{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

in your eyes

#in_your_eyes
part_36

🩰لایک یادتون نره🩰

رسیدیم عمارت
حسابی خسته بودم
مستقیم رفتم سمت اتاقم

کیفمو یه گوشه پرت کردم
لباسامم انداختم رو تخت و رفتم حموم
بعد از حموم و انجام دادن کارام رفتم پایین برای ناهار

مرد ها شرکت بودن
با مادر بزرگ و مامان و زنعمو و رزیتا ناهار خوردم
یکم به آجوما کمک کردمو رفتم توی سالن و رو مبل دراز کشیدم

گوشیمو روشن کردم و مشغول سریال دیدن شدم
یکم بعد زنگ در به صدا در اومد
بقیه توی آشپز خونه بودن پس رفتم و درو باز کردم

لوکا بود . گفتم:
عه سلام . چیزی شده؟

یه دسته گل دستش بود
سلامی داد و گفت: یکی اینو خواست که بهت بدم

سوالی ازش گرفتم و به دسته گل نگاهی انداختم:
کی بود؟

شونه ای بالا انداخت:
نمیدونم . فقط یکی اینو آورد و گفت به تو بدم

گفتم: اهااا
مرسی . میتونی بری

باشه ای گفتو درو بستم
من موندم با کلی سوال
دسته گل رو روی میز گذاشتم و بهش خیره شدم
یه کارت که بهش چسبیده بود توجهمو جلب کرد
یه کارت مشکی با فونت سفید:

اعتـماد چیز گرونـیه،یـادت نرہ

فکـر کردی گـذشـته تـموم شده؟نه عزیزم

زندگـی جدیدت رو جشـن بگیر،البته تا وقتـی که میتونـی

راستـی،امیدوارم از دستـه کلی که برات فرستـادم خوشـت اومده باشـه.



دستم یخ کرد
کارت رو انداختم روی میز و نشستم رو مبل
دستامو روی پاهام گذاشتم و سرمو گرفتم
دیگه دارم واقعا میترسم
شروع کردم به تکون دادن پام
تو فکر فرو رفتم که کار کیه

اما هیچکس به ذهنم نمیرسه
رزیتا از آشپز خونه اومد تو سالن . پرسید:
چخبره؟

سرمو بالا آوردم و به کارت روی میز اشاره کردم:
خودمم نمیفهمم

سمت میز اومد و کارتو برداشت
تعجب تو قیافش موج میزد
پشت و روی کارتو نگاه میکرد و گفت:
هیچی نشده واسه خودت دشمن تراشیدی
حالا کیه؟

کارتو انداخت رو میز و روی مبل تک نفره روبروم نشست
کلافه به عقب تکیه دادم:
نمیدونم . واقعا نمیدونم
از موقعی که اومدم پشت سر هم اتفاق های مختلف میوفته


دوباره صدای زنگ در اومد
خدمتکار رفت درو باز کرد
تهیونگ اومد داخل

سری بدون هیچ فکر دیگه ای کارت روی میزو برداشتم و پشتم قایم کردم

تهیونگ منو رزیتا رو دید:
سلام خوشگلا

هردومون سلامی دادیم
گل روی میز نظرشو جلب کرد . پرسید:
گل برای چیه؟

دستپاچه شدم
سری یچی سر هم کردم:
هیچی فقط...یکی از دوستام برام آورده

چشماش یکم تیز شد
فقط آهانی گفت و سر تکون داد

بدون چیز دیگه ای رفت به سمت طبقه بالا

خودمو انداختم رو مبل
هوف . بخیر گذشت
رزیتا سوالی نگام کرد و گفت:
چرا به تهیونگ دروغ گفتی

نمیدونستم دقیق چی بگم ولی سعی کردم واضح بگم:
راستش...نمیخوام که فعلا درموردش چیزی بدونه
میخوام بفهمم اون شخص کیه

رزیتا دستشو روی پاش زد و موقع بلند شدن گفت:
باشه . هرجور خودت میدونی ، اما مراقب باش

لبخند زدم: باشه
لبخند قشنگی تحویلم داد و از سالن خارج شد..


از این به بعد براتون میخوام شرط بزارم
لایک: ۱۳۰
کامنت: ۱۰۰
بازنشر: ۵۰

خوشگلا بیشتر از دو کامنت نزارین نفری



#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۱۰۵)

in your eyes

اومدم خودمو معرفی کنم🎀🙃اول از همه در خانواده ای کاملا غیر مذ...

in your eyes

in your eyes

in your eyes

نام فیک: عشق مخفیPart: 3ویو ات*ات. اقای پارک گفتن که هنوز وس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط