لیلیوم آبی پارت
لیلیوم آبی پارت ¹
در واز شد همه نجیب زادگان و همه جادو داران و دورگه ها نگاهشون به فراست جذب شد موهای سفید چشماش یشمی شاخ های زیبا و همشون زیبا بود ولی اینا برای دیلن غریب نبود چون اون بهتر از همه فراست رو میشناخت اما مودبانه بلند شد و سلام کرد نگاهش به نگاه فراست گره خورد بینشون کلی حرف ناگفته بود 5 سال گذشت زمان زیادیه مگه نه؟عشقی که هرگز درست نیست بین دوتا پسر از دو خاندان مختلف جادوگر و دورگه بزارید اول داستان این عشق عجیب رو بگم......
بهار 4 سال پیش از دید فراستین نبولست(همون فراست)
با صدایی که به سختی سعی کردم جدی و سرد باشه رو به تموم کسی که زندگیم تو نگاهش خلاصه میشد کردم و با سردی گفتم:
"دیلن بیا جدا بشیم من نمیخوام آبرو من خانوادم و دورگه ها بره اینکه بگم من به همجنس خودم علاقه دارم خیلی مایه ننگ و تاسفه...."
چون میخواستم ازم متنفر و زده بشه اضافه کردم با صدایی که به سختی لرزشش رو مهار کردم
"تو چیزی جز اسباب بازی برای من نبودی پس ولم کنه و برو من فقط میخواستم بفهمم بودن با یه پسر چجوریه "
خوب نگاه کردم دلم میخواست بغلش کنم بوش کنم و دستمو لای موهای قرمز و بلندش بکشم(تو جادوگر ها موهای نجیب زاده ها باید نیمه بلند باشه)
و بگم دروغ میگم ولی بخاطر جدیت مادرم و دعوایی که با پدرم کردم نمیتونستم
لحظه سکوت کرد دیدم که نور چشمانش ناپدید شد و بعد گفت
"باشه"
قلبم ریخت یعنی همین فقط "باشه"!نه دادی نه فریادی نه دعوا و نه حتی مقاومت؟تچ..... من که میدونم داره درد میکشه...... و تقصیر خودمه متاسفم عزیز ترین آشنای دور من
از دید دیلن.
با حرفاش هرلحظه قلبم بیشتر میریخت چرا؟؟چرا الان؟چرا اینجوری؟نه.... بگو نه نه بگو نمیشه بگو دروغ میگی
ولی یهو به خودم اومدم و دیدم مثل دیونه ها لبخند سردی زدم و فقط گفتم
"باشه"
دلم ریخت میخواستم زانو بزنم و گریه کنم اما نمیشه نمیتونم...متاسفم از خودم معذرت میخوام که اینجوری باید بشکنم
زمان حال
شاهزاده قلمرو انسان ها:دیلن این فراستین هست میتونی فراست صداش کنی شاهزاده قلمرو دورگه ها هست و فراست این دیلن هست تو میتونی هرچی خواستی بهش بگی دیلن هم شاهزاده قلمرو جادوگران هست
از دید دیلن
غریبه آشنا من.....چه جالب خیلی مودبانه و غریبانه جواب دادم
"از آشنایی با شما شادم آقای فراستین"
از دید فراست
قلب فراست فرو ریخت انکار نه انگار که تموم اون سالهای لعنتی باهم....اون لحظه ها اون حرفا....الان مثل غریبه رفتار میکنه؟؟
آرامشمو جمع مردم و خودمو قانع کردم که بخاطر لو نرفتن اینکارو میکنه و خیلی عادی جواب دادم
"من هم همینطور آقای دیلن"
نشستیم و به سخنرانی حامل صلح جهانی گوش دادیم ولی من همش حواسم به یکی دیگه بود...دیلن.....موهاشو همونجوری نگه داشته یعنی نزاشته حتی بلندتر یا کوتاه تر بشن؟آه!چرا به این چیزا فکر میکنم؟!فقط باید این جلسه تموم بشه و برم....دوباره
جلسه تموم شد و قرار شد بخاطر یسری چیزایی که حتی نفهمیدم چیه بریم یجای پیاده روی آه یجور تفریحه بلند شدم یلحظه به دیلن نگاه کردم سعی مردم خودمو آروم کنم بلند شدم و رفتم بیرون خواهرم سلستیا منتظرم بود دقیقا شبیه خودمه....
از دید دیلن
حتی یک کلمه از حرفای توی جلسه رو نفهمیدم ذهنم همش به گذشته برمیگشت اون خنده اون بوسه ها باورم نمیشه آخرش به این سردی ختم شد..شاید واقعا یه اسباب بازی بودم......سخته قبول کردنش.......رفتم بیرون بلههههه معلومه خواهر فضولم دلاین هم هست.....درواقع تنها کسی که میدونه من گی ام.....راستش یجورایی بهش وابسته ام وقتی شکست میخورم بغلم میکنه انگیزه میده حتی گاهی دعوامون میشه ولی ...... تنها دلیل ادامه دادن منه
"دلاین اینجا چیکار میکنی؟"
با لبخند شیطون همیشگیش جواب داد
"معلومه دیگه اومدم دنبال داداش گلم~"
خندیدم یهو جفتمون نگاهمون افتاد به فراست و سلستیا هم اونطرف هستن سعی کردم جلوی دلاین رو بگیرم که نره سمت اونا ولی فهمیدم سلستیا هم داره میاد و فراست سعی داره جلوشو بگیره..دلاین و سلستیا بهترین دوستای هم هستن.....نه نمیخوام الان باهم حرف بزنن اینجوری مجبورم با فراست روبرو بشم آه نه!
آره الان 8 دقیقه هست سلستیا و دلاین دارن حرف میزنن و منو فراست مثل شتر زل زدیم بهم☹️😐
یهو فراست گفت
"چخبرا.... د.... دیلن"
سعی کردم خونسرد باشم و جواب دادم
"ممنونم تو چطوری "
تو دلم میخواستم بپرم و بزنمش بعدشم بغلش کنم
از دید فراست
تعجب کردم چون جوابش مثل یخ بود خیلی یخ
"منم خوبم....م.... هیچی ولش کن"
خودم:ریدم دهنت خب زرتو بزن🥹
در واز شد همه نجیب زادگان و همه جادو داران و دورگه ها نگاهشون به فراست جذب شد موهای سفید چشماش یشمی شاخ های زیبا و همشون زیبا بود ولی اینا برای دیلن غریب نبود چون اون بهتر از همه فراست رو میشناخت اما مودبانه بلند شد و سلام کرد نگاهش به نگاه فراست گره خورد بینشون کلی حرف ناگفته بود 5 سال گذشت زمان زیادیه مگه نه؟عشقی که هرگز درست نیست بین دوتا پسر از دو خاندان مختلف جادوگر و دورگه بزارید اول داستان این عشق عجیب رو بگم......
بهار 4 سال پیش از دید فراستین نبولست(همون فراست)
با صدایی که به سختی سعی کردم جدی و سرد باشه رو به تموم کسی که زندگیم تو نگاهش خلاصه میشد کردم و با سردی گفتم:
"دیلن بیا جدا بشیم من نمیخوام آبرو من خانوادم و دورگه ها بره اینکه بگم من به همجنس خودم علاقه دارم خیلی مایه ننگ و تاسفه...."
چون میخواستم ازم متنفر و زده بشه اضافه کردم با صدایی که به سختی لرزشش رو مهار کردم
"تو چیزی جز اسباب بازی برای من نبودی پس ولم کنه و برو من فقط میخواستم بفهمم بودن با یه پسر چجوریه "
خوب نگاه کردم دلم میخواست بغلش کنم بوش کنم و دستمو لای موهای قرمز و بلندش بکشم(تو جادوگر ها موهای نجیب زاده ها باید نیمه بلند باشه)
و بگم دروغ میگم ولی بخاطر جدیت مادرم و دعوایی که با پدرم کردم نمیتونستم
لحظه سکوت کرد دیدم که نور چشمانش ناپدید شد و بعد گفت
"باشه"
قلبم ریخت یعنی همین فقط "باشه"!نه دادی نه فریادی نه دعوا و نه حتی مقاومت؟تچ..... من که میدونم داره درد میکشه...... و تقصیر خودمه متاسفم عزیز ترین آشنای دور من
از دید دیلن.
با حرفاش هرلحظه قلبم بیشتر میریخت چرا؟؟چرا الان؟چرا اینجوری؟نه.... بگو نه نه بگو نمیشه بگو دروغ میگی
ولی یهو به خودم اومدم و دیدم مثل دیونه ها لبخند سردی زدم و فقط گفتم
"باشه"
دلم ریخت میخواستم زانو بزنم و گریه کنم اما نمیشه نمیتونم...متاسفم از خودم معذرت میخوام که اینجوری باید بشکنم
زمان حال
شاهزاده قلمرو انسان ها:دیلن این فراستین هست میتونی فراست صداش کنی شاهزاده قلمرو دورگه ها هست و فراست این دیلن هست تو میتونی هرچی خواستی بهش بگی دیلن هم شاهزاده قلمرو جادوگران هست
از دید دیلن
غریبه آشنا من.....چه جالب خیلی مودبانه و غریبانه جواب دادم
"از آشنایی با شما شادم آقای فراستین"
از دید فراست
قلب فراست فرو ریخت انکار نه انگار که تموم اون سالهای لعنتی باهم....اون لحظه ها اون حرفا....الان مثل غریبه رفتار میکنه؟؟
آرامشمو جمع مردم و خودمو قانع کردم که بخاطر لو نرفتن اینکارو میکنه و خیلی عادی جواب دادم
"من هم همینطور آقای دیلن"
نشستیم و به سخنرانی حامل صلح جهانی گوش دادیم ولی من همش حواسم به یکی دیگه بود...دیلن.....موهاشو همونجوری نگه داشته یعنی نزاشته حتی بلندتر یا کوتاه تر بشن؟آه!چرا به این چیزا فکر میکنم؟!فقط باید این جلسه تموم بشه و برم....دوباره
جلسه تموم شد و قرار شد بخاطر یسری چیزایی که حتی نفهمیدم چیه بریم یجای پیاده روی آه یجور تفریحه بلند شدم یلحظه به دیلن نگاه کردم سعی مردم خودمو آروم کنم بلند شدم و رفتم بیرون خواهرم سلستیا منتظرم بود دقیقا شبیه خودمه....
از دید دیلن
حتی یک کلمه از حرفای توی جلسه رو نفهمیدم ذهنم همش به گذشته برمیگشت اون خنده اون بوسه ها باورم نمیشه آخرش به این سردی ختم شد..شاید واقعا یه اسباب بازی بودم......سخته قبول کردنش.......رفتم بیرون بلههههه معلومه خواهر فضولم دلاین هم هست.....درواقع تنها کسی که میدونه من گی ام.....راستش یجورایی بهش وابسته ام وقتی شکست میخورم بغلم میکنه انگیزه میده حتی گاهی دعوامون میشه ولی ...... تنها دلیل ادامه دادن منه
"دلاین اینجا چیکار میکنی؟"
با لبخند شیطون همیشگیش جواب داد
"معلومه دیگه اومدم دنبال داداش گلم~"
خندیدم یهو جفتمون نگاهمون افتاد به فراست و سلستیا هم اونطرف هستن سعی کردم جلوی دلاین رو بگیرم که نره سمت اونا ولی فهمیدم سلستیا هم داره میاد و فراست سعی داره جلوشو بگیره..دلاین و سلستیا بهترین دوستای هم هستن.....نه نمیخوام الان باهم حرف بزنن اینجوری مجبورم با فراست روبرو بشم آه نه!
آره الان 8 دقیقه هست سلستیا و دلاین دارن حرف میزنن و منو فراست مثل شتر زل زدیم بهم☹️😐
یهو فراست گفت
"چخبرا.... د.... دیلن"
سعی کردم خونسرد باشم و جواب دادم
"ممنونم تو چطوری "
تو دلم میخواستم بپرم و بزنمش بعدشم بغلش کنم
از دید فراست
تعجب کردم چون جوابش مثل یخ بود خیلی یخ
"منم خوبم....م.... هیچی ولش کن"
خودم:ریدم دهنت خب زرتو بزن🥹
- ۷۶۸
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط