پارت ۷۶
پارت ۷۶: قصه یِ یه شروعِ دوباره (بخش اول)
ببین، تصور کن صبح شده و هنوز آفتاب اونقدر پررنگ نیست. جونگکوک کلِ شب رو پلک رو هم نذاشته بود. نه که نخواد بخوابه، اصلاً نمیتونست. همینجوری زل زده بود به تهیونگ که با آرامش خوابیده بود. انگار میترسید اگه چشمش رو ببنده و باز کنه، همهی این آرامش یهو غیبش بزنه. ولی خب، وقتی دید تهیونگ آروم و قرار داره و اون نفسهایِ کشیدهش رو میشنید، دلش یه آبِ خوش از گلوش پایین رفت.
تهیونگ وقتی چشماش رو باز کرد، اولین چیزی که دید صورتِ خسته اما خندونِ جونگکوک بود. جونگکوک همونطور با صدایِ بمِ اولِ صبحش، یه بوسهیِ ریز زد روی پیشونیِ تهیونگ و گفت: «صبح بخیر قشنگِ من… بالاخره بیدار شدی؟»
تهیونگ لبخند زد، از همون لبخندهایِ کمجون اما دلی. جونگکوک دیگه اجازه نداد هیچکس پاش رو توی اتاق بذاره. خودش مثلِ یه پرستارِ حرفهای، سینیِ صبحونه رو آورد بالا. وقتی دید تهیونگ میخواد قاشق رو برداره و دستش یه ذره میلرزه، سریع پیشدستی کرد. قاشق رو گرفت و با یه خندهیِ شیطنتآمیز گفت: «نه، امروز نوبتِ منه که بهت برسم. بیا دهنتو باز کن ببینم چی میخوای بخوری.»تهیونگ اولش خواست غر بزنه که «خودم میتونم»، ولی وقتی دید جونگکوک چقدر با عشق و حوصله قاشق رو میاره سمتِ دهنش، کوتاه اومد. هر بار که یه ذره سوپ میریخت دورِ لبِ تهیونگ، جونگکوک با انگشتِ شستش پاکش میکرد و بعد همون انگشت رو میبوسید. قشنگ معلوم بود داره از این کارش قند تو دلش آب میشه. تهیونگ هم که دیگه کمکم داشت صورتش رنگ میگرفت.
بعدش نوبتِ پیادهروی بود. آقا این عمارتِ اینا اصلاً یه چیزیه! یعنی اگه بخوای از این سر تا اون سرش بری، خسته میشی. انگار ۱۰ تا عمارتِ بزرگ رو بهم چسبوندن. جونگکوک یه شالِ خیلی گرم و نرم انداخت دورِ شونههایِ تهیونگ. کفشهاش رو خودش پاش کرد، انگار داره باارزشترین وسیلهیِ دنیا رو جابهجا میکنه.
واردِ حیاط که شدن، هوایِ تازه زد تو صورتشون. جونگکوک پرسید: «میخوای واکر بیارم یا میخوای خودم نگهت دارم؟»
تهیونگ نگاهش کرد، یه نگاهی که تهش «تو رو میخوام» بود. گفت: «خودت… تکیهگاهِ منی.»
جونگکوک هم که دیگه بال درآورده بود! بازوش رو محکم انداخت دورِ کمرِ باریکِ تهیونگ. تهیونگ هم دستش رو گذاشت رویِ شونهیِ پهنِ جونگکوک. قدم به قدم، خیلی آروم و شمردهشمرده شروع کردن به راه رفتن رویِ سنگفرشهایِ حیاط. جونگکوک هم که بیکار نمیموند؛ شروع کرد به حرف زدن. از سوتیهایی که نامجون یا یونگی داده بودن تعریف میکرد، از اونقدر با مزه میگفت که تهیونگ هی میزد زیر خنده. صدایِ خندههاش کلِ حیاط رو پر کرده بود و جونگکوک هم قشنگ داشت تو دلش خدا رو شکر میکرد که تهیونگ دوباره داره میخنده.
آخرش که تهیونگ خسته شد، نشستن رویِ یه نیمکتِ سنگیِ خیلی شیک زیرِ سایهیِ یه درختِ بزرگ. جونگکوک، رئیسِ مافیا، بدون اینکه خجالت بکشه یا فکر کنه زشته، نشست کفِ زمین، جلویِ پایِ تهیونگ. پاهایِ تهیونگ رو گذاشت روی زانوهاش و شروع کرد آروم آروم ماساژ دادن.
تهیونگ از بالا نگاهش کرد، دستش رو برد لایِ موهایِ مشکیِ جونگکوک و گفت: «جونگکوک… تو چرا انقدر خوبی؟ مرسی که پیشمی.»
جونگکوک سرش رو آورد بالا، چشمایِ براقش رو دوخت تو چشمایِ تهیونگ و گفت: «تهیونگ، من اگه پیشِ تو نباشم که اصلاً نفس نمیکشم. تو خورشیدِ منی، مگه میشه آدم خورشیدش رو ول کنه؟»
خلاصه که اون روز، این دو تا تو اون عمارتِ بزرگ، یه حالِ خوشی داشتن که انگار کلِ دنیا براشون بیمعنی شده بود و فقط خودشون دوتا بودن.
[پایان پارت ۷۶]
ببین، تصور کن صبح شده و هنوز آفتاب اونقدر پررنگ نیست. جونگکوک کلِ شب رو پلک رو هم نذاشته بود. نه که نخواد بخوابه، اصلاً نمیتونست. همینجوری زل زده بود به تهیونگ که با آرامش خوابیده بود. انگار میترسید اگه چشمش رو ببنده و باز کنه، همهی این آرامش یهو غیبش بزنه. ولی خب، وقتی دید تهیونگ آروم و قرار داره و اون نفسهایِ کشیدهش رو میشنید، دلش یه آبِ خوش از گلوش پایین رفت.
تهیونگ وقتی چشماش رو باز کرد، اولین چیزی که دید صورتِ خسته اما خندونِ جونگکوک بود. جونگکوک همونطور با صدایِ بمِ اولِ صبحش، یه بوسهیِ ریز زد روی پیشونیِ تهیونگ و گفت: «صبح بخیر قشنگِ من… بالاخره بیدار شدی؟»
تهیونگ لبخند زد، از همون لبخندهایِ کمجون اما دلی. جونگکوک دیگه اجازه نداد هیچکس پاش رو توی اتاق بذاره. خودش مثلِ یه پرستارِ حرفهای، سینیِ صبحونه رو آورد بالا. وقتی دید تهیونگ میخواد قاشق رو برداره و دستش یه ذره میلرزه، سریع پیشدستی کرد. قاشق رو گرفت و با یه خندهیِ شیطنتآمیز گفت: «نه، امروز نوبتِ منه که بهت برسم. بیا دهنتو باز کن ببینم چی میخوای بخوری.»تهیونگ اولش خواست غر بزنه که «خودم میتونم»، ولی وقتی دید جونگکوک چقدر با عشق و حوصله قاشق رو میاره سمتِ دهنش، کوتاه اومد. هر بار که یه ذره سوپ میریخت دورِ لبِ تهیونگ، جونگکوک با انگشتِ شستش پاکش میکرد و بعد همون انگشت رو میبوسید. قشنگ معلوم بود داره از این کارش قند تو دلش آب میشه. تهیونگ هم که دیگه کمکم داشت صورتش رنگ میگرفت.
بعدش نوبتِ پیادهروی بود. آقا این عمارتِ اینا اصلاً یه چیزیه! یعنی اگه بخوای از این سر تا اون سرش بری، خسته میشی. انگار ۱۰ تا عمارتِ بزرگ رو بهم چسبوندن. جونگکوک یه شالِ خیلی گرم و نرم انداخت دورِ شونههایِ تهیونگ. کفشهاش رو خودش پاش کرد، انگار داره باارزشترین وسیلهیِ دنیا رو جابهجا میکنه.
واردِ حیاط که شدن، هوایِ تازه زد تو صورتشون. جونگکوک پرسید: «میخوای واکر بیارم یا میخوای خودم نگهت دارم؟»
تهیونگ نگاهش کرد، یه نگاهی که تهش «تو رو میخوام» بود. گفت: «خودت… تکیهگاهِ منی.»
جونگکوک هم که دیگه بال درآورده بود! بازوش رو محکم انداخت دورِ کمرِ باریکِ تهیونگ. تهیونگ هم دستش رو گذاشت رویِ شونهیِ پهنِ جونگکوک. قدم به قدم، خیلی آروم و شمردهشمرده شروع کردن به راه رفتن رویِ سنگفرشهایِ حیاط. جونگکوک هم که بیکار نمیموند؛ شروع کرد به حرف زدن. از سوتیهایی که نامجون یا یونگی داده بودن تعریف میکرد، از اونقدر با مزه میگفت که تهیونگ هی میزد زیر خنده. صدایِ خندههاش کلِ حیاط رو پر کرده بود و جونگکوک هم قشنگ داشت تو دلش خدا رو شکر میکرد که تهیونگ دوباره داره میخنده.
آخرش که تهیونگ خسته شد، نشستن رویِ یه نیمکتِ سنگیِ خیلی شیک زیرِ سایهیِ یه درختِ بزرگ. جونگکوک، رئیسِ مافیا، بدون اینکه خجالت بکشه یا فکر کنه زشته، نشست کفِ زمین، جلویِ پایِ تهیونگ. پاهایِ تهیونگ رو گذاشت روی زانوهاش و شروع کرد آروم آروم ماساژ دادن.
تهیونگ از بالا نگاهش کرد، دستش رو برد لایِ موهایِ مشکیِ جونگکوک و گفت: «جونگکوک… تو چرا انقدر خوبی؟ مرسی که پیشمی.»
جونگکوک سرش رو آورد بالا، چشمایِ براقش رو دوخت تو چشمایِ تهیونگ و گفت: «تهیونگ، من اگه پیشِ تو نباشم که اصلاً نفس نمیکشم. تو خورشیدِ منی، مگه میشه آدم خورشیدش رو ول کنه؟»
خلاصه که اون روز، این دو تا تو اون عمارتِ بزرگ، یه حالِ خوشی داشتن که انگار کلِ دنیا براشون بیمعنی شده بود و فقط خودشون دوتا بودن.
[پایان پارت ۷۶]
- ۴۵۵
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط