{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part ۱: ملاقات در باران

Part ۱: ملاقات در باران

باران از عصر شروع شده بود و حالا نزدیک نیمه‌شب، خیابان‌های شهر را کاملاً خالی کرده بود.

تو از پنجره اتاقت به بیرون خیره شده بودی. قطره‌های باران روی شیشه سر می‌خوردند و چراغ‌های خیابان را محو و کشیده نشان می‌دادند.

قرار نبود امشب بیرون بروی.

اما درست وقتی می‌خواستی بخوابی، تلفنت زنگ خورد.

دوستت با صدایی مضطرب گفت: «کتابم پیش تو جا مونده. فردا امتحان دارم. میشه امشب بیاریش؟»

در حالت عادی مخالفت می‌کردی، اما نگرانی او باعث شد قبول کنی.

نیم ساعت بعد، با چتر مشکی‌ات در خیابان قدم می‌زدی.

هوا عجیب سرد بود.

نه فقط سردِ معمولی.

بلکه سرمایی که انگار تا استخوان نفوذ می‌کرد.

وقتی از کوچه‌ای باریک عبور می‌کردی، احساس کردی کسی نگاهت می‌کند.

ابتدا اهمیت ندادی.

اما چند دقیقه بعد دوباره همان حس برگشت.

این بار قوی‌تر.

قدم‌هایت تندتر شد.

صدای باران.

صدای باد.

و صدای قدم‌هایی که انگار پشت سرت بودند.

قلبت شروع به تند زدن کرد.

جرئت نداشتی برگردی.

به خودت می‌گفتی: «فقط خیالاته... فقط خیالاته...»

اما ناگهان صدای برخورد کفش روی آسفالت خیس کاملاً واضح شد.

درست پشت سرت.

خشکت زد.

آرام برگشتی.

هیچ‌کس نبود.

نفس عمیقی کشیدی.

«دارم دیوونه میشم...»

اما درست وقتی خواستی راهت را ادامه بدهی، صدایی از بالای سرت آمد.

«دنبال کسی می‌گردی؟»

سرت را بالا آوردی.

روی دیوار آجری ساختمان روبه‌رو، پسری نشسته بود.

چتر نداشت.

باران روی موهای تیره‌اش می‌ریخت.

اما انگار اصلاً خیس نمی‌شد.

چشمانش در تاریکی می‌درخشیدند.

و لبخند عجیبی روی لب‌هایش بود.

نفست بند آمد.

«تو... اونجا چیکار می‌کنی؟»

پسر به‌آرامی از روی دیوار پایین پرید.

ارتفاع بیش از سه متر بود.

اما فرودش آن‌قدر نرم بود که انگار از روی یک پله پایین آمده باشد.

قلبت فرو ریخت.

این طبیعی نبود.

اصلاً طبیعی نبود.

او چند قدم به سمتت آمد.

چراغ خیابان روی صورتش افتاد.

پوستش بیش از حد سفید بود.

زیباتر از هر کسی که تا آن روز دیده بودی.

اما چیزی در نگاهش وجود داشت که باعث می‌شد بخواهی فرار کنی.

«اسم من جیمینه.»

صدایش آرام و نرم بود.

اما پشت آن آرامش، چیزی تاریک پنهان شده بود.

تو یک قدم عقب رفتی.

«من باید برم.»

«میدونم.»

«پس راهو باز کن.»

لبخندش عمیق‌تر شد.

«من جلوی راهت نیستم.»

حرفش درست بود.

اما با این حال، نمی‌توانستی حرکت کنی.

انگار چشمانش تو را سر جایت نگه داشته بودند.

برای چند ثانیه فقط همدیگر را نگاه کردید.

بعد ناگهان باد شدیدی وزید.

چتر از دستت رها شد و روی زمین افتاد.

وقتی خم شدی آن را برداری، لبه فلزی چتر کف دستت را برید.

«آخ!»

قطره‌ای خون روی پوستت ظاهر شد.

همان لحظه همه‌چیز تغییر کرد.

چشمان جیمین ناگهان سرخ شدند.

کاملاً سرخ.

مثل آتش.

لبخند از صورتش محو شد.

و نگاهش روی زخم کوچکت ثابت ماند.

انگار دنیا برایش متوقف شده بود.

تو از ترس یخ زدی.

«ج... جیمین؟»

او یک قدم عقب رفت.

بعد یکی دیگر.

نفس‌هایش سنگین شده بودند.

دندان‌های نیشش آرام از زیر لب‌هایش نمایان شدند.

و در آن لحظه فهمیدی...

هیچ انسان معمولی روبه‌رویت ایستاده نیست.

پایان پارت ۱

اگر دوست داشتی، در پارت ۲ داستان وارد فضای خون‌آشامی می‌شود و راز جیمین کم‌کم فاش خواهد شد. 🖤🌙
دیدگاه ها (۰)

دوست دارین کدومو ادامه بدم؟1:وقتی خبر نداشت دشمنش بودی۲:ملاق...

فالو و حمایت شه خوشگلای من!!!🫀🩷@bloody_rose9580

فالو و حمایت سه خوشگلای من!!!🫀🩷@r_sa_27

فالو و حمایت شه خوشگلای من!!!🫀🩷@989381_9125

𝑴𝒚 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒎𝒐𝒐𝒏Ⓟⓐⓡⓣ{ویو جیا}=باران ارام با بنجره برخورد میکر...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط