{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Oathbreakers & False Fate

Oathbreakers & False Fate
part 2

درخششِ لوسترهایِ کریستالِ عمارت، روی لیوان‌های ظریفِ دستِ مهمان‌ها می‌رقصید. کاترینا، در حالی که از آغوشِ گرمِ جونگ‌کوک جدا شده بود، با لبخندی که عمقِ آرامشش را نشان می‌داد، به سمتِ حلقه‌یِ نزدیکِ خانواده‌اش حرکت کرد. هنوز پیوندِ رسمی بین آن‌ها شکل نگرفته بود، اما تمامِ شیکاگو می‌دانستند که کاترینا و جونگ‌کوک، دو نیمه‌یِ یک پادشاهیِ واحد هستند.

**تهیونگ**، با آن کت‌وشلوارِ مخملِ یشمی و نگاهی که همیشه انگار رازی در خود داشت، به ستونی تکیه داده بود. او با دیدنِ کاترینا، جامش را کمی بالا برد. «بانویِ معمار، رقص‌تون جوری بود که حتی بادِ سردِ شیکاگو هم پشتِ پنجره‌ها خشکش زده بود.» او با لحنی صمیمی و برادرانه ادامه داد: «امنیتِ بخشِ شرقی و تراس‌ها کاملاً برقراره. خیالت تخت، کتی. هیچ‌کس نمی‌تونه آرامشِ امشبِ شما دو تا رو بهم بزنه.»

کمی آن‌طرف‌تر، **روزا** در حالی که دستِ **النا** (مادر کاترینا) را در دست داشت، با دقتِ یک پزشک به چهره‌اش نگاه می‌کرد. «مامان النا، رنگ و روتون عالیه، اما یادتون نره که قرص‌هاتون رو سر وقت بخورید. امشب قراره کلی برای این دو تا مرغِ عشق خوشحالی کنیم!» النا با مهربانی دستِ روزا را فشرد: «روزا جان، تو همیشه مثلِ دخترِ خودمی. بودنت کنارِ کاترینا خیالم رو راحت می‌کنه.»

در مرکزِ تالار، **آلستر ونس** با همان پرستیژِ همیشگی‌اش، در حالِ گپ زدن با **آریا جئون** و **مارکوس مورتی** بود. او با دیدنِ کاترینا، با لبخندی گرم و چشمانی که تحسین از آن‌ها می‌بارید، قدمی به جلو گذاشت. «کاترینا! واقعاً خیره‌کننده شدی. آریا، مارکوس، باید بهتون تبریک بگم؛ تماشایِ این عشق و نزدیکیِ بینِ جونگ‌کوک و کاترینا، آدم رو به آینده‌یِ این شهر امیدوار می‌کنه. این پیوندِ قلبی، قوی‌تر از هر قراردادِ رسمی‌ایه.»
مارکوس با خنده دستِ آلستر را روی شانه‌اش فشرد. «ممنون آلستر. تو همیشه توی روزهای سخت و آسون کنارِ ما بودی. حضورت امشب برای ما خیلی ارزشمنده. تو خودت شاهد بودی که این دو تا از بچگی چطور کنار هم قد کشیدن.»
آلستر با تواضع سر خم کرد و رو به **عمه ایزابلا** گفت: «ایزابلا، شنیدم پروژه‌یِ جدیدِ بندرسازی با نظارتِ مستقیمِ تو داره پیش می‌ره. واقعاً مدیریتت بی‌نظیره.» ایزابلا با لبخندی دوستانه جواب داد: «لطف داری آلستر، خوشحالم که می‌بینم هنوز به جزئیاتِ بیزنسِ ما اهمیت می‌دی.»

در طرفِ دیگر، **جیمین** با جدیتی که در کت‌وشلوارِ سیاهش داشت، در کنارِ **نامجون** ایستاده بود. جیمین با نگاهی دقیق تمامِ ورودی‌ها را چک می‌کرد. او با دیدنِ جونگ‌کوک که به سمت‌شان می‌آمد، با صدایِ آرامی گفت: «جی‌کی، همه چیز آرومه. جوری که حتی یه پشه هم بدونِ اجازه‌ی "سایه‌ها" وارد نمی‌شه. برو سراغِ کاترینا، امشب شبِ شماست.»
جونگ‌کوک سری تکان داد و نگاهش را به کاترینا دوخت که حالا در کنارِ **نیکسا** ایستاده بود.

نیکسا در حالی که با گوشیِ هوشمندش ور می‌رفت، به کاترینا نزدیک شد. «کتی، سیستم‌هایِ مانیتورینگِ طبقه بالا رو یه دورِ دیگه با **یونگی** چک کردیم. اون طبق معمول سخت‌گیره، اما من حفره‌ای ندیدم. این عمارت الان امن‌ترین نقطه‌ی روی زمینِ.»
یونگی، که کمی دورتر با چشمانی تیزبین به جمعیت خیره شده بود، فقط با یک تکانِ سرِ کوتاه، حرفِ نیکسا را تایید کرد.

همه چیز در کمالِ دوستی، اعتماد و آرامش بود. آلستر در بینِ خانواده جئون و مورتی، مثلِ یک عضوِ وفادار می‌درخشید و هیچ‌کس، کوچک‌ترین شکی به نیت‌هایِ او نداشت. شبِ شیکاگو بویِ امنیت و شروعِ یک قصه‌یِ بلندپروازانه می‌داد.


---
دیدگاه ها (۱)

Oathbreakers & False Fatepart 1 س...

Oathbreakers & False FatePrologueنورِ لوسترهای کریستالِ عمار...

پارت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط