سناریو ساسونارو
مقصر
پارت ۴
لی: چقدر مونده تا برسیم
نجی: فعلا نصف راه رو رفتیم
لی: وایی چقدر دورههههه که 😩
🍥: لی سوناده باچان گفت که چند روستا اونورتر ما فعلا دوتا روستا رو رد کردیم
لی: یعنی استراحت نمیخوایم بکنیم من خسته شدم
🍥: فعلا نه من میخوام زودتر برسم به اونجا ممکنه که دیر بشه
لی: خیلی خب باشه
*بعد از ظهر*
لی: وااااای بالاخره رسیدیم همین روستا هست اره
نجی: درسته همین روستاست
🍥: پس منتظر چی هستیم بیان بریم اونجا دیگه
نجی: صبر کن ناروتو
🍥: چرا
نجی: ما بعد از ۷ ساعت راه رفتن بی استراحت به روستا رسیدیم باید استراخت کنیم
🍥: اما ....اما..سا..
نجی: همش ساسوکه همش ساسوکه ناروتو تو این طوری نبودی تو یه ادم شاد و شنگول بودی کسی که بیخیال بدبختی دنیا بود تو کسی بودی که تو هر شرایطی میخندیدی چرا یه بار بعد از این مدت نه به ساسوکه بلکه به خودت فکر نمیکنی چرا بیشتر به خودت اهمیت نمیدی ناروتو
🍥: فکر میکنی من اینو نمیخوام.... معلومه اینو میخوام ... ولی من نمیتونم... وق..وقتی بح..بحث... سا..سوکه.. میشه بیتفاوت باشم وقتی... بعد..از... این همه مدت .. سر..نخی.. ازش پ..پیدا شده... نم..نمیتونم... خودمو کنترل کنم...م..من.. میخوام..یه..یبار..دیگه ببینمش
نجی: هوفففف ..... ناروتو اگه میخوای همین الان برو کسی جلوتو نمیگیره اما..... اگه با ما بیای و بعد باهام بریم اونجا شاید بهتر تونستیم جستوجو کنیم و زودتر به نتیجه برسیم .... تصمیم بگیر
🍥: ........................................................حق با تویه نجی
نجی: پس میای اره
🍥: بزنید بریم 😊
نجی: بریم
ناروتو و بقیه وارد روستا شدن اول باید یه هتل پیدا میکردن تا غذایی بخورن و استراحت کنن بعد از پرسوجو از اهالی اون دهکده یه هتل خوب پیدا کردن و وارد اونجا شدن
نجی: ببخشید ما برای چند روز میخوایم اینجا بمونیم چقدر میشه
ص ه: اینجا شبی ۱۰ سکه ست
نجی: اهان پس اگه ما یه هفته بمونیم میشه ۷۰ سکه
ص ه: بله درسته
لی: اقا اینجا غذا هم میدین
ص ه: بله پسر جون
لی: اخ جووون پس میشه برام غذا بیارین اخه از ۶ صبح تا الان چیزی نخوردم گشنمه
ص ه: باشه حتما میگم برات بیارن
ص ه: تو چیزی نمیخوای پسرم
مرد به ناروتویی که داشت اطراف رو برانداز میکرد گفت
🍥: چ..چی... نه ممنون چیزی نمیخوام
ص ه: شما فعلا برید بالا و بعد میگم غذاهاتونو بیارن
لی: چشمممم
اونا هر کدوم رفتن تو اتاق خودشون ناروتو رفت روی تخت نشست و کوله بارشو انداخت روی تخت خسته بود ولی انقدر که فکرش درگیر بود نمیتونست بخوابه بعد از اینکه غذاشو خورد روی تخت دراز کشید همش داشت به اون فکر میکرد
*ان طرف*
"نقشه مون گرفت "
💙: از چه نظر
" همین الان بهمون خبر رسید که جینچوریکی نهدم با دو نفر از نینجاهای کونوها اومدن به روستا"
💙: که اینطور خیلی خوبه.... پس الان نوبت ماست درسته
"اره"
💙: اماده باش
ناروتو از خواب بیدار شد ساعت ۷ بود به خودش کش قوسی به خودش داد و رفت پایین
لی: اه ناروتو بیدار شدی
🍥: اره ... کی میخوایم راه بیوفتیم
نجی: الان ... منتظر تو بودیم
🍥: بریم
*مکان*
لی: اه اینجا حسابی ترکیده
نجی: مشخصه کار ساسوکست... چراکرای ضعیفی هم ازش حس میشه
🍥: بیاین بگردیم
کمی بعد
🍥: چیزی پیدا کردین
لی: نه پیدا نشد
نجی: نه
🍥: اصلا اینجا سرنخی هست ..... م..ما داریم وقتمون رو... ت.تلف میکنیم ... س..ساسوکه،.. هیچ..و.وقت پیداش نمیکنم
نجی دستشو گذاشت روی شونهی ناروتو
نجی: ناروتو نا امید نشو
همون موقع یه چندتا کونای از کنارشون رد شد همه با دیدن این گارد گرفتن
لی: اون چی بود از کجا اومد
نجی: نمیدونم .... کی اونجاست
یهو یه مرد سرتا پا سیاه اومد جلو و بی مقدمه شروع کرد به حمله درگیری زیاد شد با اینکه تکنیکهاشون خیلی خوب بود ولی دربرابر اون شانسی نداشت یهو مرد غیب شد و پشت ناروتو ظاهر شد و با یه ضربه ناروتو رو بیهوش کرد و تو بغلش گرفت همون موقع دود همهجا رو پر کرد و مرد به همراه ناروتو ناپدید شد
نجی: ناروتو رو بردددد
لی: ناروتووووو ....... اون کی بود
نجی: من میدونم کی بود
ناروتو چشماشو باز کرد تاریکی مطلق بود توی یه اتاق بود که هیچ نوری نداشت به جز یه نور خیلی ضعیف سرش درد میکرد لباسی نداشت ( شلوار داره ها😐) اومد دستاشو تکون بده که دید زنجیره اونم از نوع چاکرا
🍥: این...دی.گه..چه..کوفتیه💢
🍥: م..من کجام..... کسی اینجا هست... نجی... لی
یهو یه سایه گوشهی دیوار تکون خورد
🍥: کی اونجاستتت
صدای قدم هاش میومد
🍥: ت.تو کی هستیییی ... چرا منو اوردی اینجاااا
سایه جلو تر اومد و
💙: خ...خیلی وقته ندیدمت
چشمای ناروتو گرد شد
🍥: اون...ص..دا.... ... .. .......س...ساسو..که
/////////////////////////////////////////////
پایان😄
من رفتم دیگه نمیام😁
پارت ۴
لی: چقدر مونده تا برسیم
نجی: فعلا نصف راه رو رفتیم
لی: وایی چقدر دورههههه که 😩
🍥: لی سوناده باچان گفت که چند روستا اونورتر ما فعلا دوتا روستا رو رد کردیم
لی: یعنی استراحت نمیخوایم بکنیم من خسته شدم
🍥: فعلا نه من میخوام زودتر برسم به اونجا ممکنه که دیر بشه
لی: خیلی خب باشه
*بعد از ظهر*
لی: وااااای بالاخره رسیدیم همین روستا هست اره
نجی: درسته همین روستاست
🍥: پس منتظر چی هستیم بیان بریم اونجا دیگه
نجی: صبر کن ناروتو
🍥: چرا
نجی: ما بعد از ۷ ساعت راه رفتن بی استراحت به روستا رسیدیم باید استراخت کنیم
🍥: اما ....اما..سا..
نجی: همش ساسوکه همش ساسوکه ناروتو تو این طوری نبودی تو یه ادم شاد و شنگول بودی کسی که بیخیال بدبختی دنیا بود تو کسی بودی که تو هر شرایطی میخندیدی چرا یه بار بعد از این مدت نه به ساسوکه بلکه به خودت فکر نمیکنی چرا بیشتر به خودت اهمیت نمیدی ناروتو
🍥: فکر میکنی من اینو نمیخوام.... معلومه اینو میخوام ... ولی من نمیتونم... وق..وقتی بح..بحث... سا..سوکه.. میشه بیتفاوت باشم وقتی... بعد..از... این همه مدت .. سر..نخی.. ازش پ..پیدا شده... نم..نمیتونم... خودمو کنترل کنم...م..من.. میخوام..یه..یبار..دیگه ببینمش
نجی: هوفففف ..... ناروتو اگه میخوای همین الان برو کسی جلوتو نمیگیره اما..... اگه با ما بیای و بعد باهام بریم اونجا شاید بهتر تونستیم جستوجو کنیم و زودتر به نتیجه برسیم .... تصمیم بگیر
🍥: ........................................................حق با تویه نجی
نجی: پس میای اره
🍥: بزنید بریم 😊
نجی: بریم
ناروتو و بقیه وارد روستا شدن اول باید یه هتل پیدا میکردن تا غذایی بخورن و استراحت کنن بعد از پرسوجو از اهالی اون دهکده یه هتل خوب پیدا کردن و وارد اونجا شدن
نجی: ببخشید ما برای چند روز میخوایم اینجا بمونیم چقدر میشه
ص ه: اینجا شبی ۱۰ سکه ست
نجی: اهان پس اگه ما یه هفته بمونیم میشه ۷۰ سکه
ص ه: بله درسته
لی: اقا اینجا غذا هم میدین
ص ه: بله پسر جون
لی: اخ جووون پس میشه برام غذا بیارین اخه از ۶ صبح تا الان چیزی نخوردم گشنمه
ص ه: باشه حتما میگم برات بیارن
ص ه: تو چیزی نمیخوای پسرم
مرد به ناروتویی که داشت اطراف رو برانداز میکرد گفت
🍥: چ..چی... نه ممنون چیزی نمیخوام
ص ه: شما فعلا برید بالا و بعد میگم غذاهاتونو بیارن
لی: چشمممم
اونا هر کدوم رفتن تو اتاق خودشون ناروتو رفت روی تخت نشست و کوله بارشو انداخت روی تخت خسته بود ولی انقدر که فکرش درگیر بود نمیتونست بخوابه بعد از اینکه غذاشو خورد روی تخت دراز کشید همش داشت به اون فکر میکرد
*ان طرف*
"نقشه مون گرفت "
💙: از چه نظر
" همین الان بهمون خبر رسید که جینچوریکی نهدم با دو نفر از نینجاهای کونوها اومدن به روستا"
💙: که اینطور خیلی خوبه.... پس الان نوبت ماست درسته
"اره"
💙: اماده باش
ناروتو از خواب بیدار شد ساعت ۷ بود به خودش کش قوسی به خودش داد و رفت پایین
لی: اه ناروتو بیدار شدی
🍥: اره ... کی میخوایم راه بیوفتیم
نجی: الان ... منتظر تو بودیم
🍥: بریم
*مکان*
لی: اه اینجا حسابی ترکیده
نجی: مشخصه کار ساسوکست... چراکرای ضعیفی هم ازش حس میشه
🍥: بیاین بگردیم
کمی بعد
🍥: چیزی پیدا کردین
لی: نه پیدا نشد
نجی: نه
🍥: اصلا اینجا سرنخی هست ..... م..ما داریم وقتمون رو... ت.تلف میکنیم ... س..ساسوکه،.. هیچ..و.وقت پیداش نمیکنم
نجی دستشو گذاشت روی شونهی ناروتو
نجی: ناروتو نا امید نشو
همون موقع یه چندتا کونای از کنارشون رد شد همه با دیدن این گارد گرفتن
لی: اون چی بود از کجا اومد
نجی: نمیدونم .... کی اونجاست
یهو یه مرد سرتا پا سیاه اومد جلو و بی مقدمه شروع کرد به حمله درگیری زیاد شد با اینکه تکنیکهاشون خیلی خوب بود ولی دربرابر اون شانسی نداشت یهو مرد غیب شد و پشت ناروتو ظاهر شد و با یه ضربه ناروتو رو بیهوش کرد و تو بغلش گرفت همون موقع دود همهجا رو پر کرد و مرد به همراه ناروتو ناپدید شد
نجی: ناروتو رو بردددد
لی: ناروتووووو ....... اون کی بود
نجی: من میدونم کی بود
ناروتو چشماشو باز کرد تاریکی مطلق بود توی یه اتاق بود که هیچ نوری نداشت به جز یه نور خیلی ضعیف سرش درد میکرد لباسی نداشت ( شلوار داره ها😐) اومد دستاشو تکون بده که دید زنجیره اونم از نوع چاکرا
🍥: این...دی.گه..چه..کوفتیه💢
🍥: م..من کجام..... کسی اینجا هست... نجی... لی
یهو یه سایه گوشهی دیوار تکون خورد
🍥: کی اونجاستتت
صدای قدم هاش میومد
🍥: ت.تو کی هستیییی ... چرا منو اوردی اینجاااا
سایه جلو تر اومد و
💙: خ...خیلی وقته ندیدمت
چشمای ناروتو گرد شد
🍥: اون...ص..دا.... ... .. .......س...ساسو..که
/////////////////////////////////////////////
پایان😄
من رفتم دیگه نمیام😁
- ۱.۱k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط