OkNow tell me you hate me
Ok...Now, tell me you hate me🪭
:: https://wisgoon.com/p/B2IYLULDKX
وقتی انسان از کودکی شیء باشد، اخلاق هم یک وسیله ی لوکس بیمعناست.
یادم است چند سال پیش... یا شاید چند ماه پیش... شاید اصلا زمانی که تمامش در خواب هایم رخ دادن بود. یک شیطان دیدم، اما چرا بگویم شیطان تا وقتی انسان ها انگار نه انگار قسمت کوچکی از روح خداوند را دارند ولی مانند شیطان سخن میگویند و رفتار میکنند؟
شاید عاقلانه به نظر نرسد... اما حتی نمیدانم همه ی اتفاقات خواب بودند یا من انها را تجربه کردم، اگرچه ارزو میکنم ای کاش خواب بودند... خون گاهی زیبا و مست کننده هست، اما گاه مانند شمشیر است. مانند یک سامورایی خسته و پسر.
اما چه بهتر که کشته شدند! کسانی که انسان را به درد مهره ی شطرنج میدیدند. اری خوشحالم که تمامی انها را کشتم.
"سکوت درست زمانی معنا پیدا میکند که جلوی چشمت ظلم چای مینوشد و گرم گفت و گو است"
_:«درست سی سال پیش دیدمش. موهاش مثل تو بود ولی علاقه داشت به خون. برای همین اونقدر موهاش رو با خون شست که رنگ موهاش تیره و تیره شدن و در اخر سیاه شدن»
زن دستی به موهای ابی اش کشید و بار دیگری پوزخند زد و حالت نشستنش را روی بالشتی که روی زمین بود عوض نمود:«پیرزن، واقعا انتظار داری الان باورش کنم؟ احتمالا هم اخرش عشق نجاتش داد. یا یه بچه با قدرت دوستی... خوشحال میشم بشنوم مرگ باعث تموم شدن داستان شد»
پیرزن دندون قروچه ای کرد و نگاهش را به دیوار هایی که با جنس بیرونی بامبو تزئین شده بود نگریست:«هیمه زیادی داری از مدت پیش میری. من دارم با تو حرف میزنم»
"هیمه" دستش را زیر چشمانش گذاشتم و سرش را خم کرد و چشمانش را کمی گشاد کرد:«وای ناراحت شدم! فکر میکردم تا الان داری با دیوار حرف میزنی و چشمات چپه» خنده ی ارامی کرد و حالت نشستن بی ادبانه اش را حفظ کرد:«ترجیح میدم که با مشتری نا سر و کله بزنم تا حرف این پیرزن رو بشنوم»
پیرزن دستش را روی کیسه ی مخمل و بنفش که مدت ها از شروع مکالمه روی میز چوبی و کوتاه بود کشید:«من برای اینکه توهین بشنوم نیومدم. داشتم دنبال یه دختر خوشگل میگشتم که این هدیه رو بهش بدم. اما یادم رفته بود که هر خوشگلی که مهربون نیست»
پیرزن میشه را در مشت های چروکیده و لرزان کف دستش جمع کرد ولی به سرعت هیمه میشه را ازش گرفت:«این هدیه با اسم من اومده اینجا مال خودمه»
_:«پس صاحبش رو انتخواب کرد»
هیمه به حرف پیرزن واکنش نشون نداد ولی جوابش را با همان لحن بی روح اما خشمگین و در عین حال مهربانش داد:«اشیاع که جون ندارن»
اما بعد سری تکان داد و گره ی کیسه را شل کرد:«اخ یادم رفت، همه ای افراد اینجا اشیاع هستن ولی حق انتخواب دارن. اینجا حق با تو بود پیرزن»
پیرزن از کلی خود برخواست و کیمونو ی زرد رنگش را تکان داد و و گرد و غبار خیالی را از روی لباسش کنار زد. وای میتوانست فهمید برای جلب توجه به گل های سرخ لیلیوم روی لباسش بود تا تکان دادن واقعی گرد و غبار.
_:«میرم، ولی یک جمله رو یادت باشه چون شاید دیگه من رو نبینی "وقتی قفص نباشه پرنده ازاد میشه ولی زود شکار میشه"» و بعد الان اتاق مجلل هیمه را ترک نمود.
هیمه از درون کیسه دستبندی سیاه و بلورین را در اورد که نور ارام شمع را به خود جذب میکرد و باعث درخشش چشمانش میشد. دستبند را به دور مچ دستش انداخت و از هدیه اش لذت برد.
:: https://wisgoon.com/p/B2IYLULDKX
وقتی انسان از کودکی شیء باشد، اخلاق هم یک وسیله ی لوکس بیمعناست.
یادم است چند سال پیش... یا شاید چند ماه پیش... شاید اصلا زمانی که تمامش در خواب هایم رخ دادن بود. یک شیطان دیدم، اما چرا بگویم شیطان تا وقتی انسان ها انگار نه انگار قسمت کوچکی از روح خداوند را دارند ولی مانند شیطان سخن میگویند و رفتار میکنند؟
شاید عاقلانه به نظر نرسد... اما حتی نمیدانم همه ی اتفاقات خواب بودند یا من انها را تجربه کردم، اگرچه ارزو میکنم ای کاش خواب بودند... خون گاهی زیبا و مست کننده هست، اما گاه مانند شمشیر است. مانند یک سامورایی خسته و پسر.
اما چه بهتر که کشته شدند! کسانی که انسان را به درد مهره ی شطرنج میدیدند. اری خوشحالم که تمامی انها را کشتم.
"سکوت درست زمانی معنا پیدا میکند که جلوی چشمت ظلم چای مینوشد و گرم گفت و گو است"
_:«درست سی سال پیش دیدمش. موهاش مثل تو بود ولی علاقه داشت به خون. برای همین اونقدر موهاش رو با خون شست که رنگ موهاش تیره و تیره شدن و در اخر سیاه شدن»
زن دستی به موهای ابی اش کشید و بار دیگری پوزخند زد و حالت نشستنش را روی بالشتی که روی زمین بود عوض نمود:«پیرزن، واقعا انتظار داری الان باورش کنم؟ احتمالا هم اخرش عشق نجاتش داد. یا یه بچه با قدرت دوستی... خوشحال میشم بشنوم مرگ باعث تموم شدن داستان شد»
پیرزن دندون قروچه ای کرد و نگاهش را به دیوار هایی که با جنس بیرونی بامبو تزئین شده بود نگریست:«هیمه زیادی داری از مدت پیش میری. من دارم با تو حرف میزنم»
"هیمه" دستش را زیر چشمانش گذاشتم و سرش را خم کرد و چشمانش را کمی گشاد کرد:«وای ناراحت شدم! فکر میکردم تا الان داری با دیوار حرف میزنی و چشمات چپه» خنده ی ارامی کرد و حالت نشستن بی ادبانه اش را حفظ کرد:«ترجیح میدم که با مشتری نا سر و کله بزنم تا حرف این پیرزن رو بشنوم»
پیرزن دستش را روی کیسه ی مخمل و بنفش که مدت ها از شروع مکالمه روی میز چوبی و کوتاه بود کشید:«من برای اینکه توهین بشنوم نیومدم. داشتم دنبال یه دختر خوشگل میگشتم که این هدیه رو بهش بدم. اما یادم رفته بود که هر خوشگلی که مهربون نیست»
پیرزن میشه را در مشت های چروکیده و لرزان کف دستش جمع کرد ولی به سرعت هیمه میشه را ازش گرفت:«این هدیه با اسم من اومده اینجا مال خودمه»
_:«پس صاحبش رو انتخواب کرد»
هیمه به حرف پیرزن واکنش نشون نداد ولی جوابش را با همان لحن بی روح اما خشمگین و در عین حال مهربانش داد:«اشیاع که جون ندارن»
اما بعد سری تکان داد و گره ی کیسه را شل کرد:«اخ یادم رفت، همه ای افراد اینجا اشیاع هستن ولی حق انتخواب دارن. اینجا حق با تو بود پیرزن»
پیرزن از کلی خود برخواست و کیمونو ی زرد رنگش را تکان داد و و گرد و غبار خیالی را از روی لباسش کنار زد. وای میتوانست فهمید برای جلب توجه به گل های سرخ لیلیوم روی لباسش بود تا تکان دادن واقعی گرد و غبار.
_:«میرم، ولی یک جمله رو یادت باشه چون شاید دیگه من رو نبینی "وقتی قفص نباشه پرنده ازاد میشه ولی زود شکار میشه"» و بعد الان اتاق مجلل هیمه را ترک نمود.
هیمه از درون کیسه دستبندی سیاه و بلورین را در اورد که نور ارام شمع را به خود جذب میکرد و باعث درخشش چشمانش میشد. دستبند را به دور مچ دستش انداخت و از هدیه اش لذت برد.
- ۵۴۵
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط