part
part28
اسم رمان:رویای سلطنتی
......
ندیمه:عالیجنابببب(عربده)
جیمین:چیشده؟؟؟(نگران)
ندیمه:صبح....صبح که صبحانه ی ایشون رو بردم....حالشون خوب بود....اما الان که رفتم...بیهوش...ش....ش...شدن(گریه)
.....
(جیمین سریع....طبیب رو خبر کرد.....)
....
طبیب:عالیجناب....نباید به خودتون..فشار بیارید....رگای قلبتون...دونه...دونه...دارن بسته میشن....
......
(یه هفته ی ای میشد که چانسو و بیهوش بود....و....خیلیا قطع امید...کرده بودن...بجز یه نفر....اونم....جیمین بود...)
.....
جیمین:برادر....یه هفتس خوابی....نکنه تو هم میخوای مثل...مامان...و...بابا تنهام بزاری؟؟؟(با حرف آخر گریش گرفت....)
......
(چانسو بهوش اومد و بریده بریده حرف میزد)
......
چانسو:ج...ج...جیمین....م...م....من....عمر.....زیادی...ن...ن...ندارم.....و...تو....قول....بده....ت...ت....ت...نها...به....فکر....مردم....با....(بیهوش)
.....
جیمین:نه برادر چشامتو باز کننننن برادررر(عربده)طبیب.....طبیب کوووو؟؟
......
طبیب:معذرت میخوام.....ایشون(گریش گرفت)
جیمین:(آروم اشک میریخت.....)
......
ادامه دارد......
اسم رمان:رویای سلطنتی
......
ندیمه:عالیجنابببب(عربده)
جیمین:چیشده؟؟؟(نگران)
ندیمه:صبح....صبح که صبحانه ی ایشون رو بردم....حالشون خوب بود....اما الان که رفتم...بیهوش...ش....ش...شدن(گریه)
.....
(جیمین سریع....طبیب رو خبر کرد.....)
....
طبیب:عالیجناب....نباید به خودتون..فشار بیارید....رگای قلبتون...دونه...دونه...دارن بسته میشن....
......
(یه هفته ی ای میشد که چانسو و بیهوش بود....و....خیلیا قطع امید...کرده بودن...بجز یه نفر....اونم....جیمین بود...)
.....
جیمین:برادر....یه هفتس خوابی....نکنه تو هم میخوای مثل...مامان...و...بابا تنهام بزاری؟؟؟(با حرف آخر گریش گرفت....)
......
(چانسو بهوش اومد و بریده بریده حرف میزد)
......
چانسو:ج...ج...جیمین....م...م....من....عمر.....زیادی...ن...ن...ندارم.....و...تو....قول....بده....ت...ت....ت...نها...به....فکر....مردم....با....(بیهوش)
.....
جیمین:نه برادر چشامتو باز کننننن برادررر(عربده)طبیب.....طبیب کوووو؟؟
......
طبیب:معذرت میخوام.....ایشون(گریش گرفت)
جیمین:(آروم اشک میریخت.....)
......
ادامه دارد......
- ۹۶
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط