رمان جیمین
🍁shadow of love{ part 17} 🧸
نامجون : عیبی نداره
_ چی عیب....
جین: بیاید بریم پسرا دخترا برای خودشون چادر میزنند
وینتر: من میتونم بزنم
¥ تو مهم نیستی ....
وینتر: واقعا که ( میره)
شوگا: خوب یکی بیاد کمک من وایستادن مثل مترسک نگام میکنید
_ با پسرا چادر خودمون رو زدیم قرار شده بود به تعدا اعضای هر گروه که اگه دختر بیشتر بود باید چادر بزرگه برای دخترا باشه و اگه پسرا بیشتر باشند برای پسراست تووی گروه ما پسر بیشتر بودیم پس چادر بزرگ رو برداشتیم بعد از نصب چادر وسایلمون رو داخل گذاشتیم که جین شروع کرد به حرف زدن
جین: خوب پسرا ۴ نفر از شما برند چوب بیارند آتیش درست کنیم مربی گفت همه غذا ها خودمون باید درست کنیم روی آتیش
شوگا: ای مربی رو بگیرم زیر پاهام لهش کنم ( عصبی )
نامجون: عیب نداره .. جیمین، تهیونگ، جیهوپ، جونکوک،.. برید چوب پیدا کنید
_ من حوصله ندارم
جین : پاشو برو ببنیم ( عصبی
_ خیلخب رفتم پسرا بلند شید بریم
_ ماسکمو زدم و با پسرا از چادر رفتیم بیرون که متوجه دخترا شدم که ات یک گوشه ای نشسته بود و هی غر غر میکرد ....
× پسرا چادرشون رو زدن و ما هنوز مونده بودیم هرچی به دخترا میگفتم اینجوری باید کنیم بر عکس حرف من کار انجام میدادن مخصوصا این وینتر.... اوف خودشو همش به جیمین میچسبونه و از دستورات منم سرپیچی میکنی دختر ...... دیگه کفرم بالا اومد سر همشون داد زدم و رفتم روی سنگی نشستم.... بازم داشتند اشتباه انجام میدادن که متوجه دستی روی شونم شدم برگشتم که تهیونگ بود نمی دونم تهیونگ بلده درست کنه یا نه ولی بازم میگم بهتره توی این فلاکت باشم ....
× تهیونگی....
¥ ( خنده) چیزی شده
× تهیونگی خوب راستش بلد نیستیم چادر بزنیم میشه کمکمون کنید
¥ چرا که نه الان با پسرا درست میکنیم ( سر ات رو ناز میکنه )
¥ پسرا بیاید چادر دخترا رو درست کنیم
_ من میرم تو بمون درست کن
× بدرک ....
_ میام.... هوف حوصلت ندارم
_ از پسرا دور شدم و بعد از ۱۰ دقیقه به وسط جنگل رسیدم تپه سنگی رو پیدا کردم و روش نشستم و به امروز فکر میکردم .... امروز عجیب بود تهیونگ به ات خیلی نزدیک میشد همش توی آغوشش میگرفت و حتا ازش دفاع میکرد با یاد این کاراش اعصابم خراب شد با پا سنگی پرت کردم یک ستمی که صدای آخ یکی بلند شد سرمو برگردوندم که ات بود اون اینجا چیکار میکرد
_ ات اینجا چیکار میکنی
× من....خوب اومدم چوب جمع کنم .... میای باهم جمع کنیم
_ با یاد کاراش اعصابم خراب شد و با داد جوابشو دادم معلوم بود ناراحت شد ولی بروی خودش نیورد و ساکشو برداشتم و رفت نمی دونم چرا ولی دلم براش سوخت پس از روی سنگ بلند شدم و سریع دویدم سمتش و دستاشو گرفتم که برگشت و با چشم های درشت شده نگام میکرد سریع دستامو از دستاش جدا کردم و به راهمون ادامه دادیم
× به جیمین گفتم باهم بریم برای جمع کردم چوب ولی به حرفم گوش نداد و سرم داد زد ناراحت شدم و بی توجه بهش ساکمو برداشتم و ادامه راهمو رفتم که دستی توی دستم قفل شد دست جیمین بود با تعجب بهش نگاه میکردم که سریع دستشو از توی دستم باز کرد توی راه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد تا اینکه خواستم سکوتو بشکنم و حرفی رو که چند وقته فکرمو درگیر کرده بپرسم اون....
ادامه دارد....🧸🍁
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 🦋
شرط ها:
۵۰ لایک
۳۲ کامنت
۱۳ بازنشر
۶ فالو 🍁🧸
نامجون : عیبی نداره
_ چی عیب....
جین: بیاید بریم پسرا دخترا برای خودشون چادر میزنند
وینتر: من میتونم بزنم
¥ تو مهم نیستی ....
وینتر: واقعا که ( میره)
شوگا: خوب یکی بیاد کمک من وایستادن مثل مترسک نگام میکنید
_ با پسرا چادر خودمون رو زدیم قرار شده بود به تعدا اعضای هر گروه که اگه دختر بیشتر بود باید چادر بزرگه برای دخترا باشه و اگه پسرا بیشتر باشند برای پسراست تووی گروه ما پسر بیشتر بودیم پس چادر بزرگ رو برداشتیم بعد از نصب چادر وسایلمون رو داخل گذاشتیم که جین شروع کرد به حرف زدن
جین: خوب پسرا ۴ نفر از شما برند چوب بیارند آتیش درست کنیم مربی گفت همه غذا ها خودمون باید درست کنیم روی آتیش
شوگا: ای مربی رو بگیرم زیر پاهام لهش کنم ( عصبی )
نامجون: عیب نداره .. جیمین، تهیونگ، جیهوپ، جونکوک،.. برید چوب پیدا کنید
_ من حوصله ندارم
جین : پاشو برو ببنیم ( عصبی
_ خیلخب رفتم پسرا بلند شید بریم
_ ماسکمو زدم و با پسرا از چادر رفتیم بیرون که متوجه دخترا شدم که ات یک گوشه ای نشسته بود و هی غر غر میکرد ....
× پسرا چادرشون رو زدن و ما هنوز مونده بودیم هرچی به دخترا میگفتم اینجوری باید کنیم بر عکس حرف من کار انجام میدادن مخصوصا این وینتر.... اوف خودشو همش به جیمین میچسبونه و از دستورات منم سرپیچی میکنی دختر ...... دیگه کفرم بالا اومد سر همشون داد زدم و رفتم روی سنگی نشستم.... بازم داشتند اشتباه انجام میدادن که متوجه دستی روی شونم شدم برگشتم که تهیونگ بود نمی دونم تهیونگ بلده درست کنه یا نه ولی بازم میگم بهتره توی این فلاکت باشم ....
× تهیونگی....
¥ ( خنده) چیزی شده
× تهیونگی خوب راستش بلد نیستیم چادر بزنیم میشه کمکمون کنید
¥ چرا که نه الان با پسرا درست میکنیم ( سر ات رو ناز میکنه )
¥ پسرا بیاید چادر دخترا رو درست کنیم
_ من میرم تو بمون درست کن
× بدرک ....
_ میام.... هوف حوصلت ندارم
_ از پسرا دور شدم و بعد از ۱۰ دقیقه به وسط جنگل رسیدم تپه سنگی رو پیدا کردم و روش نشستم و به امروز فکر میکردم .... امروز عجیب بود تهیونگ به ات خیلی نزدیک میشد همش توی آغوشش میگرفت و حتا ازش دفاع میکرد با یاد این کاراش اعصابم خراب شد با پا سنگی پرت کردم یک ستمی که صدای آخ یکی بلند شد سرمو برگردوندم که ات بود اون اینجا چیکار میکرد
_ ات اینجا چیکار میکنی
× من....خوب اومدم چوب جمع کنم .... میای باهم جمع کنیم
_ با یاد کاراش اعصابم خراب شد و با داد جوابشو دادم معلوم بود ناراحت شد ولی بروی خودش نیورد و ساکشو برداشتم و رفت نمی دونم چرا ولی دلم براش سوخت پس از روی سنگ بلند شدم و سریع دویدم سمتش و دستاشو گرفتم که برگشت و با چشم های درشت شده نگام میکرد سریع دستامو از دستاش جدا کردم و به راهمون ادامه دادیم
× به جیمین گفتم باهم بریم برای جمع کردم چوب ولی به حرفم گوش نداد و سرم داد زد ناراحت شدم و بی توجه بهش ساکمو برداشتم و ادامه راهمو رفتم که دستی توی دستم قفل شد دست جیمین بود با تعجب بهش نگاه میکردم که سریع دستشو از توی دستم باز کرد توی راه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد تا اینکه خواستم سکوتو بشکنم و حرفی رو که چند وقته فکرمو درگیر کرده بپرسم اون....
ادامه دارد....🧸🍁
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 🦋
شرط ها:
۵۰ لایک
۳۲ کامنت
۱۳ بازنشر
۶ فالو 🍁🧸
- ۶.۹k
- ۰۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط