〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜
〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜
قـفـس طـلایـی
part_17
ویو میرا
از دیشب تا الان به زور یه ساعت خوابیده بودم
سرم درد عجیبی هم داشتم و اصلا حوصلهی هیچکس و هیچچیزی رو نداشتم
هر بار هم اتفاقای دیشب یادم میافتاد بیشتر عصبی میشدم
مجبور بودم برم شرکت
مستقیم رفتم بخش طراحی
چندتا طرح روی میز بود
یکییکی نگاهشون کردم و هرکدوم یه ایرادی داشت
به یکی از طرحها که رسیدم چند ثانیه مکث کردم
یکی از طراحها پرسید:
مشکلی داره؟
نگاهش کردم و بیحوصله گفتم:
قشنگه...
ولی اگه مشتری بودم... اینو نمیخریدم
با تعجب نگام کرد
اشارهای به طرح کردم:
زیادی معمولیه. یه چیزی کم داره که توی ذهن بمونه و مشتری رو وسوسه کنه که امتحانش کنه
چند لحظه بهش نگاه کردم و گفتم:
این قسمت رو یه کم تغییر بدین
ساده باشه ولی یه جزئیات متفاوت داشته باشه
طراح سر تکون داد
یه نفس خسته کشیدم و گفتم:
بریم بعدی...
ویو میرا
روز بعد..
پشت میزم نشسته بودم و داشتم به چندتا پرونده نگاه میکردم
امروز هم مثل چند روز اخیر بابا دوباره یه سری کار برام داشت
یه جلسه.. چندتا پیگیری و چند کار دیگه که باید انجام میدادم
واقعاً خسته بودم
چند روزی میشد نه درست غذا میخوردم، نه درست میخوابیدم
تقریباً همهی روزم شده بود کار..
شرکت، جلسه، کارای بابا، برنامههای خانواده و چیزای زیاد دیگه
هر بار هم که فکر میکردم شاید یه کم وقت برای خودم داشته باشم یه کار دیگه پیدا میشد
چند بار هم نزدیک بود سر همین موضوع با بابا بحثم بشه
ولی هر بار خودمو نگه داشتم
دیگه حوصلهی دعوا نداشتم
فقط میخواستم یه روز بدون اینکه کسی چیزی ازم بخواد آروم باشم
دستمو روی پیشونیم کشیدم و به پروندههای روی میز نگاه کردم
واقعاً دیگه خسته شده بودم
توی این چند روز حتی یک بار هم تهیونگ رو ندیده بودم
شاید بهتر بود همینطور میموند
حداقل فعلا حوصلهی دیدنش رو نداشتم
هرچی میگذشت بیشتر از این وضعیت خسته میشدم
از اینکه برای همهچیز باید به خانوادهم جواب میدادم...
از اینکه حتی برای زندگی خودمم انگار حق انتخاب زیادی نداشتم
هوف..
سرمو به صندلی تکیه دادم
بعضی وقتا هم فقط دلم میخواست یه روز هیچکس کاری به کارم نداشته باشه
نه کاری، نه جلسهای، نه تصمیمی که یکی دیگه برام گرفته باشه
فقط خودم باشم و زندگی خودم
یعنی همچین روزی هم میرسه؟؟..
#فیک#رمان#قفس_طلایی#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
قـفـس طـلایـی
part_17
ویو میرا
از دیشب تا الان به زور یه ساعت خوابیده بودم
سرم درد عجیبی هم داشتم و اصلا حوصلهی هیچکس و هیچچیزی رو نداشتم
هر بار هم اتفاقای دیشب یادم میافتاد بیشتر عصبی میشدم
مجبور بودم برم شرکت
مستقیم رفتم بخش طراحی
چندتا طرح روی میز بود
یکییکی نگاهشون کردم و هرکدوم یه ایرادی داشت
به یکی از طرحها که رسیدم چند ثانیه مکث کردم
یکی از طراحها پرسید:
مشکلی داره؟
نگاهش کردم و بیحوصله گفتم:
قشنگه...
ولی اگه مشتری بودم... اینو نمیخریدم
با تعجب نگام کرد
اشارهای به طرح کردم:
زیادی معمولیه. یه چیزی کم داره که توی ذهن بمونه و مشتری رو وسوسه کنه که امتحانش کنه
چند لحظه بهش نگاه کردم و گفتم:
این قسمت رو یه کم تغییر بدین
ساده باشه ولی یه جزئیات متفاوت داشته باشه
طراح سر تکون داد
یه نفس خسته کشیدم و گفتم:
بریم بعدی...
ویو میرا
روز بعد..
پشت میزم نشسته بودم و داشتم به چندتا پرونده نگاه میکردم
امروز هم مثل چند روز اخیر بابا دوباره یه سری کار برام داشت
یه جلسه.. چندتا پیگیری و چند کار دیگه که باید انجام میدادم
واقعاً خسته بودم
چند روزی میشد نه درست غذا میخوردم، نه درست میخوابیدم
تقریباً همهی روزم شده بود کار..
شرکت، جلسه، کارای بابا، برنامههای خانواده و چیزای زیاد دیگه
هر بار هم که فکر میکردم شاید یه کم وقت برای خودم داشته باشم یه کار دیگه پیدا میشد
چند بار هم نزدیک بود سر همین موضوع با بابا بحثم بشه
ولی هر بار خودمو نگه داشتم
دیگه حوصلهی دعوا نداشتم
فقط میخواستم یه روز بدون اینکه کسی چیزی ازم بخواد آروم باشم
دستمو روی پیشونیم کشیدم و به پروندههای روی میز نگاه کردم
واقعاً دیگه خسته شده بودم
توی این چند روز حتی یک بار هم تهیونگ رو ندیده بودم
شاید بهتر بود همینطور میموند
حداقل فعلا حوصلهی دیدنش رو نداشتم
هرچی میگذشت بیشتر از این وضعیت خسته میشدم
از اینکه برای همهچیز باید به خانوادهم جواب میدادم...
از اینکه حتی برای زندگی خودمم انگار حق انتخاب زیادی نداشتم
هوف..
سرمو به صندلی تکیه دادم
بعضی وقتا هم فقط دلم میخواست یه روز هیچکس کاری به کارم نداشته باشه
نه کاری، نه جلسهای، نه تصمیمی که یکی دیگه برام گرفته باشه
فقط خودم باشم و زندگی خودم
یعنی همچین روزی هم میرسه؟؟..
#فیک#رمان#قفس_طلایی#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۵۶۲
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط