{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و دیگر جوان نمیشوم

و دیگر جوان نمیشوم
نه به وعده ی عشق و نه به
وعده ی چشمان تو
و دیگر به شوق نمی آیم
نه در بازی باد و نه در رقص گیسوان تو

چه نامرادی تلخی !
ودریغا !
چه تلخ فرو میریزم
با سنگینی این غربت عمیق
در سرزمین اجدادی خویش

و دریغا
چه عطشناک و پریشان
پیر میشوم
در بارش این گستره ی تشویش
در خانه ی خورشید ها و خاطره ها

دریغا ، چه بی برگ و بال لال می شوم
در دوردست آن گل ها
گمان ها
و گفتگوها
دیدگاه ها (۱)

ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮒ ﻣُﺮﺩﺍﺯ ﺑﺲ ﮐﻪ ﺳﯿﮕﺎﺭ میﮐﺸﯿﺪ...ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺳﺎﻋﺖ ﺯﻧﺠﯿﺮﺩﺍﺭ ...

شاید اونی که داری براش میجنگیتو قسمتِ داستانت نیست.شاید داری...

در هوای شورانگیز پاییز ؛ می شود مُرد برای تویی که گاهی دست ه...

روز به روز بى احساس تر می شويمروز به روزِ دلسردتر...روز به ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط