P
P43
ات داشت از در شیشهای رد میشد.
قدم آخر.
یههو...یه درد عجیب، تیز،ناگهانی.سنگین کل قلبشو فرا گرفت....
ایستاد.
دستش ناخودآگاه رفت روی قلبش.
انگار یکی از داخل، مشتش کرده باشه.
نفسش برای یه ثانیه برید.
آقای پک سریع برگشت، بازوش رو گرفت.
*حالتون خوبه؟
ات سرشو بلند کرد.
به پشت سرش نگاه کرد.
نمیدونست دنبال چی میگرده…
یا کی.
هیچی نبود.
فقط یه حسِ بد.
بیدلیل.
سمج.
لبخند کمرنگی زد.
+ا… آره، خوبم. بریم.
دستش رو از روی قلبش برداشت.
اما حس،نرفت.
----------
بیمارستان
نور سفید.
بوی الکل.
سکوتی که با نفسهای مضطرب پر شده بود.
همه با کلاه، ماسک، عینک…
جلوی در اورژانس جمع شده بودن.
در باز شد.
دکتر بیرون اومد.
مثل موج ریختن سمتش.
🐨 چرا یهو غش کرد؟
🐱 چند وقته حالش خوب نبود.
🐿 قیافهشم عجیب شده بود.
دکتر ایستاد.
جدی.
آروم، ولی قاطع.
*نگران نباشین. غش کردنش بهخاطر فشار و استرس شدید بوده. بهاضافهی سوءتغذیه.
*با چندتا آزمایش دیگه میتونیم دقیقتر نظر بدیم.
🐹 کی میتونیم ببینیمش؟
امشب باید اینجا بمونه. بعد از انتقال به بخش، میتونین ببینینش. فقط… خستهش نکنین.
----------
۲۰ دقیقه بعد
اتاق VIP.
پردهها نیمهکشیده.
دستگاهها آرام بوق میزدن.
همه دور تخت.
ساکتتر از همیشه.
کوک هنوز بیهوش بود.
هیچکس حتی درست نفس نمیکشید.
پلکهاش تکون خورد.
بعد.... اروم باز شد.
🐯 بیدار شد!!!
تهیونگ از رو مبل پرید.
کوک چند ثانیه فقط نگاه کرد.
چهرهها…
نور…
سقف…
خواست بشینه
هوپ و جین کمکش کردن بشینه.
صداش خشدار بود.
انگار از ته چاه.
_ چی شده…؟
🐱 غش کردی.
کوک شقیقهش رو فشار داد.
چشمهاش یه لحظه خالی شد.
بو.
همون بو.
یادش افتاد
_ هی… من وقتی غش کردم…
مکث، یه زن اونجا بود؟ خیلی… خوشگل؟
🐹 استف بود.
جیمین ابرو بالا انداخت.
🐥 صبر کن… نکنه منظورت اته؟
کوک نگاهش رفت سمت دستاش و همونجا ثابت موند.
انگار هنوز چیزی روش مونده بود.
🐥پس این همه سروصدا بهخاطر اون زنه؟
کوک دهنشو باز کرد تا چیزی بگه
در باز شد.
دکتر و پرستار وارد شدن.
*خب آقایون، لطفاً بیمار رو تنها بذارین. باید چندتا سؤال بپرسیم و آزمایش بگیریم.
اعضا یکییکی بیرون رفتن.
مدیر موند.
دکتر روبهروی کوک نشست.
*جونگکوکشی، این اواخر داروی خاصی مصرف میکنین؟
_ …مدتیه بدون قرص خواب نمیتونم بخوابم. هر شب میخورم.
*غذا خوردنتون؟
_ اشتها ندارم.
*فشارتون میافته؟
_ بله.
دکتر مکث کرد.
نگاهش مستقیم.
*مشکل شما بیشتر روانیه که داره خودش رو جسمی نشون میده. مسئلهی خاصی دارین؟
کوک چند ثانیه خیره موند.
بعد آهسته گفت:
_ نه… فقط دلتنگ یکیام.
دکتر نفس آرومی کشید.
*امشب اینجا میمونین. فردا مرخص میشین. و خیلی جدی توصیه میکنم با روانشناس صحبت کنین.
رفت.
پرستار نزدیک شد.
داروی آرامبخش تزریق کرد.
چشمهای کوک سنگین شد.
قبل از اینکه پلکهاش کامل بسته بشه،
یه تصویر کوتاه رد شد:
یه زن.
بدون میکاپ.
با تیشرت بلند.
و بوی گیلاس تلخ.
و همزمان....
یه درد کوتاه،
جایی توی قلب ات.
ات داشت از در شیشهای رد میشد.
قدم آخر.
یههو...یه درد عجیب، تیز،ناگهانی.سنگین کل قلبشو فرا گرفت....
ایستاد.
دستش ناخودآگاه رفت روی قلبش.
انگار یکی از داخل، مشتش کرده باشه.
نفسش برای یه ثانیه برید.
آقای پک سریع برگشت، بازوش رو گرفت.
*حالتون خوبه؟
ات سرشو بلند کرد.
به پشت سرش نگاه کرد.
نمیدونست دنبال چی میگرده…
یا کی.
هیچی نبود.
فقط یه حسِ بد.
بیدلیل.
سمج.
لبخند کمرنگی زد.
+ا… آره، خوبم. بریم.
دستش رو از روی قلبش برداشت.
اما حس،نرفت.
----------
بیمارستان
نور سفید.
بوی الکل.
سکوتی که با نفسهای مضطرب پر شده بود.
همه با کلاه، ماسک، عینک…
جلوی در اورژانس جمع شده بودن.
در باز شد.
دکتر بیرون اومد.
مثل موج ریختن سمتش.
🐨 چرا یهو غش کرد؟
🐱 چند وقته حالش خوب نبود.
🐿 قیافهشم عجیب شده بود.
دکتر ایستاد.
جدی.
آروم، ولی قاطع.
*نگران نباشین. غش کردنش بهخاطر فشار و استرس شدید بوده. بهاضافهی سوءتغذیه.
*با چندتا آزمایش دیگه میتونیم دقیقتر نظر بدیم.
🐹 کی میتونیم ببینیمش؟
امشب باید اینجا بمونه. بعد از انتقال به بخش، میتونین ببینینش. فقط… خستهش نکنین.
----------
۲۰ دقیقه بعد
اتاق VIP.
پردهها نیمهکشیده.
دستگاهها آرام بوق میزدن.
همه دور تخت.
ساکتتر از همیشه.
کوک هنوز بیهوش بود.
هیچکس حتی درست نفس نمیکشید.
پلکهاش تکون خورد.
بعد.... اروم باز شد.
🐯 بیدار شد!!!
تهیونگ از رو مبل پرید.
کوک چند ثانیه فقط نگاه کرد.
چهرهها…
نور…
سقف…
خواست بشینه
هوپ و جین کمکش کردن بشینه.
صداش خشدار بود.
انگار از ته چاه.
_ چی شده…؟
🐱 غش کردی.
کوک شقیقهش رو فشار داد.
چشمهاش یه لحظه خالی شد.
بو.
همون بو.
یادش افتاد
_ هی… من وقتی غش کردم…
مکث، یه زن اونجا بود؟ خیلی… خوشگل؟
🐹 استف بود.
جیمین ابرو بالا انداخت.
🐥 صبر کن… نکنه منظورت اته؟
کوک نگاهش رفت سمت دستاش و همونجا ثابت موند.
انگار هنوز چیزی روش مونده بود.
🐥پس این همه سروصدا بهخاطر اون زنه؟
کوک دهنشو باز کرد تا چیزی بگه
در باز شد.
دکتر و پرستار وارد شدن.
*خب آقایون، لطفاً بیمار رو تنها بذارین. باید چندتا سؤال بپرسیم و آزمایش بگیریم.
اعضا یکییکی بیرون رفتن.
مدیر موند.
دکتر روبهروی کوک نشست.
*جونگکوکشی، این اواخر داروی خاصی مصرف میکنین؟
_ …مدتیه بدون قرص خواب نمیتونم بخوابم. هر شب میخورم.
*غذا خوردنتون؟
_ اشتها ندارم.
*فشارتون میافته؟
_ بله.
دکتر مکث کرد.
نگاهش مستقیم.
*مشکل شما بیشتر روانیه که داره خودش رو جسمی نشون میده. مسئلهی خاصی دارین؟
کوک چند ثانیه خیره موند.
بعد آهسته گفت:
_ نه… فقط دلتنگ یکیام.
دکتر نفس آرومی کشید.
*امشب اینجا میمونین. فردا مرخص میشین. و خیلی جدی توصیه میکنم با روانشناس صحبت کنین.
رفت.
پرستار نزدیک شد.
داروی آرامبخش تزریق کرد.
چشمهای کوک سنگین شد.
قبل از اینکه پلکهاش کامل بسته بشه،
یه تصویر کوتاه رد شد:
یه زن.
بدون میکاپ.
با تیشرت بلند.
و بوی گیلاس تلخ.
و همزمان....
یه درد کوتاه،
جایی توی قلب ات.
- ۳۴۵
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط