{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۷۸

پارت ۷۸: جنگِ سرد و مهمان‌هایِ ناخوانده (بخش اول)
اون شب توی عمارت، جو سنگین‌تر از سرب بود. یعنی اگه یه سوزن می‌افتاد، صداش تا دو تا خیابون اون‌طرف‌تر می‌رفت. جونگ‌کوک قشنگ زده بود به جاده‌خاکی! یعنی انگار نه انگار که رئیسِ کلِ تشکیلاته، یه جوری قهر کرده بود که انگار مهدکودکیه. تهیونگ هر چی سعی می‌کرد باهاش حرف بزنه، فقط یه نگاهِ سردِ «به من دست نزن» تحویلش می‌گرفت. جونگ‌کوک حتی وقتی داشت توی اتاقِ کارش با لپ‌تاپش ور می‌رفت، یه جوری صندلی‌ش رو چرخونده بود که پشتش به تهیونگ باشه.

تهیونگ اولش فکر کرد شاید این هم یه شوخیِ دیگه باشه، ولی وقتی دید جونگ‌کوک حتی شام هم نیومد پایین و ترجیح داد توی اتاقِ کارش بمونه، دیگه کاسه‌یِ صبرش لبریز شد. با خودش فکر کرد: «واقعاً؟ جدی جدی قهره؟ خب باشه، آقایِ رئیس… منم بلدم چطوری بازی کنم!»

تهیونگ با همون پاهایِ خسته‌ش که هنوز کامل خوب نشده بود، خودش رو رسوند به گوشی‌ش. یه لبخندِ شیطنت‌آمیز زد و رفت سراغِ لیستِ مخاطب‌هاش. تصمیم گرفت یه «مهمونیِ دورهمی» راه بندازه که هم خودش حال کنه، هم این آقایِ رئیسِ حسود رو تا مرزِ انفجار ببره.تویِ ده دقیقه، به «چا اون‌وو»، «مینهو» و «فلیکس» پیام داد. اون‌ها هم که پایه‌ترین آدم‌هایِ رویِ زمین بودن، سریع جواب دادن که «داریم میایم!». تهیونگ قشنگ می‌تونست تصور کنه وقتی اون‌ها بیان، جونگ‌کوک چه ریختی میشه.

حدوداً نیم ساعت بعد، صدایِ زنگِ عمارت بلند شد. صدایِ خنده‌هایِ بلندِ فلیکس و مینهو از تویِ سالنِ اصلی می‌اومد. تهیونگ، در حالی که یه هودیِ خوش‌رنگ پوشیده بود و سعی می‌کرد خیلی خونسرد به نظر برسه، رفت سمتِ در.

جونگ‌کوک که از صدایِ شلوغیِ پایینِ عمارت تعجب کرده بود، از اتاقِ کارش اومد بیرون. همون‌طور که با اخمِ غلیظِ بینِ ابروهاش داشت از طبقه بالا نگاه می‌کرد، دید چا اون‌وو داره با تهیونگ خیلی گرم دست میده و مینهو هم داره با یه جعبه کادو (که احتمالا خوراکی بود) برایِ تهیونگ دست تکون میده.

چشم‌هایِ جونگ‌کوک داشت از حدقه بیرون می‌زد! قشنگ معلوم بود داره از حسادتِ مطلق می‌سوزه. تهیونگ سرش رو چرخوند، نگاهش به جونگ‌کوک افتاد که بالایِ پله‌ها مثلِ یه آتشفشانِ فعال ایستاده بود. تهیونگ خیلی ریلکس، چشماش رو گردوند و دوباره برگشت سمتِ مهمون‌هاش و با صدایِ بلند گفت: «بچه‌ها! خیلی خوش اومدید، واقعاً دلم براتون تنگ شده بود… بیاین بریم تویِ سالن، اونجا راحت‌تر حرف بزنیم!»جونگ‌کوک که اصلاً انتظار نداشت تهیونگ همچین حرکتی بزنه، خشکش زده بود. دست‌هاش رو مشت کرده بود و قشنگ می‌شد دید که داره سعی می‌کنه نپره پایین و اون‌ها رو بیرون کنه. ولی تهیونگ اصلاً محلش نداد و با اون‌وو و فلیکس رفت سمتِ سالنِ پذیرایی.

وقتی اونا نشستن، صدایِ خنده‌هاشون کلِ عمارت رو پر کرد. جونگ‌کوک که می‌دید اون‌وو داره با تهیونگ درباره‌یِ یه فیلمِ جدید حرف می‌زنه و تهیونگ هم با چه لذتی داره به حرفاش گوش میده، دیگه نتونست تحمل کنه. با قدم‌هایِ محکم و عصبی رفت پایین.

اومد جلویِ جمع، با یه نیشخندِ خیلی سرد نگاهی به اون‌ها انداخت و گفت: «می‌بینم که خونه‌یِ من تبدیل به خوابگاهِ دانشجویی شده…»

تهیونگ حتی نگاهش هم نکرد، فقط دستش رو گذاشت رویِ شونه‌یِ مینهو و گفت: «نه عزیزم، فقط یه دورهمیِ دوستانه است. امیدوارم مزاحمِ کارایِ مهمت نشده باشیم؟»

این تیکه‌یِ سنگینِ تهیونگ، جونگ‌کوک رو رسماً از کوره در برد. جونگ‌کوک چرخید و با همون لحنِ تهدیدآمیز گفت: «اتفاقاً، منم چند نفر رو دعوت کردم. فکر کنم تا ده دقیقه‌یِ دیگه اینجا باشن.»
تهیونگ یه لحظه شوکه شد، ولی سریع خودش رو جمع کرد. «اوه، پس می‌خوای بازی کنی؟ باشه، بریم که ببینیم کی برنده میشه!»آروم در حدی که جونگ‌کوک بشنوه
[پایان پارت ۷۸]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۷۷

پارت ۷۶

پارت ۶۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط