𝒑𝒂𝒓𝒕:28
𝒑𝒂𝒓𝒕:28
ویو ا/ت
صبح با دل درده بدی بیدار شدم اروم از تخت پایین اومدم و لباسامو پوشیدم تهیونگ داخل اتاق نبود،،از پله ها پایین اومدم و دیدم داخل اشپز خونه صدا میاد رفتم دیدم که تهیونگ داره آشپزی میکنه آروم ازپشت بغلش کردم که ترسید
ته:واییی خدا ترسیدم آرومتر
ا/ت:ببخشید
ته: فدای سرت الانم برو دستو صورتت رو بشور تا من میزو بچینم
ا/ت: باش
رفتم کارامو کردم و نشستم سر میز و شروع کردم به خوردن پنکیک و با شیر کاکائو غرق در خوردن بودنم که تهیونگ گفت
ته: نظرت دربارهی ازدواج چیه ؟
ا/ت:غذا پرید تو گلوم شروع ،،چییی....
ته: چیزه عجیبی نگفتم که
ا/ت: داری شوخی میکنی دیگه آره!!
ته: کاملا جدیام
ا/ت:نمی تونم قبول کنم
ته: نکنه دوست نداری با من ازدواج کنی هومم؟
ا/ت: کصشعر تحویل نده به من
ته:درست حرف بزن ا/ت
ا/ت: اگه درست حرف نزنم میخوای چکار کنی مثلاً ؟
ته: از/تتتتت بسههه(با عربده)
ا/ت: یهویی از ترس لرزیدم
ته:ببخشید معذرت میخوام
ا/ت: من هق ،،هق (با گریه) نه که انتخاب خودم نباشه نمی تونم تهیونگ من ایدلم همین الانشم کمپانی نمی دونه بهت برگشتم دیگه چه بخام باهات ازدواج بکنم من الان ۲۷ سالمه حداقل تا ۳۷ سالگی کمپانی بهم اجازه ازدواج نمیده حتی قرارم نمی تونم بزارم باید کلی اصرار کنم تا اجازه بدن منم دارم سختی میشکم مفهمیییی ( با دادو گریه)
ته: هیشش ببخشید معذرت میخوام دیگه بحثشو نمی کشم تا هر موقع که کمپانی بهت اجازه بده صبر میکنم الانم گریتو تموم کن بیا صبحونمون رو بخوریم پرنسسم
ا/ت:سری تکون دادم و شروع کردم به خوردن
____________________
ا/ت: خوشمزه بود مرسی
ته: خواهش
ا/ت: پاشدم رفتم سمت اتاق
و کیفمو برداشتم و خواستم برم که تهیونگ مچ دستمو گرفت
ته:کجا
ا/ت: بیرون
ته: خوب میدونم داری میری بیرون مثلاً بگو فلان جا
ا/ت: دارم میرم فلان جا
ته:هنوز ازم عصبی هستی هوم؟
ا/ت:بگی نگی
ته: گفتم که ببخشید الانم هیجا نمیری
ا/ت: میخوام برم هتل لباسامو بردارم الان جز اینایی که تنمه هیچی ندارم
ته: پس خودم میبرمت
ادامه دارد....
ویو ا/ت
صبح با دل درده بدی بیدار شدم اروم از تخت پایین اومدم و لباسامو پوشیدم تهیونگ داخل اتاق نبود،،از پله ها پایین اومدم و دیدم داخل اشپز خونه صدا میاد رفتم دیدم که تهیونگ داره آشپزی میکنه آروم ازپشت بغلش کردم که ترسید
ته:واییی خدا ترسیدم آرومتر
ا/ت:ببخشید
ته: فدای سرت الانم برو دستو صورتت رو بشور تا من میزو بچینم
ا/ت: باش
رفتم کارامو کردم و نشستم سر میز و شروع کردم به خوردن پنکیک و با شیر کاکائو غرق در خوردن بودنم که تهیونگ گفت
ته: نظرت دربارهی ازدواج چیه ؟
ا/ت:غذا پرید تو گلوم شروع ،،چییی....
ته: چیزه عجیبی نگفتم که
ا/ت: داری شوخی میکنی دیگه آره!!
ته: کاملا جدیام
ا/ت:نمی تونم قبول کنم
ته: نکنه دوست نداری با من ازدواج کنی هومم؟
ا/ت: کصشعر تحویل نده به من
ته:درست حرف بزن ا/ت
ا/ت: اگه درست حرف نزنم میخوای چکار کنی مثلاً ؟
ته: از/تتتتت بسههه(با عربده)
ا/ت: یهویی از ترس لرزیدم
ته:ببخشید معذرت میخوام
ا/ت: من هق ،،هق (با گریه) نه که انتخاب خودم نباشه نمی تونم تهیونگ من ایدلم همین الانشم کمپانی نمی دونه بهت برگشتم دیگه چه بخام باهات ازدواج بکنم من الان ۲۷ سالمه حداقل تا ۳۷ سالگی کمپانی بهم اجازه ازدواج نمیده حتی قرارم نمی تونم بزارم باید کلی اصرار کنم تا اجازه بدن منم دارم سختی میشکم مفهمیییی ( با دادو گریه)
ته: هیشش ببخشید معذرت میخوام دیگه بحثشو نمی کشم تا هر موقع که کمپانی بهت اجازه بده صبر میکنم الانم گریتو تموم کن بیا صبحونمون رو بخوریم پرنسسم
ا/ت:سری تکون دادم و شروع کردم به خوردن
____________________
ا/ت: خوشمزه بود مرسی
ته: خواهش
ا/ت: پاشدم رفتم سمت اتاق
و کیفمو برداشتم و خواستم برم که تهیونگ مچ دستمو گرفت
ته:کجا
ا/ت: بیرون
ته: خوب میدونم داری میری بیرون مثلاً بگو فلان جا
ا/ت: دارم میرم فلان جا
ته:هنوز ازم عصبی هستی هوم؟
ا/ت:بگی نگی
ته: گفتم که ببخشید الانم هیجا نمیری
ا/ت: میخوام برم هتل لباسامو بردارم الان جز اینایی که تنمه هیچی ندارم
ته: پس خودم میبرمت
ادامه دارد....
- ۷۱۷
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط