رمان جیمین
🍁shadow of love{ part 19} 🧸
_ من نمیام
¥ این یک کار گروهی هستش پس بلند شو
جیهوپ: خوب بریم تا شب نشده
جین: راستی جمع کردنتون که تموم شد با همه گروه ها میخوایم دور آتیش بشینیم
× آخ جون
شوگا: بریم که بعدش من بیام بخوابم
× از چادر همه زدیم بیرون طناب هامون رو برداشتیم و راهی جنگل شدیم وسط های جنگل بودیم که یک عالمه چوب و میوه پیدا کردیم شروع کردیم به جمع کردن طناب رو برداشتم و دور همشون رو گره دادیم ... هوا کم کم تاریک میشد و صدا های عجیب و قریب میومد از ترس به سمت تهیونگ رفتم ... تهیونگ نگاهی بهم کرد و شروع کرد با حالت نگران باهام به حرف زدن
¥ ات حالت خوبه ...
× میت...
¥ بیا بغل من
× چی....
¥ ( ات رو بلند میکنه و بغل خودش میگیره و سرشو نوازش میکنه ) دیگه نمی ترسی
_ متوجه ترس ات شدم همین که به سمتش خواستم برم پیش تهیونگ رفت و تهیونگم اونو تو بغل خودش گرفت اعصابم خراب شده بود وسایل رو انداختم و بدون توجه بهشون راهمو گرفتم و رفتم به چادر پسرا رسیدیم تمام اعضا اونجا بودن و منتظر ما بودن بدون توجه به همشون وارد چادر شدم و گوشه ای دراز کشیدم و چشمامو بستم .... بعد از چند دقیقه صدای باز شدن چادر شنیدم چشمامو کمی باز کردم که وینتر بود با عشوه به سمتم اومد و کنارم نشست و دستشو گذاشت رو صورتم چشمامو باز کردم و بلند شدم که از سرجاش تکون نخورد و شروع کرد با حالت لوس به حرف زدن
وینتر : جیمین شی الان کسی که نیست میخوام یک چیزی بهت بگم
_ حوصله ندارم گمشو ( کمی داد )
وینتر: سر ات عصبی نه ( پوزخند )
_ چی ...
وینتر: من خیلی خوب میدونم نظرت چیه نقشه بازی کنیم ؟
_ نقشه
وینتر: میتونی ات رو عاشق خودت کنی و بعد رهاش کنی ( پوزخند )
_ با اون همه کاری که با من کرده بود بنظرم نقشه خوبی بود بدبخت میکنم ات ...
_ قبوله
وینتر: کمکت میکنم بزن بریم ( با خنده شيطاني )
_ از جام بلند شدم و از چادر زدم بیرون که ات و تهیونگ رو دیدم که یک دفعه ....
ادامه دارد.....🍁
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 🧸
_ من نمیام
¥ این یک کار گروهی هستش پس بلند شو
جیهوپ: خوب بریم تا شب نشده
جین: راستی جمع کردنتون که تموم شد با همه گروه ها میخوایم دور آتیش بشینیم
× آخ جون
شوگا: بریم که بعدش من بیام بخوابم
× از چادر همه زدیم بیرون طناب هامون رو برداشتیم و راهی جنگل شدیم وسط های جنگل بودیم که یک عالمه چوب و میوه پیدا کردیم شروع کردیم به جمع کردن طناب رو برداشتم و دور همشون رو گره دادیم ... هوا کم کم تاریک میشد و صدا های عجیب و قریب میومد از ترس به سمت تهیونگ رفتم ... تهیونگ نگاهی بهم کرد و شروع کرد با حالت نگران باهام به حرف زدن
¥ ات حالت خوبه ...
× میت...
¥ بیا بغل من
× چی....
¥ ( ات رو بلند میکنه و بغل خودش میگیره و سرشو نوازش میکنه ) دیگه نمی ترسی
_ متوجه ترس ات شدم همین که به سمتش خواستم برم پیش تهیونگ رفت و تهیونگم اونو تو بغل خودش گرفت اعصابم خراب شده بود وسایل رو انداختم و بدون توجه بهشون راهمو گرفتم و رفتم به چادر پسرا رسیدیم تمام اعضا اونجا بودن و منتظر ما بودن بدون توجه به همشون وارد چادر شدم و گوشه ای دراز کشیدم و چشمامو بستم .... بعد از چند دقیقه صدای باز شدن چادر شنیدم چشمامو کمی باز کردم که وینتر بود با عشوه به سمتم اومد و کنارم نشست و دستشو گذاشت رو صورتم چشمامو باز کردم و بلند شدم که از سرجاش تکون نخورد و شروع کرد با حالت لوس به حرف زدن
وینتر : جیمین شی الان کسی که نیست میخوام یک چیزی بهت بگم
_ حوصله ندارم گمشو ( کمی داد )
وینتر: سر ات عصبی نه ( پوزخند )
_ چی ...
وینتر: من خیلی خوب میدونم نظرت چیه نقشه بازی کنیم ؟
_ نقشه
وینتر: میتونی ات رو عاشق خودت کنی و بعد رهاش کنی ( پوزخند )
_ با اون همه کاری که با من کرده بود بنظرم نقشه خوبی بود بدبخت میکنم ات ...
_ قبوله
وینتر: کمکت میکنم بزن بریم ( با خنده شيطاني )
_ از جام بلند شدم و از چادر زدم بیرون که ات و تهیونگ رو دیدم که یک دفعه ....
ادامه دارد.....🍁
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 🧸
- ۲۷.۳k
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط