مرددیوونهمن
#مرد_دیوونه_من
Part۲۰
خیلی محکم بود ، دستمو جایی که سیلی زده بود گذاشتم
جلوی اشکامو بزور گرفتم مدام توی سرم میگفتم
نه کوک گریه نکن! تو لوس نیستی ، ضعیف نیستی
یهو ناخودآگاه اشکام ریخت سریع سرمو اونطرف کردم تا اشکامو نبینه
پوزخندی میزنه
- تو همیشه زشت و رو مخی
آه ، لعنت بهت! فاک بهت! نمیخوام قبول کنم که این حرف و بهم زده
لعنتی هم جذابی و هم تاکسیک
اشکامو پاک کرده و سرمو روی شیشه گذاشتم
و چشمام گرم شد و دوباره خوابم برد
با حس اینکه یکی داره نفساشو توی گردنم خالی میکنه بیدار شدم اما چشمامو باز نکردم
تظاهر کردم که خوابم
حس کردم دوتا گوشته داغ و نرم روی گردنم رژه میره
میخواستم پلکامو باز کنم اما خیلی دوست داشتم ادامه بده و ببینم تا کجا پیش میره
تهیونگ آروم از گردنش جدا میشه و نزدیک صورت کوک میشه
نفساش توی صورت کوک میخورد
آروم لبشو روی لبش گذاشت
کوک نمیخواست تهیونگ دست برداره ، پس چشماشو باز نکرد
تهیونگ ازش جدا میشه
کتشو درست میکنه و به حالت قبلیش برمیگرده
بعد چند دقیقه کوک چشماشو باز میکنه
+ ر... رسیدیم؟
تهیونگ یک نیم نگاه سردی میکنه و بهش محل نمیده
بادیگارد از جلوی ماشین پیاده میشه و در رو براشون باز میکنه
تهیونگ پیاده میشه و بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه و ببینه کوک پیاده شده یا نه راه می افته و از پله های عمارت بالا میره
کوک سریع پا تند میکنه و خودشو به تهیونگ میرسونه
وقتی میرسن با میز بزرگی پر از غذا روبه رو میشن
تهیونگ نگاهی به کوک میکنه
کوک یکمی خودشو به تهیونگ میچسبونه
تهیونگ با اخم به پسر عموش نگاه میکنه اما با دیدن دختر عموش لینا خوشحال میشه و کنار لینا میشینه
$ چقدر دیر اومدید؟ الان وقت غذاست
پدر کوک با پاش به بابای تهیونگ میزنه
$ کوک بیا پیش تهیونگ بشین
کوک نگاهی به تهیونگ میندازه میترسید جلوی همه دعواش کنه و کتکش بزنه
¢ کوک! ندیدی آقای کیم چی گفتن؟( داد ، عصبی)
کوک باشه آرومی زیر لبش میگه و از جاش بلند میشه
کنار تهیونگ ، که اونطرفش پسر عموش بود نشست
همه داشتن غذاشونو میخوردن آقای کیم با نیشخندی به کبودی های صورت کوک نگاه میکرد
پس پسرش کارشو بلد بوده
تهیونگ با لینا خیلی بگو بخند میکردن ،
که پسر عموی تهیونگ از وسط میز تیکه گوشتی برداشت و انداخت توی ظرف کوک
× بگیر بخور! کبودی هات زیادی زشتت کردن ( چشمک)
کوک لبخندی زد ، اولین باری بود که کسی تمنا داشت برای خودش غذا بخوره
تیکه گوشت رو برداشت و کرد توی دهنش
تهیونگ با اخم نگاه میکرد ، اون اصلا از پسر عموش خوشش نمیومد
کوک برمیگرده و نگاهی به تهیونگ میکنه
رسماً قرار بود بمیره..
Part۲۰
خیلی محکم بود ، دستمو جایی که سیلی زده بود گذاشتم
جلوی اشکامو بزور گرفتم مدام توی سرم میگفتم
نه کوک گریه نکن! تو لوس نیستی ، ضعیف نیستی
یهو ناخودآگاه اشکام ریخت سریع سرمو اونطرف کردم تا اشکامو نبینه
پوزخندی میزنه
- تو همیشه زشت و رو مخی
آه ، لعنت بهت! فاک بهت! نمیخوام قبول کنم که این حرف و بهم زده
لعنتی هم جذابی و هم تاکسیک
اشکامو پاک کرده و سرمو روی شیشه گذاشتم
و چشمام گرم شد و دوباره خوابم برد
با حس اینکه یکی داره نفساشو توی گردنم خالی میکنه بیدار شدم اما چشمامو باز نکردم
تظاهر کردم که خوابم
حس کردم دوتا گوشته داغ و نرم روی گردنم رژه میره
میخواستم پلکامو باز کنم اما خیلی دوست داشتم ادامه بده و ببینم تا کجا پیش میره
تهیونگ آروم از گردنش جدا میشه و نزدیک صورت کوک میشه
نفساش توی صورت کوک میخورد
آروم لبشو روی لبش گذاشت
کوک نمیخواست تهیونگ دست برداره ، پس چشماشو باز نکرد
تهیونگ ازش جدا میشه
کتشو درست میکنه و به حالت قبلیش برمیگرده
بعد چند دقیقه کوک چشماشو باز میکنه
+ ر... رسیدیم؟
تهیونگ یک نیم نگاه سردی میکنه و بهش محل نمیده
بادیگارد از جلوی ماشین پیاده میشه و در رو براشون باز میکنه
تهیونگ پیاده میشه و بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه و ببینه کوک پیاده شده یا نه راه می افته و از پله های عمارت بالا میره
کوک سریع پا تند میکنه و خودشو به تهیونگ میرسونه
وقتی میرسن با میز بزرگی پر از غذا روبه رو میشن
تهیونگ نگاهی به کوک میکنه
کوک یکمی خودشو به تهیونگ میچسبونه
تهیونگ با اخم به پسر عموش نگاه میکنه اما با دیدن دختر عموش لینا خوشحال میشه و کنار لینا میشینه
$ چقدر دیر اومدید؟ الان وقت غذاست
پدر کوک با پاش به بابای تهیونگ میزنه
$ کوک بیا پیش تهیونگ بشین
کوک نگاهی به تهیونگ میندازه میترسید جلوی همه دعواش کنه و کتکش بزنه
¢ کوک! ندیدی آقای کیم چی گفتن؟( داد ، عصبی)
کوک باشه آرومی زیر لبش میگه و از جاش بلند میشه
کنار تهیونگ ، که اونطرفش پسر عموش بود نشست
همه داشتن غذاشونو میخوردن آقای کیم با نیشخندی به کبودی های صورت کوک نگاه میکرد
پس پسرش کارشو بلد بوده
تهیونگ با لینا خیلی بگو بخند میکردن ،
که پسر عموی تهیونگ از وسط میز تیکه گوشتی برداشت و انداخت توی ظرف کوک
× بگیر بخور! کبودی هات زیادی زشتت کردن ( چشمک)
کوک لبخندی زد ، اولین باری بود که کسی تمنا داشت برای خودش غذا بخوره
تیکه گوشت رو برداشت و کرد توی دهنش
تهیونگ با اخم نگاه میکرد ، اون اصلا از پسر عموش خوشش نمیومد
کوک برمیگرده و نگاهی به تهیونگ میکنه
رسماً قرار بود بمیره..
- ۳.۱k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط