in your eyes
#in_your_eyes
part_37
پارت ۳۸ و ۳۷ جابجا شده
🩰لایک یادت نره🩰
به گوشیم نگاهی انداختم
ساعت 15:13 رو نشون میداد
گوشیو انداختم کنارم و به عقب تکیه دادم
و سرمو بالا بردم و به سقف خیره شدم
این از پیام های ناشناس
اینم از این دسته گل و کارت
عالیه
اگه بیان بدزدنم هم کلکسیون کامل میشه
موهامو بهم ریختم
اوفففف
همونجور که با خودم حرف میزدم تهیونگ با لباس راحتی اومد
باز اون کارت مزخرف رو گرفتم و اینبار گذاشتم داخل جیبم
نشست روبروم
مث بز بهش زل زده بودم
اونم سوالی نگام میکرد:
چته؟
دستامو بالا بردم و خودمو کشیدم
همونجور که خودمو میکشیدم گفتم:
هیچییی
ریز نگام کرد:
آکادمی چطور بود؟
پاهامو توهم جمع کردم و دستامو دورش حلقه کردم و گفتم:
مزخرف . چون یجورایی سال تموم شده و الان اومدم قراره فقط برای امتحانا بخونم
گفت: خوبه
گوشیم زنگ خورد
لیا بود
جواب دادم و قبل اون حرف زدم:
چطوری خوشگله
لیا: خوبم عسل . چیکار میکنی
رو مبل دراز کشیدمو پاهامو رو هم انداختم و گفتم:
هیچی والا حوصلم سر رفته حسابی
لیا: خب پس به موقع زنگ زدم . پایه ای امشب با بچه ها بریم بیرون؟ با کارینا هماهنگ کردم کوک و جیمین هم اوکین
گفتم: عه پس عالیه . بزار به ته بگم ببینم میاد یا نه
گوشی رو از خودم دور کردم و تهیونگ رو صدا کردم
سرش که تو گوشی بود رو بالا آورد و هومی گفت
گفتم: پایه ای با بچه ها امشب بیریم بیرون؟ کوک و جیمینی هم میان
یکم فکر کرد و اوکی داد
دوباره گوشی رو گرفتم کنار گوشم:
لیا حله . ته هم گفت میاد
لیا: عالی شد . ساعت ۶ آماده باشینا!
باشه ای گفتم و بعد از خداحافظی قط کردیم
از جام بلند شدم و به یکی از خدمتکارای تو آشپز خونه گفتم:
من الان میرم بالا توهم اون گل روی میز سالن رو یکاری بکنش اصلا بندازش بیرون
چشمی گفت
رفتم بالا داخل اتاقم
یکم مرتبش کردم چون بمب ترکیده بود
کمد لباسامو مرتب کردم
تختمو مرتب کردم
میز آرایشمو مرتب کردم
بعد از اینا رفتم پایین آشپز خونه و یدونه شیر کاکائو خوردم
اومدم بالا
ساعت ۵ و خورده ای بود پس گفتم آماده شم....
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_37
پارت ۳۸ و ۳۷ جابجا شده
🩰لایک یادت نره🩰
به گوشیم نگاهی انداختم
ساعت 15:13 رو نشون میداد
گوشیو انداختم کنارم و به عقب تکیه دادم
و سرمو بالا بردم و به سقف خیره شدم
این از پیام های ناشناس
اینم از این دسته گل و کارت
عالیه
اگه بیان بدزدنم هم کلکسیون کامل میشه
موهامو بهم ریختم
اوفففف
همونجور که با خودم حرف میزدم تهیونگ با لباس راحتی اومد
باز اون کارت مزخرف رو گرفتم و اینبار گذاشتم داخل جیبم
نشست روبروم
مث بز بهش زل زده بودم
اونم سوالی نگام میکرد:
چته؟
دستامو بالا بردم و خودمو کشیدم
همونجور که خودمو میکشیدم گفتم:
هیچییی
ریز نگام کرد:
آکادمی چطور بود؟
پاهامو توهم جمع کردم و دستامو دورش حلقه کردم و گفتم:
مزخرف . چون یجورایی سال تموم شده و الان اومدم قراره فقط برای امتحانا بخونم
گفت: خوبه
گوشیم زنگ خورد
لیا بود
جواب دادم و قبل اون حرف زدم:
چطوری خوشگله
لیا: خوبم عسل . چیکار میکنی
رو مبل دراز کشیدمو پاهامو رو هم انداختم و گفتم:
هیچی والا حوصلم سر رفته حسابی
لیا: خب پس به موقع زنگ زدم . پایه ای امشب با بچه ها بریم بیرون؟ با کارینا هماهنگ کردم کوک و جیمین هم اوکین
گفتم: عه پس عالیه . بزار به ته بگم ببینم میاد یا نه
گوشی رو از خودم دور کردم و تهیونگ رو صدا کردم
سرش که تو گوشی بود رو بالا آورد و هومی گفت
گفتم: پایه ای با بچه ها امشب بیریم بیرون؟ کوک و جیمینی هم میان
یکم فکر کرد و اوکی داد
دوباره گوشی رو گرفتم کنار گوشم:
لیا حله . ته هم گفت میاد
لیا: عالی شد . ساعت ۶ آماده باشینا!
باشه ای گفتم و بعد از خداحافظی قط کردیم
از جام بلند شدم و به یکی از خدمتکارای تو آشپز خونه گفتم:
من الان میرم بالا توهم اون گل روی میز سالن رو یکاری بکنش اصلا بندازش بیرون
چشمی گفت
رفتم بالا داخل اتاقم
یکم مرتبش کردم چون بمب ترکیده بود
کمد لباسامو مرتب کردم
تختمو مرتب کردم
میز آرایشمو مرتب کردم
بعد از اینا رفتم پایین آشپز خونه و یدونه شیر کاکائو خوردم
اومدم بالا
ساعت ۵ و خورده ای بود پس گفتم آماده شم....
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۴۲.۰k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط