و دیگر جوان نمیشوم

و دیگر جوان نمیشوم

و دیگر جوان نمیشوم
نه به وعده ی عشق و نه به
وعده ی چشمان تو
و دیگر به شوق نمی آیم
نه در بازی باد و نه در رقص گیسوان تو

چه نامرادی تلخی !
ودریغا !
چه تلخ فرو میریزم
با سنگینی این غربت عمیق
در سرزمین اجدادی خویش

و دریغا
چه عطشناک و پریشان
پیر میشوم
در بارش این گستره ی تشویش
در خانه ی خورشید ها و خاطره ها

دریغا ، چه بی برگ و بال لال می شوم
در دوردست آن گل ها
گمان ها
و گفتگوها
دیدگاه ها (۱)

و دیگر جوان نمیشومنه به وعده ی عشق ونه به وعده ی چشمان توو د...

ودیگر جوان نمیشومنه به وعده ی عشق و نه به وعده ی چشمان توو د...

و دیگر جوان نمیشومنه به وعده ی عشق ونه به وعده ی چشمان تو !و...

و دیگر جوان نمیشومنه به وعده ی عشق ونه به وعده ی چشمان تو !و...

و دیگر جوان نمیشومنه به وعده ی عشق ونه به وعده ی چشمان تو !و...

و دیگر جوان نمیشومنه به وعده ی عشق ونه به وعده ی چشمان تو !و...

:ودیگر جوان نمی شومنه به وعده عشق و نه به وعده چشمان تو... و...

💙بسم الله الرحمن الرحیم💙هر که صبحش با سلامی برحسین(ع) آغاز ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط