{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت اخر

پارت اخر
ویو ا/ت
الان ۲ ساله از ازدواج منو تهیونگ گذشته و ما صاحب دوتا بچه هستیم که دوقلو ان یه دختر ویه پسر اسم دخترمون به انتخاب من هلن و اسم پسرمون به انتخاب تهیونگ دو هیون

____________________
تهیونگ با خنده وارد اتاق شد و در حالی که سعی می‌کرد با یه دستش دو هیونِ شیطون رو نگه داره، با اون یکی دستش یه شاخه گل رز که معلوم بود از باغچه چیده، جلو آورد. هلن هم توی بغلم بود و با اون چشمای ریزِ شبیهِ تهیونگ، داشت با موهای من بازی می‌کرد.

تهیونگ نشست کنارم روی تخت و گفت: «خانم خانما، مگه قرار نبود امروز زودتر بریم بیرون؟ دوقلوها رو ببین، دارن با نگاهشون برامون خط و نشون می‌کشن که کِی قراره حرکت کنیم!»

خندیدم و بوی گل رو کشیدم. باورم نمی‌شد دو سال پیش همین موقع‌ها، چقدر بابت همه چیز استرس داشتم. حالا نگاهش کردم؛ همون تهیونگِ جذابِ سابق، ولی حالا با یه ته ریشِ کمرنگ و یه خستگیِ شیرینِ پدرانه توی چشماش که فقط مالِ من بود.

دوهیون با یه صدای نامفهوم شروع کرد به غر زدن و دستای کوچولوشو گرفت سمت تهیونگ. تهیونگ لبخند دندون‌نمای معروفشوزدزد، بچه‌ها رو ازم گرفت و گفت: «خب دیگه، بریم که دیره. اگه تا ده دقیقه دیگه حاضر نشی، خودم دست به کار می‌شم و همه‌تون رو با همین لباسای خونه می‌برم بیرون!»

با اینکه می‌دونستم داره شوخی می‌کنه، ولی با عجله بلند شدم. چقدر این لحظه‌های ساده و بی‌سروصدا رو دوست داشتم. نه خبری از اون همه دردسرِ قدیم بود، نه نگرانیِ الکی. فقط ما بودیم و این خونه‌ای که حالا دیگه واقعاً «خونه» شده بود.

کتِ تهیونگ رو از روی صندلی برداشتم، در حالی که داشتم به خنده‌های بلندِ دوقلوها گوش می‌دادم، با خودم فکر کردم: «واقعاً چی بهتر از این؟» زندگی دقیقاً همونی بود که دلم می‌خواست؛ ساده، واقعی و کنارِ کسی که تمامِ دنیام بود.

و حالا اون دو در کنار دوتا بچه هاشون به بهترین خانواده دنیا تبدیل شدن و تا آخر عمر خوب خوش زندگی کردن

«پایان»
دیدگاه ها (۰)

وایبشش✨✨

𝒑𝒂𝒓𝒕:2910 سال بعدا/ت: فردا قراره منوو تهیونگ بالاخره ازدواج ...

𝒑𝒂𝒓𝒕:28ویو ا/ت صبح با دل درده بدی بیدار شدم اروم از تخت پایی...

پشیمانی

chapter 2p27تهیونگ کنار ا.ت روی تخت نشست. ا.ت هنوز زانوهاش ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط