🪽 Angel of salvation 🪽
🪽 Angel of salvation 🪽
Part ⁴³
یونگی 🪽 مدیرت معلومه دوست داشت.
ات ✨ اره انصافا با هیشکی تو مدرسه کاری نداشتم و کسی رو اذیت نمیکردم .
لبخند تلخی رو لبم نشست ولی همه منو اذیت کردن . سرمو تکیه دادم به شیشه ماشینو به بیرون خیره شدم . بعد یه ربع بیست دقیقه تو راه بودن ماشین توسط یونگی توقف کرد . اووووووو عجب چیزیه .
یونگی 🪽 اینجا امکاناتش بیشتره کوچولو .
سری تکون دادم که جفتمون همزمان از ماشین پیاده شدیم و رفتیم داخل . حیاط خالی خالی بود . رفتیم سمت اتاق مدیر . علاوه بر امکانات خیلی هم تمیز بود ، رفتیم داخل اتاق مدیر .
یونگی 🪽 سلام خسته نباشید.(جدی)
خانم مدیر: سلام اقای مین خیلی خوش امدین .
مدیر خانم بود و بهش میخورد سن بالا باشه، مثلا ۴۰ اینا و به چهرش میخورد مهربون و خوش اخلاق باشه .
یونگی 🪽 باهاتون تماس گرفته بودم .(جدی)
خانم مدیر : عا... بله بله .
رو کرد به من که سریع سلام دادم .
ات ✨ سلام .(لبخند)
متقابل لبخندی زد و دستشو گذاشت رو شونم .
خانم مدیر: سلام ات جان خیلی خوش امدی به مدرسه ما .
ات ✨ ممنونم .
تعجب کردم که یونگی کی با مدیر تماس گرفته که من خبر ندارم .
یونگی 🪽 بفرمایید اینم از پرونده و نامه انتقالیش .
خانم مدیر : ممنون ات جان از فردا ساعت ۷ تا ۷:۳۰ باید تو مدرسه باشی خب ؟ فردا به کلاست میری و خودم معرفیت میکنم باشه ؟
ات ✨ چشم ممنونم ازتون .
خانم مدیر: خواهش میکنم عزیزم .
یونگی 🪽 خسته نباشید.(جدی)
ات ✨ خسته نباشید.
خانم مدیر: شماهم خسته نباشید .. ات جان فردا میبینمت . خداحافظ .
ات.یونگی ✨🪽 خداحافظ.
از اتاق مدیر امدیم بیرون .
ات ✨ کی بهش زنگزده بودی ؟
یونگی 🪽 امروز شما تو خواب ناز بودی .
ات ✨ اوووو مرسی.
یونگی 🪽 اینطوری که فایده نداره .
ات ✨ خب چیکار کنم ؟
یونگی 🪽 باید بوسم کنی .
ات ✨ باشه بریم خونه بعد.
یونگی 🪽 اووو میدونی تا خونه وقدر طول میکشه؟تو ماشین .
ات ✨ باشه حالا بریم تو ماشین .
رسیدیم به ماشین و هرکدوممون سوار شدیم که سریع لپشو اورد جلوم اروم در ماشینو بستم و سریع بوسه ای رو لپ نرمش کاشتم و سرمو کشیدم عقب .
ات ✨ خوبه؟
یونگی 🪽 اوممم ... اره خوبه حالا بریم خونه؟
ات ✨ بریم.
ماشینو روشن کرد و این سری راه افتادیم به سمت خونه .
یونگی 🪽 ات .
ات ✨ جانم.
بعد یه مکث کوچیک ادامه داد .
یونگی 🪽 وقتی رسیدیم خونه به حرف هیچکدومشون اهمیت نده خب؟نه ایزول نه مینی باشه؟
ات ✨ چشم .
انگشت کوچیکشو اورد سمتم .
یونگی 🪽 قول؟
ات ✨ قول .
منم انگشت کوچیکمو به انگشتش گره زدم .
یونگی 🪽 یعنی تغییری تو حالت ببینم اون دوتارو میفرستم گوشه قبرستون قسم میخورم.
ات ✨ چرا گوشه قبرستون؟
یونگی 🪽 از این به بعد هرکی اذیتت کنه اوضاع همینه کوچولو باشه؟
ات ✨ اخه واسه چی؟
یونگی 🪽 میخوام از مهم ترین و باارزش ترین چیزی که دارم به روش خودم محافظت کنم .
ات ✨ روشت یذره خشن نیست ؟
یونگی 🪽 نه .
خندم گرفت که برگشت نگام کرد . دیگه سکوت حاکم شد و همونطور نشسته بودیم که درهای عمارت نمایان شدن .
یونگی 🪽 ات قول دادی ها.
ات ✨ چشم میدونم .
یونگی 🪽 افرین .
...
شرط
۳۰ لایک
۲۰ کامنت
۱۰ بازنشر
خواهرای گلم ببخشید واقعا مغزم رد داده و نتونستم بیشتر از یه پارت بنویسم پوزش میطلبم 😅
Part ⁴³
یونگی 🪽 مدیرت معلومه دوست داشت.
ات ✨ اره انصافا با هیشکی تو مدرسه کاری نداشتم و کسی رو اذیت نمیکردم .
لبخند تلخی رو لبم نشست ولی همه منو اذیت کردن . سرمو تکیه دادم به شیشه ماشینو به بیرون خیره شدم . بعد یه ربع بیست دقیقه تو راه بودن ماشین توسط یونگی توقف کرد . اووووووو عجب چیزیه .
یونگی 🪽 اینجا امکاناتش بیشتره کوچولو .
سری تکون دادم که جفتمون همزمان از ماشین پیاده شدیم و رفتیم داخل . حیاط خالی خالی بود . رفتیم سمت اتاق مدیر . علاوه بر امکانات خیلی هم تمیز بود ، رفتیم داخل اتاق مدیر .
یونگی 🪽 سلام خسته نباشید.(جدی)
خانم مدیر: سلام اقای مین خیلی خوش امدین .
مدیر خانم بود و بهش میخورد سن بالا باشه، مثلا ۴۰ اینا و به چهرش میخورد مهربون و خوش اخلاق باشه .
یونگی 🪽 باهاتون تماس گرفته بودم .(جدی)
خانم مدیر : عا... بله بله .
رو کرد به من که سریع سلام دادم .
ات ✨ سلام .(لبخند)
متقابل لبخندی زد و دستشو گذاشت رو شونم .
خانم مدیر: سلام ات جان خیلی خوش امدی به مدرسه ما .
ات ✨ ممنونم .
تعجب کردم که یونگی کی با مدیر تماس گرفته که من خبر ندارم .
یونگی 🪽 بفرمایید اینم از پرونده و نامه انتقالیش .
خانم مدیر : ممنون ات جان از فردا ساعت ۷ تا ۷:۳۰ باید تو مدرسه باشی خب ؟ فردا به کلاست میری و خودم معرفیت میکنم باشه ؟
ات ✨ چشم ممنونم ازتون .
خانم مدیر: خواهش میکنم عزیزم .
یونگی 🪽 خسته نباشید.(جدی)
ات ✨ خسته نباشید.
خانم مدیر: شماهم خسته نباشید .. ات جان فردا میبینمت . خداحافظ .
ات.یونگی ✨🪽 خداحافظ.
از اتاق مدیر امدیم بیرون .
ات ✨ کی بهش زنگزده بودی ؟
یونگی 🪽 امروز شما تو خواب ناز بودی .
ات ✨ اوووو مرسی.
یونگی 🪽 اینطوری که فایده نداره .
ات ✨ خب چیکار کنم ؟
یونگی 🪽 باید بوسم کنی .
ات ✨ باشه بریم خونه بعد.
یونگی 🪽 اووو میدونی تا خونه وقدر طول میکشه؟تو ماشین .
ات ✨ باشه حالا بریم تو ماشین .
رسیدیم به ماشین و هرکدوممون سوار شدیم که سریع لپشو اورد جلوم اروم در ماشینو بستم و سریع بوسه ای رو لپ نرمش کاشتم و سرمو کشیدم عقب .
ات ✨ خوبه؟
یونگی 🪽 اوممم ... اره خوبه حالا بریم خونه؟
ات ✨ بریم.
ماشینو روشن کرد و این سری راه افتادیم به سمت خونه .
یونگی 🪽 ات .
ات ✨ جانم.
بعد یه مکث کوچیک ادامه داد .
یونگی 🪽 وقتی رسیدیم خونه به حرف هیچکدومشون اهمیت نده خب؟نه ایزول نه مینی باشه؟
ات ✨ چشم .
انگشت کوچیکشو اورد سمتم .
یونگی 🪽 قول؟
ات ✨ قول .
منم انگشت کوچیکمو به انگشتش گره زدم .
یونگی 🪽 یعنی تغییری تو حالت ببینم اون دوتارو میفرستم گوشه قبرستون قسم میخورم.
ات ✨ چرا گوشه قبرستون؟
یونگی 🪽 از این به بعد هرکی اذیتت کنه اوضاع همینه کوچولو باشه؟
ات ✨ اخه واسه چی؟
یونگی 🪽 میخوام از مهم ترین و باارزش ترین چیزی که دارم به روش خودم محافظت کنم .
ات ✨ روشت یذره خشن نیست ؟
یونگی 🪽 نه .
خندم گرفت که برگشت نگام کرد . دیگه سکوت حاکم شد و همونطور نشسته بودیم که درهای عمارت نمایان شدن .
یونگی 🪽 ات قول دادی ها.
ات ✨ چشم میدونم .
یونگی 🪽 افرین .
...
شرط
۳۰ لایک
۲۰ کامنت
۱۰ بازنشر
خواهرای گلم ببخشید واقعا مغزم رد داده و نتونستم بیشتر از یه پارت بنویسم پوزش میطلبم 😅
- ۴۳۹
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط