{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

واای یادش بخیر دبستانی که بودم توی شهر ما فقط یک دکتر بود

واای یادش بخیر دبستانی که بودم توی شهر ما فقط یک دکتر بود که همه بهش اطمینان داشتن و بچه ها رو میبردن پیشش و ماهم وقتی خودمون رو میزدیم به مریضی یک بیماری عجیب تشخیص میداد و یه عالمه سوزن و سرم بهمون میزد 😔 دیگه حتی وقتی هم واقعا مریض بودیم جرات نمیکردیم چیزی بگیم و سعی میکردیم زودتر خوب بشیم 😂😂
#راننده_تاکسی #درخواستی
دیدگاه ها (۱۲)

ات ویو نمی‌دونم چرا اشکام بند نمیاد... من سیزده ساله که با ...

خواب رویایی پارت هفتم ❤

⛓🖇my dady🖇⛓ p.55

   🐨نامجون: ...

ویو لیا وقتی وارد بار شدیم کمی حالم بعد شد دختر ها خودشونو ب...

پارت ۷۸چند ساعتی طول کشید تا رسیدیم انزلی و بعدش آرش از یاشا...

هیچ دقت کردین یواش یواش داریم ملت با فرهنگی میشیم؟!همین چندو...

#خوناشام_کوچولو پارت 48ویو کوکامروز ما کنسرت داریم و لیا و ...

#تجربه_من#فرزندآوری #حرف_مردم #دوتا_کافی_نیست #بارداری_بعداز...

رمان عشق مافیای من پارت41🌈🦄

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط