🖤 پارت هشتم | او نمیخواهد پیدا شود
🖤 پارت هشتم | او نمیخواهد پیدا شود
لانا چند ثانیه فقط به جونگکوک خیره ماند.
— چی گفتی؟
جونگکوک آرام تکرار کرد:
— خواهرت نمیخواد پیداش کنیم.
لانا با عصبانیت جلو رفت.
— چطور ممکنه؟ پنج ساله دنبالش میگردم!
— تو دنبالش میگشتی. اون ازت فرار میکرد.
— چرا؟
جونگکوک جواب نداد.
لانا با حرص گفت:
— باز هم داری چیزی رو ازم قایم میکنی!
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
— چون حقیقتش خطرناکه.
— من دیگه از چیزی نمیترسم.
جونگکوک مستقیم توی چشمهاش نگاه کرد.
— باید بترسی، لانا.
لانا سکوت کرد.
جونگکوک گوشیاش را روی میز گذاشت.
— این عکس سه روز پیش گرفته شده.
لانا عکس را برداشت.
دختر داخل عکس پشت به دوربین ایستاده بود.
اما شباهتش به خودش غیرقابل انکار بود.
— کجاست؟
— یه شهر دیگه.
— اسمش؟
— نمیتونم بگم.
لانا با عصبانیت گوشی را روی میز گذاشت.
— پس به چه دردی میخوری؟!
جونگکوک اخم کرد.
— مراقب حرف زدنت باش.
— چرا؟ چون شوهری؟!
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
جونگکوک آرام گفت:
— نه...
یک قدم جلو آمد.
— چون نمیخوام اتفاقی برات بیفته.
لانا برای لحظهای چیزی نگفت.
اما سریع نگاهش را دزدید.
— من به محافظ نیاز ندارم.
جونگکوک لبخند خیلی کوتاهی زد.
— اینو خودت باور کردی؟
---
آن شب لانا خوابش نمیبرد.
از تخت بلند شد و به سمت کتابخانه رفت.
میخواست ذهنش را مشغول کند.
در میان کتابها، یک جعبهی چوبی قدیمی دید.
روی آن فقط یک حرف حک شده بود:
L
لانا جعبه را برداشت.
قفل نداشت.
درش را باز کرد.
داخلش چند عکس قدیمی بود.
اولین عکس، خودش و پدرش بود.
دومین عکس...
همان دختر.
لانا عکس را برگرداند.
پشتش نوشته شده بود:
«برای روزی که لانا حقیقت را بفهمد.»
قلبش فرو ریخت.
عکس بعدی را برداشت.
این بار، دختر کنار یک مرد ایستاده بود.
لانا با دیدنش خشکش زد.
جونگکوک.
اما عکس مربوط به پنج سال قبل بود.
زیر عکس نوشته شده بود:
«آنها قبل از ازدواج همدیگر را میشناختند.»
صدای قدمی از پشت سر آمد.
لانا برگشت.
جونگکوک پشت سرش ایستاده بود.
نگاهش روی عکس افتاد.
چهرهاش کاملاً تغییر کرد.
— اون جعبه رو از کجا آوردی؟
لانا عکس را بالا گرفت.
— فکر کنم وقتشه حقیقت رو بگی.
جونگکوک چیزی نگفت.
لانا با صدای لرزان پرسید:
— تو پنج سال پیش خواهر منو میشناختی؟
جونگکوک آرام جواب داد:
— آره.
لانا احساس کرد قلبش فرو ریخت.
— و چرا هیچوقت بهم نگفتی؟
جونگکوک نگاهش کرد.
— چون اون شب...
مکث کرد.
— من آخرین کسی بودم که خواهرت رو قبل از ناپدید شدن دیدم.
ادامه دارد... 🖤🥀
لانا چند ثانیه فقط به جونگکوک خیره ماند.
— چی گفتی؟
جونگکوک آرام تکرار کرد:
— خواهرت نمیخواد پیداش کنیم.
لانا با عصبانیت جلو رفت.
— چطور ممکنه؟ پنج ساله دنبالش میگردم!
— تو دنبالش میگشتی. اون ازت فرار میکرد.
— چرا؟
جونگکوک جواب نداد.
لانا با حرص گفت:
— باز هم داری چیزی رو ازم قایم میکنی!
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
— چون حقیقتش خطرناکه.
— من دیگه از چیزی نمیترسم.
جونگکوک مستقیم توی چشمهاش نگاه کرد.
— باید بترسی، لانا.
لانا سکوت کرد.
جونگکوک گوشیاش را روی میز گذاشت.
— این عکس سه روز پیش گرفته شده.
لانا عکس را برداشت.
دختر داخل عکس پشت به دوربین ایستاده بود.
اما شباهتش به خودش غیرقابل انکار بود.
— کجاست؟
— یه شهر دیگه.
— اسمش؟
— نمیتونم بگم.
لانا با عصبانیت گوشی را روی میز گذاشت.
— پس به چه دردی میخوری؟!
جونگکوک اخم کرد.
— مراقب حرف زدنت باش.
— چرا؟ چون شوهری؟!
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
جونگکوک آرام گفت:
— نه...
یک قدم جلو آمد.
— چون نمیخوام اتفاقی برات بیفته.
لانا برای لحظهای چیزی نگفت.
اما سریع نگاهش را دزدید.
— من به محافظ نیاز ندارم.
جونگکوک لبخند خیلی کوتاهی زد.
— اینو خودت باور کردی؟
---
آن شب لانا خوابش نمیبرد.
از تخت بلند شد و به سمت کتابخانه رفت.
میخواست ذهنش را مشغول کند.
در میان کتابها، یک جعبهی چوبی قدیمی دید.
روی آن فقط یک حرف حک شده بود:
L
لانا جعبه را برداشت.
قفل نداشت.
درش را باز کرد.
داخلش چند عکس قدیمی بود.
اولین عکس، خودش و پدرش بود.
دومین عکس...
همان دختر.
لانا عکس را برگرداند.
پشتش نوشته شده بود:
«برای روزی که لانا حقیقت را بفهمد.»
قلبش فرو ریخت.
عکس بعدی را برداشت.
این بار، دختر کنار یک مرد ایستاده بود.
لانا با دیدنش خشکش زد.
جونگکوک.
اما عکس مربوط به پنج سال قبل بود.
زیر عکس نوشته شده بود:
«آنها قبل از ازدواج همدیگر را میشناختند.»
صدای قدمی از پشت سر آمد.
لانا برگشت.
جونگکوک پشت سرش ایستاده بود.
نگاهش روی عکس افتاد.
چهرهاش کاملاً تغییر کرد.
— اون جعبه رو از کجا آوردی؟
لانا عکس را بالا گرفت.
— فکر کنم وقتشه حقیقت رو بگی.
جونگکوک چیزی نگفت.
لانا با صدای لرزان پرسید:
— تو پنج سال پیش خواهر منو میشناختی؟
جونگکوک آرام جواب داد:
— آره.
لانا احساس کرد قلبش فرو ریخت.
— و چرا هیچوقت بهم نگفتی؟
جونگکوک نگاهش کرد.
— چون اون شب...
مکث کرد.
— من آخرین کسی بودم که خواهرت رو قبل از ناپدید شدن دیدم.
ادامه دارد... 🖤🥀
- ۳۰۳
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط