عشق میان نور و تاریکی قسمت سوم
عشق میان نور و تاریکی ــ قسمت سوم
نامی که در تاریکی ماند..
صبح روز بعد، شهر هنوز خیسِ باران شب گذشته بود.
گلوریا پشت میز آشپزخانهی آپارتمانش نشسته بود. نور کمرنگ صبح از پنجره داخل میریخت و روی صفحهی لپتاپش میافتاد.
او تقریباً تمام شب را نخوابیده بود.
نه به خاطر نوشتن.
به خاطر فکر کردن.
چند بار جملهای را که شب قبل نوشته بود خوانده بود، اما هر بار ذهنش به جای دیگری میرفت؛ به مردی با کت مشکی، صدایی آرام و نگاهی که انگار پشتش داستانهای خطرناکی پنهان شده بود.
تهیونگ...
گلوریا زیر لب اسمش را تکرار کرد.
بعد با خودش خندید.
تو حتی نمیدونی کیه…
اما همین ناشناخته بودن، عجیب ذهنش را درگیر کرده بود.
او لپتاپ را بست و از جا بلند شد. باید کمی از خانه بیرون میرفت. شاید یک پیادهروی کوتاه یا چند ساعت در همان کافه بتواند ذهنش را مرتب کند.
چند ساعت بعد، دوباره پشت همان میز کنار پنجره نشسته بود.
باران قطع شده بود، اما آسمان هنوز خاکستری بود. کافه آرام بود و صدای موسیقی ملایمی در فضا پخش میشد.
گلوریا بالاخره چند خط از داستانش را نوشته بود.
اما هنوز حس میکرد چیزی کم است.
او برای لحظهای از صفحهی لپتاپ چشم برداشت و به خیابان نگاه کرد.
و همان لحظه قلبش مکث کرد.
آن طرف خیابان، یک ماشین مشکی براق پارک شده بود.
و کنار آن…
تهیونگ ایستاده بود.
دستهایش داخل جیب کت بود و با آرامش به کافه نگاه میکرد. انگار مدت کوتاهی نبود که آنجا ایستاده بود.
وقتی نگاهشان به هم رسید، او بدون عجله از خیابان رد شد.
گلوریا ناخودآگاه صاف نشست.
چند ثانیه بعد در کافه باز شد.
تهیونگ وارد شد.
فضای کافه مثل شب قبل برای لحظهای سنگین شد. او مستقیم به سمت میز گلوریا رفت، انگار از اول هم قصد داشت همانجا بنشیند.
این بار بدون پرسیدن، روی صندلی روبهرویش نشست.
گلوریا با تعجب گفت:
شما منو دنبال کردید؟
تهیونگ به آرامی گفت:
نه !
مکث کرد..
فقط میدونستم اینجایی.
گلوریا ابرو بالا انداخت.
و از کجا میدونستید؟
تهیونگ جواب نداد.
پیشخدمت نزدیک شد و بدون اینکه چیزی بپرسد، یک فنجان قهوه جلوی او گذاشت. معلوم بود قبلاً سفارش داده شده.
گلوریا با دقت به او نگاه کرد.
شما همیشه اینقدر مرموزید؟
تهیونگ جرعهای از قهوه نوشید.
تو همیشه اینقدر سؤال میپرسی؟
گلوریا خندید.
نویسندهام. سؤال پرسیدن شغلمه.
چند ثانیه سکوت بینشان نشست.
بعد تهیونگ دستش را داخل کت برد و چیزی روی میز گذاشت.
یک کتاب..
گلوریا با تعجب نگاه کرد.
روی جلد نوشته شده بود:
سایه های خاموش — نوشتهی گلوریا نایت
او ناباورانه گفت:
شما… کتاب منو خریدید؟
تهیونگ خیلی ساده گفت:
دیشب.
گلوریا کتاب را برداشت.
و خوندیدش؟
تهیونگ نگاهش کرد.
تا نصفه.
گلوریا کمی جلوتر خم شد.
خب؟
تهیونگ با لحنی آروم گفت :
غمگین بود.
گلوریا شانه بالا انداخت.
همیشه همینطوره.
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
اما یه چیزش عجیب بود.
گلوریا با تعجب زمزمه کرد :
چی؟
تهیونگ :
تو خیلی خوب دربارهی تاریکی مینویسی.
گلوریا لبخند کمرنگی زد.
شاید چون آدمها بیشتر از چیزی که نشون میدن تاریکن.
نگاه تهیونگ برای لحظهای عمیقتر شد.
یا شاید چون خودت تاریکی رو دیدی.
گلوریا جواب نداد..
در همان لحظه تلفن تهیونگ لرزید.
او نگاه کوتاهی به صفحه انداخت.
پیام کوتاهی از یکی از افرادش بود:
رئیس… اسم دختره رو پیدا کردیم. نویسندهست. مشکلی نداره.
تهیونگ چند ثانیه به پیام نگاه کرد.
بعد فقط یک جمله نوشت:
از حالا به بعد، هرجا رفت خبرم کنید.
پیام را فرستاد و گوشی را کنار گذاشت.
گلوریا که متوجه سکوتش شده بود پرسید:
مشکل کاری؟
تهیونگ نگاهش کرد.
برای اولین بار، نگاهش کمی نرمتر شد.
نه.
بعد آرام گفت:
فقط یه داستان جدید شروع شده.
گلوریا خندید.
امیدوارم پایانش خیلی غمگین نباشه.
تهیونگ بدون اینکه لبخند بزند گفت:
بعضی داستانها… از همون اول محکوم به پایان غمگینن.
گلوریا نمیدانست چرا با شنیدن این جمله، دلش کمی لرزید.
اما چیزی را نمیدانست.
چند میز آن طرفتر، مردی نشسته بود که بیوقفه از آنها عکس میگرفت.
و چند خیابان دورتر، نام گلوریا تازه وارد لیست دشمنان یکی از خطرناکترین گروههای شهر شده بود.
فقط به یک دلیل !
چون تهیونگ به او نگاه کرده بود
..
نامی که در تاریکی ماند..
صبح روز بعد، شهر هنوز خیسِ باران شب گذشته بود.
گلوریا پشت میز آشپزخانهی آپارتمانش نشسته بود. نور کمرنگ صبح از پنجره داخل میریخت و روی صفحهی لپتاپش میافتاد.
او تقریباً تمام شب را نخوابیده بود.
نه به خاطر نوشتن.
به خاطر فکر کردن.
چند بار جملهای را که شب قبل نوشته بود خوانده بود، اما هر بار ذهنش به جای دیگری میرفت؛ به مردی با کت مشکی، صدایی آرام و نگاهی که انگار پشتش داستانهای خطرناکی پنهان شده بود.
تهیونگ...
گلوریا زیر لب اسمش را تکرار کرد.
بعد با خودش خندید.
تو حتی نمیدونی کیه…
اما همین ناشناخته بودن، عجیب ذهنش را درگیر کرده بود.
او لپتاپ را بست و از جا بلند شد. باید کمی از خانه بیرون میرفت. شاید یک پیادهروی کوتاه یا چند ساعت در همان کافه بتواند ذهنش را مرتب کند.
چند ساعت بعد، دوباره پشت همان میز کنار پنجره نشسته بود.
باران قطع شده بود، اما آسمان هنوز خاکستری بود. کافه آرام بود و صدای موسیقی ملایمی در فضا پخش میشد.
گلوریا بالاخره چند خط از داستانش را نوشته بود.
اما هنوز حس میکرد چیزی کم است.
او برای لحظهای از صفحهی لپتاپ چشم برداشت و به خیابان نگاه کرد.
و همان لحظه قلبش مکث کرد.
آن طرف خیابان، یک ماشین مشکی براق پارک شده بود.
و کنار آن…
تهیونگ ایستاده بود.
دستهایش داخل جیب کت بود و با آرامش به کافه نگاه میکرد. انگار مدت کوتاهی نبود که آنجا ایستاده بود.
وقتی نگاهشان به هم رسید، او بدون عجله از خیابان رد شد.
گلوریا ناخودآگاه صاف نشست.
چند ثانیه بعد در کافه باز شد.
تهیونگ وارد شد.
فضای کافه مثل شب قبل برای لحظهای سنگین شد. او مستقیم به سمت میز گلوریا رفت، انگار از اول هم قصد داشت همانجا بنشیند.
این بار بدون پرسیدن، روی صندلی روبهرویش نشست.
گلوریا با تعجب گفت:
شما منو دنبال کردید؟
تهیونگ به آرامی گفت:
نه !
مکث کرد..
فقط میدونستم اینجایی.
گلوریا ابرو بالا انداخت.
و از کجا میدونستید؟
تهیونگ جواب نداد.
پیشخدمت نزدیک شد و بدون اینکه چیزی بپرسد، یک فنجان قهوه جلوی او گذاشت. معلوم بود قبلاً سفارش داده شده.
گلوریا با دقت به او نگاه کرد.
شما همیشه اینقدر مرموزید؟
تهیونگ جرعهای از قهوه نوشید.
تو همیشه اینقدر سؤال میپرسی؟
گلوریا خندید.
نویسندهام. سؤال پرسیدن شغلمه.
چند ثانیه سکوت بینشان نشست.
بعد تهیونگ دستش را داخل کت برد و چیزی روی میز گذاشت.
یک کتاب..
گلوریا با تعجب نگاه کرد.
روی جلد نوشته شده بود:
سایه های خاموش — نوشتهی گلوریا نایت
او ناباورانه گفت:
شما… کتاب منو خریدید؟
تهیونگ خیلی ساده گفت:
دیشب.
گلوریا کتاب را برداشت.
و خوندیدش؟
تهیونگ نگاهش کرد.
تا نصفه.
گلوریا کمی جلوتر خم شد.
خب؟
تهیونگ با لحنی آروم گفت :
غمگین بود.
گلوریا شانه بالا انداخت.
همیشه همینطوره.
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
اما یه چیزش عجیب بود.
گلوریا با تعجب زمزمه کرد :
چی؟
تهیونگ :
تو خیلی خوب دربارهی تاریکی مینویسی.
گلوریا لبخند کمرنگی زد.
شاید چون آدمها بیشتر از چیزی که نشون میدن تاریکن.
نگاه تهیونگ برای لحظهای عمیقتر شد.
یا شاید چون خودت تاریکی رو دیدی.
گلوریا جواب نداد..
در همان لحظه تلفن تهیونگ لرزید.
او نگاه کوتاهی به صفحه انداخت.
پیام کوتاهی از یکی از افرادش بود:
رئیس… اسم دختره رو پیدا کردیم. نویسندهست. مشکلی نداره.
تهیونگ چند ثانیه به پیام نگاه کرد.
بعد فقط یک جمله نوشت:
از حالا به بعد، هرجا رفت خبرم کنید.
پیام را فرستاد و گوشی را کنار گذاشت.
گلوریا که متوجه سکوتش شده بود پرسید:
مشکل کاری؟
تهیونگ نگاهش کرد.
برای اولین بار، نگاهش کمی نرمتر شد.
نه.
بعد آرام گفت:
فقط یه داستان جدید شروع شده.
گلوریا خندید.
امیدوارم پایانش خیلی غمگین نباشه.
تهیونگ بدون اینکه لبخند بزند گفت:
بعضی داستانها… از همون اول محکوم به پایان غمگینن.
گلوریا نمیدانست چرا با شنیدن این جمله، دلش کمی لرزید.
اما چیزی را نمیدانست.
چند میز آن طرفتر، مردی نشسته بود که بیوقفه از آنها عکس میگرفت.
و چند خیابان دورتر، نام گلوریا تازه وارد لیست دشمنان یکی از خطرناکترین گروههای شهر شده بود.
فقط به یک دلیل !
چون تهیونگ به او نگاه کرده بود
..
- ۵۴۰
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط