🪽 Angel of salvation 🪽
🪽 Angel of salvation 🪽
Part ⁴⁴
نگهابانا در و باز کردن و رفتیم داخل و از ماشین پیاده شدیم که یونگی ماشینو داد پارک کنن .رفتیم سمت خونه که یونگی دستمو گرفت و در خونه رو باز کرد . رفتیم داخلرکه مادرجون دوید سمت ما .
م.یونگی: سلام پسرم سلام دخترم خوبی دیروز چرا یهو اونطوری شدی؟الان حالت بهتره ؟(نگران)
ات ✨ سلام مادرجون نگران نباشین خوبم اتفاق خاصی نیوفتاده .
یونگی 🪽 سلام مامان نگران نباشین .
م.یونگی : دکتر چی گفت .
ات ✨مادرجون دکتر چیزی نگ...
یونگی 🪽 دکتر گفت بدنش ضعیف شده و بهش فشار عصبی وارد شده .
م.یونگی : وایی دخترم .
امد سمتم و منو تو اغوش کشید .
م.یونگی : مطمئن باشم الان حالت خوبه ؟
ات ✨ بله مادر جون حالم خوبه خوبه .
بوسه ای روی موهام زد و منو از خودش جدا کرد و هدایتم کرد سمت سالن پذیرایی . منو برد رو مبل پیش خودش نشوند که یونگی هم امد سمت دیگم نشست که بلافاصله ایزول و مینی امدن . ایزول اماده رفتن شده بود ولی انگار مینی قصد موندن داشت .
ایزول : سلام یونگی خوبی . سلام ات .
روبه یونگی با لبخند حرفشو بیان کرد ولی وقتی رسید به من لبخندش محو شد و حالت چشمام تغییر کرد . معلوم نیست چقدر از من متنفره ، برام مهم نیست هرچی که بشه یونگی پشتمه .
یونگی 🪽 ممنون ولی اتفاقی برای من نیوفتاده بود که حال منو پرسیدید .
ایزول : اها فراموش کرده بودم ... ات جان خوبی ؟
هه فراموش کرده بودی؟
ات ✨ ممنون .(جدی)
رو کرد به مادر جون
ایزول : می سون (تازه اسم برا مادر یونگی یافتم😂) اگه اشکالی نداره دخترم مینی اینجا بمونه که اگه کاری داشتین کمکتون کنه و به ات جان هم تو خریدا و اماده شدنش کمک کنه .
م.یونگی : نیازی به زحمت نیست ایزول جان خودم کمک عروس گلم میکنم دخترتم ببر .
رو کرد به مینی و با لبخند گفت .
م.یونگی : دخترم برو حاضر شو.
مینی نگاهی به ایزول سرخ شده انداخت که ایزول از زیر دندوناش غرید .
ایزول : برو وسایلتو جمع کن بریم دخترم .
مینی : چشم .
مینی رفت تا وسایلشو جمع کنه . واییی افرین مادرجون خوب از خونت کردیشون بیرون . چند دقیقه ای گذشت که مینی با وسایلش امد و به همراه مادرش به سمت در خونه رفتن .
ایزول.مینی : خداحافظ.
م.یونگی : خداحافظ خوش امدین بازم بیاین .
ایزول : حتما (عصبی)
هیچکس واسه بدرقه کردنشون دم در نرفت.
اخیییسشششش رفتن .
م.یونگی : اخیییی چقدر ناراحت شدن.(خنده)
یونگی 🪽 اره ... اگه میموندن معلوم نبود چطوری کار دست خودشون میدادن .
خندم گرفت مادر پسر دست به دست هم دادن و اون دوتا رو کردن بیرون . ولی یه سوال پدر بزرگ یونگی کجاست؟
ات ✨ مادرجون
م.یونگی : بله دخترم
ات ✨ پدر بزرگ کجاست؟
م.یونگی : رفت خونه خودش .
(می سون به معنی زیبایی و خوبی )
³⁰ لایک
²⁰ کامنت
¹⁰ بازنشر
Part ⁴⁴
نگهابانا در و باز کردن و رفتیم داخل و از ماشین پیاده شدیم که یونگی ماشینو داد پارک کنن .رفتیم سمت خونه که یونگی دستمو گرفت و در خونه رو باز کرد . رفتیم داخلرکه مادرجون دوید سمت ما .
م.یونگی: سلام پسرم سلام دخترم خوبی دیروز چرا یهو اونطوری شدی؟الان حالت بهتره ؟(نگران)
ات ✨ سلام مادرجون نگران نباشین خوبم اتفاق خاصی نیوفتاده .
یونگی 🪽 سلام مامان نگران نباشین .
م.یونگی : دکتر چی گفت .
ات ✨مادرجون دکتر چیزی نگ...
یونگی 🪽 دکتر گفت بدنش ضعیف شده و بهش فشار عصبی وارد شده .
م.یونگی : وایی دخترم .
امد سمتم و منو تو اغوش کشید .
م.یونگی : مطمئن باشم الان حالت خوبه ؟
ات ✨ بله مادر جون حالم خوبه خوبه .
بوسه ای روی موهام زد و منو از خودش جدا کرد و هدایتم کرد سمت سالن پذیرایی . منو برد رو مبل پیش خودش نشوند که یونگی هم امد سمت دیگم نشست که بلافاصله ایزول و مینی امدن . ایزول اماده رفتن شده بود ولی انگار مینی قصد موندن داشت .
ایزول : سلام یونگی خوبی . سلام ات .
روبه یونگی با لبخند حرفشو بیان کرد ولی وقتی رسید به من لبخندش محو شد و حالت چشمام تغییر کرد . معلوم نیست چقدر از من متنفره ، برام مهم نیست هرچی که بشه یونگی پشتمه .
یونگی 🪽 ممنون ولی اتفاقی برای من نیوفتاده بود که حال منو پرسیدید .
ایزول : اها فراموش کرده بودم ... ات جان خوبی ؟
هه فراموش کرده بودی؟
ات ✨ ممنون .(جدی)
رو کرد به مادر جون
ایزول : می سون (تازه اسم برا مادر یونگی یافتم😂) اگه اشکالی نداره دخترم مینی اینجا بمونه که اگه کاری داشتین کمکتون کنه و به ات جان هم تو خریدا و اماده شدنش کمک کنه .
م.یونگی : نیازی به زحمت نیست ایزول جان خودم کمک عروس گلم میکنم دخترتم ببر .
رو کرد به مینی و با لبخند گفت .
م.یونگی : دخترم برو حاضر شو.
مینی نگاهی به ایزول سرخ شده انداخت که ایزول از زیر دندوناش غرید .
ایزول : برو وسایلتو جمع کن بریم دخترم .
مینی : چشم .
مینی رفت تا وسایلشو جمع کنه . واییی افرین مادرجون خوب از خونت کردیشون بیرون . چند دقیقه ای گذشت که مینی با وسایلش امد و به همراه مادرش به سمت در خونه رفتن .
ایزول.مینی : خداحافظ.
م.یونگی : خداحافظ خوش امدین بازم بیاین .
ایزول : حتما (عصبی)
هیچکس واسه بدرقه کردنشون دم در نرفت.
اخیییسشششش رفتن .
م.یونگی : اخیییی چقدر ناراحت شدن.(خنده)
یونگی 🪽 اره ... اگه میموندن معلوم نبود چطوری کار دست خودشون میدادن .
خندم گرفت مادر پسر دست به دست هم دادن و اون دوتا رو کردن بیرون . ولی یه سوال پدر بزرگ یونگی کجاست؟
ات ✨ مادرجون
م.یونگی : بله دخترم
ات ✨ پدر بزرگ کجاست؟
م.یونگی : رفت خونه خودش .
(می سون به معنی زیبایی و خوبی )
³⁰ لایک
²⁰ کامنت
¹⁰ بازنشر
- ۶۴۷
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط