عشق میان نور و تاریکی قسمت چهارم
عشق میان نور و تاریکی ــ قسمت چهارم
چیزی که نباید دیده میشد..
گلوریا وقتی از کافه بیرون آمد، هوا سردتر از صبح شده بود.
ابرهای خاکستری هنوز آسمان شهر را پوشانده بودند و خیابان بوی باران میداد.
او کیفش را روی شانهاش جابهجا کرد و چند قدم جلو رفت.
اما حس عجیبی داشت.
حسی که نمیتوانست دقیق توضیحش دهد.
انگار کسی نگاهش میکرد.
گلوریا ناخودآگاه برگشت و به پشت سرش نگاه کرد.
مردم عادی در رفتوآمد بودند. چند نفر با عجله از پیادهرو عبور میکردند، یک تاکسی کنار خیابان توقف کرده بود، و کمی آنطرفتر همان ماشین مشکی براق هنوز پارک بود.
اما تهیونگ دیگر آنجا نبود.
گلوریا نفس کوتاهی کشید و با خودش گفت:
خیال کردم ..
بعد به سمت ایستگاه مترو راه افتاد.
چند متر آنطرفتر، مردی با کلاه تیره گوشیاش را پایین آورد.
آخرین عکسی که گرفته بود هنوز روی صفحه دیده میشد.
گلوریا.
و مردی که روبهرویش نشسته بود.
تهیونگ.
مرد سریع عکس را برای شمارهای ناشناس فرستاد.
چند ثانیه بعد جواب آمد:
دختره کیه؟
او تایپ کرد:
نویسندهست. ظاهراً مهم نیست.
پاسخ بعدی سریعتر آمد.
اگه تهیونگ باهاشه، مهمه.
مرد نگاه کوتاهی به خیابان انداخت؛ جایی که گلوریا حالا میان جمعیت گم شده بود.
بعد زیر لب گفت:
بیچاره…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چند خیابان آنطرفتر، تهیونگ داخل ماشینش نشسته بود.
دستهایش روی فرمان قرار داشت، اما ماشین هنوز حرکت نکرده بود.
یکی از افرادش روی صندلی عقب نشسته بود.
رئیس.
تهیونگ بدون اینکه برگردد گفت:
بگو.
یه نفر امروز تو کافه ازتون عکس گرفته.
چند ثانیه سکوت داخل ماشین افتاد.
تهیونگ آرام پرسید:
کدوم گروه؟
احتمالاً افراد کانگ.
این بار تهیونگ سرش را کمی پایین انداخت.
نام کانگ برای این شهر مثل زنگ خطر بود.
یکی از بی رحم ترین مافیا های کشور !
مرد ادامه داد:
ممکنه دختره رو زیر نظر بگیرن.
چند لحظه سکوت گذشت.
بعد تهیونگ گفت:
از الان، دو نفر مراقبش باشن.
و بدون هیچ حرف دیگه ای
تهیونگ بالاخره ماشین را روشن کرد.
موتور آرام غرید.
نمیخوام خودش بفهمه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آن شب، گلوریا در آپارتمانش پشت میز نشسته بود.
چراغ مطالعه روشن بود و اتاق نیمهتاریک.
صفحهی لپتاپ باز بود.
او مدتی طولانی به صفحهی خالی نگاه میکرد.
بعد شروع به نوشتن کرد.
«گاهی یک داستان از لحظهای شروع میشود که هنوز نمیدانی واردش شدهای.»
او مکث کرد..
تصویر مردی با کت مشکی دوباره در ذهنش ظاهر شد.
نگاهی که چیزی پنهان میکرد.
گلوریا آهسته ادامه داد:
«و گاهی خطرناکترین شخصیت داستان… همان کسی است که آرامترین لبخند را دارد.»
او لبخند کمرنگی زد.
اما چند طبقه پایینتر از ساختمانش، ماشینی در تاریکی پارک شده بود.
دو مرد داخل آن نشسته بودند.
یکی از آنها به پنجرهی آپارتمان گلوریا نگاه میکرد.
مرد دیگر گفت:
همینه؟
جواب داد :
آره.
همون دختری که امروز با تهیونگ بود؟
مرد اول سر تکان داد.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد مرد دوم آرام گفت:
رئیس گفته فعلاً کاری نکنیم.
گفت : فعلا ؟
مرد شانه بالا انداخت.
بعد از کمی مکث گفت :
میخواد ببینه این دختر… چقدر برای تهیونگ مهمه.
نور چراغ اتاق هنوز در پنجره میدرخشید.
و گلوریا، بیخبر از همهچیز، در حال نوشتن داستانی بود…
که کمکم داشت تبدیل به واقعیت میشد.
..
چیزی که نباید دیده میشد..
گلوریا وقتی از کافه بیرون آمد، هوا سردتر از صبح شده بود.
ابرهای خاکستری هنوز آسمان شهر را پوشانده بودند و خیابان بوی باران میداد.
او کیفش را روی شانهاش جابهجا کرد و چند قدم جلو رفت.
اما حس عجیبی داشت.
حسی که نمیتوانست دقیق توضیحش دهد.
انگار کسی نگاهش میکرد.
گلوریا ناخودآگاه برگشت و به پشت سرش نگاه کرد.
مردم عادی در رفتوآمد بودند. چند نفر با عجله از پیادهرو عبور میکردند، یک تاکسی کنار خیابان توقف کرده بود، و کمی آنطرفتر همان ماشین مشکی براق هنوز پارک بود.
اما تهیونگ دیگر آنجا نبود.
گلوریا نفس کوتاهی کشید و با خودش گفت:
خیال کردم ..
بعد به سمت ایستگاه مترو راه افتاد.
چند متر آنطرفتر، مردی با کلاه تیره گوشیاش را پایین آورد.
آخرین عکسی که گرفته بود هنوز روی صفحه دیده میشد.
گلوریا.
و مردی که روبهرویش نشسته بود.
تهیونگ.
مرد سریع عکس را برای شمارهای ناشناس فرستاد.
چند ثانیه بعد جواب آمد:
دختره کیه؟
او تایپ کرد:
نویسندهست. ظاهراً مهم نیست.
پاسخ بعدی سریعتر آمد.
اگه تهیونگ باهاشه، مهمه.
مرد نگاه کوتاهی به خیابان انداخت؛ جایی که گلوریا حالا میان جمعیت گم شده بود.
بعد زیر لب گفت:
بیچاره…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چند خیابان آنطرفتر، تهیونگ داخل ماشینش نشسته بود.
دستهایش روی فرمان قرار داشت، اما ماشین هنوز حرکت نکرده بود.
یکی از افرادش روی صندلی عقب نشسته بود.
رئیس.
تهیونگ بدون اینکه برگردد گفت:
بگو.
یه نفر امروز تو کافه ازتون عکس گرفته.
چند ثانیه سکوت داخل ماشین افتاد.
تهیونگ آرام پرسید:
کدوم گروه؟
احتمالاً افراد کانگ.
این بار تهیونگ سرش را کمی پایین انداخت.
نام کانگ برای این شهر مثل زنگ خطر بود.
یکی از بی رحم ترین مافیا های کشور !
مرد ادامه داد:
ممکنه دختره رو زیر نظر بگیرن.
چند لحظه سکوت گذشت.
بعد تهیونگ گفت:
از الان، دو نفر مراقبش باشن.
و بدون هیچ حرف دیگه ای
تهیونگ بالاخره ماشین را روشن کرد.
موتور آرام غرید.
نمیخوام خودش بفهمه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آن شب، گلوریا در آپارتمانش پشت میز نشسته بود.
چراغ مطالعه روشن بود و اتاق نیمهتاریک.
صفحهی لپتاپ باز بود.
او مدتی طولانی به صفحهی خالی نگاه میکرد.
بعد شروع به نوشتن کرد.
«گاهی یک داستان از لحظهای شروع میشود که هنوز نمیدانی واردش شدهای.»
او مکث کرد..
تصویر مردی با کت مشکی دوباره در ذهنش ظاهر شد.
نگاهی که چیزی پنهان میکرد.
گلوریا آهسته ادامه داد:
«و گاهی خطرناکترین شخصیت داستان… همان کسی است که آرامترین لبخند را دارد.»
او لبخند کمرنگی زد.
اما چند طبقه پایینتر از ساختمانش، ماشینی در تاریکی پارک شده بود.
دو مرد داخل آن نشسته بودند.
یکی از آنها به پنجرهی آپارتمان گلوریا نگاه میکرد.
مرد دیگر گفت:
همینه؟
جواب داد :
آره.
همون دختری که امروز با تهیونگ بود؟
مرد اول سر تکان داد.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد مرد دوم آرام گفت:
رئیس گفته فعلاً کاری نکنیم.
گفت : فعلا ؟
مرد شانه بالا انداخت.
بعد از کمی مکث گفت :
میخواد ببینه این دختر… چقدر برای تهیونگ مهمه.
نور چراغ اتاق هنوز در پنجره میدرخشید.
و گلوریا، بیخبر از همهچیز، در حال نوشتن داستانی بود…
که کمکم داشت تبدیل به واقعیت میشد.
..
- ۱۳۹
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط