{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرددیوونهمن

#مرد_دیوونه_من

Part ۱۳

تهیونگ مو های کوک رو میگیره و می‌کشه
به چشمای پسر نگاه می‌کنه و از حالت چهرش با رضایت نیشخندی میزنه
در خونه رو می‌بنده و .....


کوک دیگه توان ایستادن نداشت ، تهیونگ کمر بندشو اونطرف میندازه و کوک رو روی زمین پرت می‌کنه

پسر دستش رو روی سرش میندازه ، با خیسی غلیظی مواجه میشه ، دوباره شکسته بود

میخواست بلند شه که تهیونگ پاشو روی سر کوک میزاره و فشار میده

- اه امروز لینا با لباس باز جلوم دلبری میکرد ، اما از اینکه بقیه بخوان ببیننش اعصابم خورد میشه!

تهیونگ پاشو برمیداره و از موهای کوک میگیره و بلندش می‌کنه

کوک چشماشو از درد می‌بنده نمی‌خواست چیزی بگه

- چشماتو باز کن ( عصبی )

کوک باز هم باز نکرد ، نمی‌خواست توی چشمای تهیونگ نگاه کنه ، از اینکه ضعیفه از خودش متنفره! چجوری توی چشمای تهیونگ نگاه کنه؟ همیشه ازش کتک میخورد تهیونگ با خودش درمورد کوک چه فکری میکرد؟

- مگه با تو نیستم؟ ( داد )

تهیونگ فک کوک رو میگیره و فشار میده
کوک از درد چشماشو باز می‌کنه و همه جار رو تار میبینه ، قطره اشکی از چشماش می‌ریزه

+ ب...ببخشید ( بغض )

تهیونگ ولش می‌کنه و محکم زمین میندازتش

+ آخ ( بغض )

- فقط از جلوی چشمام گمشو

کوک سریع به سمت اتاقش می‌ره و در رو قفل می‌کنه
خودشو روی تخت میندازه و شروع به گریه می‌کنه
این اصلا درست نبود! مگه چقدر باید درد بکشه؟ چرا هیچکی نبود که بهش محبت کنه و عشق به ورزه؟

بلند شد و اشکاشو پاک کرد ، جلوی آیینه ایستاد
به دستش که توش شیشه رفته بود و خون میومد نگاه کرد
شیشه و در آورد و از گوشه حموم اتاقش پارچه ای برمیداره و دستشو رو می‌بنده

حتی تهیونگ نمیزاشت بره دکتر!

به سمت حموم می‌ره ، بعد حموم به خودش توی آیینه قدی نگاه می‌کنه
بدن برهنش کلی کبودی و زخم بود
بغض می‌کنه ، به صورتش نگاه می‌کنه ، از دیروزش کبود تر شده بود

فردا صبح با ذوق بلند میشه ، آخه امروز تولدش بود
تینت کمی به لبش میزنه و چتری هاشو می‌ریزه توی صورتش کیوت شده بود
لبخند خرگوشی میزنه ، اما چشمش به کبودی های وحشتناک صورتش می افته

تهیونگ همیشه اونو زشت خطاب میکرد ، هیچ وقت به کوک نگفته بود خوشگلی

لباس سفید طوری می‌پوشه و بیرون از اتاقش می‌ره
توی آشپزخونه درحال خوندن و رقصیدن بود
پنکیک رو توی ظرف میریزه و با عشق تزئینش می‌کنه
همیشه جوری رفتار میکرد که انگار چیزی نشده ، زود می‌بخشید ، اخه از نظرش اینه که هنوز تهیونگ اینو توی عمارتش راه داده لطف بزرگیه!
هیچکی از بچگی سمت کوک نمی‌رفت ، شاید چون خیلی ساکت بود ، شاید بخاطر اینه که نسبت به بقیه بچه ها فرق داشت ، اون رنج زیادی رو کشیده بود و هیچی از لطف و محبت نمیدونست!

تهیونگ حوله ای که دور گردنش انداخته بود موهاشو پاک میکنه و سرمیز میشینه
کوک تا تهیونگ رو میبنه پیشبندشو باز می‌کنه و روبه روی تهیونگ میشینه

تهیونگ لقمه ای میخوره ، کوک با تردید حرف میزنه

+ ب...ببخشید ، می‌خوام برم برای خونه خرید ، ا... اجازه میدی؟

تهیونگ نگاهی به ساعت موچیش می‌کنه ، بدون هیچ اهمیتی به سمت اتاقش می‌ره تا لباسشو بپوشه
کوک هم میز رو جمع می‌کنه و منتظر تهیونگ میمونه
تهیونگ وقتی از اتاقش پایین میاد نگاهی به لباس کوک میندازه و نیشخندی میزنه

- فکر می‌کنی با لباس بدن نمایی میتونی خوشگل باشی؟
تو همیشه رو مخ و زشت میمونی! با خودت چی فکری کردی؟ میتونی با هرزه بازی شوگر ددی پیدا کنی؟

کوک بغض کرده بود و سرشو پایین نگه داشته بود
دیدگاه ها (۱)

زندانی

#مرد_دیوونه_من Part 9هردو وارد عمارت میشن عمارتی که به نام ک...

#مرد_دیوونه_منPart 12بعد از چند مین تهیونگ کام میشه کوک لرزی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط