همینجوری که داشت از سرما دستاشو به هم میمالید گفت

همینجوری که داشت از سرما دستاشو به هم میمالید گفت ؛
غم یه وقتایی اونقدر رو دوشم سنگینی میکنه که
فکر میکنم اینبار کمرم خم میشه و دیگه هم نمیتونم بلند شم
ولی یه چیزی هست نمیدونم چیه زیاد از این چیزا سر در نمیارم
ولی همون موقع میرسه و نمیذاره شرمنده خودم بشم
به گمونم خداست ...
دیدگاه ها (۰)

مولانا ، شمس را گفت: پس زخم‌هامان چه؟و او پاسخ داد که: نور ا...

آه ای خدا به داد ما نمیرسی؟!

دردناکترین بخش ماجرا اونجا بودکه ما تا بلندترین پرتگاه ها رف...

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉  ¹⁰..داهی : برادرش بلافاصله مرد چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط