بود، ایستاده بود. او فقط یک زن در میانِ مافیا نبود؛ او «معمارِ» این تمدنِ باشکوه بود. جوری ایستاده بود که انگار تمامِ ستونهایِ این عمارت به ارادهی او برپا ماندهاند.
کمی دورتر، جئون جونگکوک، ملقب به «قصاب»، با نگاهی که میانِ سردیِ مرگبار و گرمایِ سوزانِ پرستش در نوسان بود، به او خیره شده بود. برای جونگکوک، کاترینا تنها مذهبی بود که به آن ایمان داشت.
جونگکوک به او نزدیک شد. صدایِ قدمهایش روی سنگ، مثلِ شمارشِ معکوسِ یک انفجار بود. وقتی به او رسید، فاصلهشان به قدری کم شد که نفسهایشان با هم یکی شد. دستِ زبر و خونآلودِ دنیایِ او، با پوستِ لطیف و مهندسیشدهی دنیایِ کاترینا تلاقی کرد.
کاترینا سرش را بالا آورد. چشمانش، نقشهی راهی بود که جونگکوک همیشه در آن گم میشد.
او با صدایی که مثلِ کشیده شدنِ آرشه روی ویولن بود، زمزمه کرد:
— **«جونگکوک... خون نریز دیگه.»**
جونگکوک، در حالی که انگشتِ شستش را روی گونهی او میکشید، با صدایی بم و خشدار که از عمقِ تاریکی میآمد، جواب داد:
— **«کاترینا... خواب نبین دیگه.»**
آن شب، هیچکس نمیدانست که این کلمات، عهدی است که به زودی شکسته خواهد شد. هیچکس نمیدانست که سایهای به نامِ «آلستر» در کمینِ این پرستش نشسته است. آن شب، آنها فقط دو روحِ عاشق بودند که بر لبهی پرتگاهِ سرنوشت، به هم تکیه داده بودند؛ بیخبر از اینکه طوفان، همین حالا هم شروع شده است.
---
- ۱.۹k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط