اگه طلاق گرفته باشید و بفهمه بارداری
اگه طلاق گرفته باشید و بفهمه بارداری
نامجون (RM):
اتفاقی تو یه کافه دیده بودت. وقتی چشمش به شکمت افتاد، از تعجب خشکش زد. یه مدت طولانی فقط نگاهت کرد تا مطمئن شه درست دیده. بعد با تردید اومد جلو و خیلی آروم پرسید: «این... نکنه مال منه؟» وقتی تایید کردی، انگار دنیا رو سرش خراب شد. نه از بابت بچه، بلکه از اینکه چقدر تو این مدت تنها بودی. دستش رو گذاشت روی پیشونیش و با صدای گرفته گفت: «چرا زودتر نگفتی؟ فکر کردی میذارم این راهو تنهایی بری؟ قضیه ما تموم شده بود، ولی این بچه... این بچه یه شروع دوبارهست. من دیگه نمیذارم یه قدمم دورتر از من باشی.»
جین (Jin):
وقتی خبر به گوشش رسید، اول باور نکرد. فکر میکرد یه شوخیِ تلخه. وقتی از نزدیک دیدت و متوجه شد موضوع جدیه، اون چهرهی شوخ و شنگش کلاً محو شد. با قیافهای که ترکیبی از نگرانی و سردرگمی بود، گفت: «مگه من مُردم که داری تنهایی از پس این وضعیت برمیآیی؟» یهو بغض کرد ولی سعی کرد قوی باشه. گفت: «ببین، ما شاید نتونستیم زن و شوهر بمونیم، اما من هنوزم اون آدمیم که میخواد ازت مراقبت کنه. وسایلتو جمع کن، من باید حواسم به تو و بچهمون باشه، همین الان.»
شوگا (Suga):
خبر که بهش رسید، اولش واکنشی نشون نداد، فقط سکوت کرد. انگار داشت تو ذهنش همه چیز رو حلاجی میکرد. چند روز بعد اومد دیدنت. خیلی خنثی اومد تو، ولی وقتی نشست و اون فاصلهی بینتون رو دید، دستاش شروع کردن به لرزیدن. خیلی آروم گفت: «من هیچوقت نمیخواستم اینجوری بشه.» بهت خیره شد و ادامه داد: «فکر میکردم جدا شدن راه حلِ آرامشِ ماست، ولی حالا میفهمم فقط داشتم فرار میکردم. بیا یه فرصتِ دیگه به خودمون بدیم. واسه خاطر این بچه، نه... واسه خاطر خودمون.»
جیهوپ (J-Hope):
وقتی فهمید، قشنگ معلوم بود که قلبش تیر کشید. اون انرژی همیشگیاش کلاً پرید و جاشو به یه بهتِ سنگین داد. با چشمهایی که ذرهذره پر از اشک میشد، گفت: «یعنی من... من کلی وقت رو از دست دادم؟ کلی لحظه که باید کنار هم میبودیم؟» اومد نزدیکت و دستش رو خیلی با احتیاط روی شکمت گذاشت. با صدای لرزون ادامه داد: «من قول میدم... قسم میخورم اینبار همهچیز فرق کنه. من دیگه تنهات نمیذارم، حتی اگه بخوای ازم دوری کنی. من پدرِ این بچهام، مسئولیتی که هیچوقت کنارش نمیذارم.»
نامجون (RM):
اتفاقی تو یه کافه دیده بودت. وقتی چشمش به شکمت افتاد، از تعجب خشکش زد. یه مدت طولانی فقط نگاهت کرد تا مطمئن شه درست دیده. بعد با تردید اومد جلو و خیلی آروم پرسید: «این... نکنه مال منه؟» وقتی تایید کردی، انگار دنیا رو سرش خراب شد. نه از بابت بچه، بلکه از اینکه چقدر تو این مدت تنها بودی. دستش رو گذاشت روی پیشونیش و با صدای گرفته گفت: «چرا زودتر نگفتی؟ فکر کردی میذارم این راهو تنهایی بری؟ قضیه ما تموم شده بود، ولی این بچه... این بچه یه شروع دوبارهست. من دیگه نمیذارم یه قدمم دورتر از من باشی.»
جین (Jin):
وقتی خبر به گوشش رسید، اول باور نکرد. فکر میکرد یه شوخیِ تلخه. وقتی از نزدیک دیدت و متوجه شد موضوع جدیه، اون چهرهی شوخ و شنگش کلاً محو شد. با قیافهای که ترکیبی از نگرانی و سردرگمی بود، گفت: «مگه من مُردم که داری تنهایی از پس این وضعیت برمیآیی؟» یهو بغض کرد ولی سعی کرد قوی باشه. گفت: «ببین، ما شاید نتونستیم زن و شوهر بمونیم، اما من هنوزم اون آدمیم که میخواد ازت مراقبت کنه. وسایلتو جمع کن، من باید حواسم به تو و بچهمون باشه، همین الان.»
شوگا (Suga):
خبر که بهش رسید، اولش واکنشی نشون نداد، فقط سکوت کرد. انگار داشت تو ذهنش همه چیز رو حلاجی میکرد. چند روز بعد اومد دیدنت. خیلی خنثی اومد تو، ولی وقتی نشست و اون فاصلهی بینتون رو دید، دستاش شروع کردن به لرزیدن. خیلی آروم گفت: «من هیچوقت نمیخواستم اینجوری بشه.» بهت خیره شد و ادامه داد: «فکر میکردم جدا شدن راه حلِ آرامشِ ماست، ولی حالا میفهمم فقط داشتم فرار میکردم. بیا یه فرصتِ دیگه به خودمون بدیم. واسه خاطر این بچه، نه... واسه خاطر خودمون.»
جیهوپ (J-Hope):
وقتی فهمید، قشنگ معلوم بود که قلبش تیر کشید. اون انرژی همیشگیاش کلاً پرید و جاشو به یه بهتِ سنگین داد. با چشمهایی که ذرهذره پر از اشک میشد، گفت: «یعنی من... من کلی وقت رو از دست دادم؟ کلی لحظه که باید کنار هم میبودیم؟» اومد نزدیکت و دستش رو خیلی با احتیاط روی شکمت گذاشت. با صدای لرزون ادامه داد: «من قول میدم... قسم میخورم اینبار همهچیز فرق کنه. من دیگه تنهات نمیذارم، حتی اگه بخوای ازم دوری کنی. من پدرِ این بچهام، مسئولیتی که هیچوقت کنارش نمیذارم.»
- ۱۱۰
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط