{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بی بهانه سلام

بی بهانه سلام
از عزیزی پرسیدم خدای را چگونه میبینی
بر پیشانی ام بوسه ای زد وگفت خدا دیدنی نیست باید درکش کنی گفتم اش مرا چگونه میبینی با خنده گفت تو را در نقش خود در بوسه ای جاری ساخته ام این روشن دلان دنیای واقعی را بهتر از ما میبینند
دیدگاه ها (۳)

🎭 آخرین نقشپارت پانزدهم | پایانچند هفته بعد...شب اکران فیلم ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 225♡⁠。⁠)⁩دستش ر...

چند پارتی

free from the court (p5)

#in_your_eyespart_10۱ویو کایلا فردای اون شب...از صبح هیچ‌کدو...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۳: جلسه‌ی بازجویی ساحلیهمه هنوز روی ایوان...

ادامه سناریو

هوسوک یکم سکوت کرد. نگاهش از روی دستت سرخورد روی چشمهات. لحن...

وقتی وسط مهمونی....🏵️جونگکوک: آماده شدی عزیزم؟؟ــ آره اومدم....

پارت ۱۶: پایانِ داستان… و شروعِ یک زندگیغروب بود. آسمون رنگِ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط