چند پارتی جونگ کوک
از جام با تردید بلند شدم..
حس میکردم همهی چشمهای کلاس روی منه.
آروم نگاهم رو چرخوندم.
لیا با تعجب نگام میکرد. حتی چند نفر از بچههایی که معمولاً اصلاً به من توجه نمیکردن، برگشته بودن سمتم.
دستهام سرد شده بود.
سرم رو پایین انداختم و بدون اینکه به کسی چیزی بگم، از کلاس بیرون رفتم.
- بیا بریم..
با تعجب سرمو بالا آوردم...
+ ک.. کجا..؟!
- دفتر مدیر.. اونجا راحتر میتونم باهات حرف بزنم.
ولی مدیر چی؟
- امروز نیومده.
بعد بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، راه افتاد.
- پشت سرم بیا.
چند ثانیه همونجا موندم.
بعد مجبور شدم دنبالش برم.
راهرو تقریباً خالی بود. صدای کلاسهای اطراف خیلی ضعیف شنیده میشد. هر قدمی که برمیداشتم، بیشتر احساس میکردم اتفاق بدی قراره بیفته.
ً نمیفهمیدم چرا باید من رو به دفتر مدیر ببره.
چند بار خواستم ازش سؤال کنم، ولی هر بار منصرف شدم.
بالاخره جلوی دفتر مدیر ایستاد.
در رو باز کرد و کنار رفت.
- برو داخل.
آروم وارد شدم.
اتاق خیلی مرتب بود. میز مدیر روبهروی در قرار داشت و چند تا صندلی کنار دیوار بود. روی میز چند پرونده و برگهی مختلف گذاشته شده بود.
من کنار یکی از صندلیها ایستادم.
قبل از اینکه چیزی بگم، دستش به بازوم خورد و اشاره کرد بشینم.
- برو بشین.
نگاهش کردم.
چند لحظه مکث کردم و بعد روی صندلی مشکیرنگ نشستم.
خودش هم روبهروم نشست.
و صندلیش رو کمی جلو کشید
- برگت رو نگاه کردم.. افتادی...
+ چیییی...
بغض تمام وجودم رو گرفته بود...
نه نه.. نباید گریه کنم .. اونم الان...
- خوب این امتحان مهمی بود.. یک جور یعنی شما امتحان مستمر دادید...
و ....
سرم پایین بود... ولی دستشو زیر چونم گذاشت و بالا آورد...
- و ... فکر نمیکنم خانوادت با دیدن این نمره دیگه مثل قبل باهات رفتار کنن.... نه؟
پوزخندی روی لبش ظاهر شد ...
+ چرا..چرا هر بار اسم خانوادم رو برای اینکه بیشتر اذیتم کنی استفاده میکنی... مگه جز دانش آموز بودن سر کلاست کار دیگه ای باهات کردم ... ها...
اشکام پی در پی میریخت...
- از دخترای ضعیف خوشم نمیاد... گریه نکن...
+ و توهم دقیقا هرچی دلت میخواد به دخترا میگی دست آخرم میگی از آدم ضعیف خوشم نمیاد...
تن صدام بالا رفته بود...
و اینو خودم متوجه نمیشدم...
نگاهمو به صورتش دادم...
فکش منقبض شده بود...
با خشم نگام میکرد...
چند بار لپ سمت راستشو با زبونش باد کرد...
و این نشونه این بود که عصبانی شده...
آب دهنمو با ترس غورت دادم ...
- فکر کنم وقتشه دخترمو تربیت کنم...
+ چ... چی
از جاش بلند شد و به سمتم اومد....
- اههه... نترس پرنسسم.. فقدر میخوام بهت یاد بدم... چطوری باید با ددیت حرف بزنی...
نزدیک تر اومد...
قلبم با شدت بالایی میزد...
+ برو عقب... چیکار میکنی....
حرفم کامل نشده بود که دستمو گرفت و از روی صندلی بلندم کرد...
کمرمو به دیوار چسبوند و نگاه خمارش رو به لبام داد...
- چی شده پرنسسم... چرا قلبت عین بچه گنجشک میزنه...
+.....
سکوت کرده بود و چشمایی پر از بغض نگاش میکردم...
- چرا فکر کردی نمرت کم شده...
+ یعن..
حرفم با قرار گرفتن لباش روی لبام قطع شد...
با تعجب به صورتش نگاه میکردم.. چشمام اندازه حلقه ای بزرگ شده بود...
ولی اون چشماش رو بسته بود و با لذت میبوسید ...
ازم جدا شد و نگاشو به چشمام داد...
- با همون نگاه اول عاشقت شدم .. ولی رابطه استاد و دانش آموز... همیشه از نظرم مشکلی بیش نبود...
اما وقتی دیدمت... نمی تونستم عاشقت نباشم...
نمی تونستم عشقمو نسبت بهت انکار کنم...
اولش باهات سرد شدم چون فکر میکردم عشقم فقدر سر هوسه... ولی دیروز که با اون پسره لوکاس بودی .... قلبم یک جوری شکست که حس میکردم تمام شکست عشقی های دنیا فقدر برای منه...
حالا نظرت چیه... دوست داری با استادت باشی...
هنوزم با تعجب نگاش میکردم... حتا توان خارج کردند کلمات از زبونم رو نداشتم
- میتونی نه بگی ... این نظر خودته... ولی ...
حرفم با قرار دادن لبام رو لباش تموم شد...
اولش تعجب کرد ولی سری دستشو پشت گردنم گذاشت و با اشتیاق شروع کرد به بوسیدن...
میبوسید... مک میزد و بعضی وقتا هم گازی ازش میگرفت...
ویو چند دقیقه بعد:
بلاخره از لبام دل کند ...
- خوش اومدی به زندگی ددیت...
سرمو از خجالت پایین انداختم...
ولی زیر چشمی نگاش میکردم...
پوزخندی بهم زد و دستشو به موهام کشید.
- دختر کوچولو بابا که خجالت نمیکشه....
حرفش که کامل شد ... در با شتاب باز شد...
🩵ادامه دارد...🪐
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 🫂🐾
حس میکردم همهی چشمهای کلاس روی منه.
آروم نگاهم رو چرخوندم.
لیا با تعجب نگام میکرد. حتی چند نفر از بچههایی که معمولاً اصلاً به من توجه نمیکردن، برگشته بودن سمتم.
دستهام سرد شده بود.
سرم رو پایین انداختم و بدون اینکه به کسی چیزی بگم، از کلاس بیرون رفتم.
- بیا بریم..
با تعجب سرمو بالا آوردم...
+ ک.. کجا..؟!
- دفتر مدیر.. اونجا راحتر میتونم باهات حرف بزنم.
ولی مدیر چی؟
- امروز نیومده.
بعد بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، راه افتاد.
- پشت سرم بیا.
چند ثانیه همونجا موندم.
بعد مجبور شدم دنبالش برم.
راهرو تقریباً خالی بود. صدای کلاسهای اطراف خیلی ضعیف شنیده میشد. هر قدمی که برمیداشتم، بیشتر احساس میکردم اتفاق بدی قراره بیفته.
ً نمیفهمیدم چرا باید من رو به دفتر مدیر ببره.
چند بار خواستم ازش سؤال کنم، ولی هر بار منصرف شدم.
بالاخره جلوی دفتر مدیر ایستاد.
در رو باز کرد و کنار رفت.
- برو داخل.
آروم وارد شدم.
اتاق خیلی مرتب بود. میز مدیر روبهروی در قرار داشت و چند تا صندلی کنار دیوار بود. روی میز چند پرونده و برگهی مختلف گذاشته شده بود.
من کنار یکی از صندلیها ایستادم.
قبل از اینکه چیزی بگم، دستش به بازوم خورد و اشاره کرد بشینم.
- برو بشین.
نگاهش کردم.
چند لحظه مکث کردم و بعد روی صندلی مشکیرنگ نشستم.
خودش هم روبهروم نشست.
و صندلیش رو کمی جلو کشید
- برگت رو نگاه کردم.. افتادی...
+ چیییی...
بغض تمام وجودم رو گرفته بود...
نه نه.. نباید گریه کنم .. اونم الان...
- خوب این امتحان مهمی بود.. یک جور یعنی شما امتحان مستمر دادید...
و ....
سرم پایین بود... ولی دستشو زیر چونم گذاشت و بالا آورد...
- و ... فکر نمیکنم خانوادت با دیدن این نمره دیگه مثل قبل باهات رفتار کنن.... نه؟
پوزخندی روی لبش ظاهر شد ...
+ چرا..چرا هر بار اسم خانوادم رو برای اینکه بیشتر اذیتم کنی استفاده میکنی... مگه جز دانش آموز بودن سر کلاست کار دیگه ای باهات کردم ... ها...
اشکام پی در پی میریخت...
- از دخترای ضعیف خوشم نمیاد... گریه نکن...
+ و توهم دقیقا هرچی دلت میخواد به دخترا میگی دست آخرم میگی از آدم ضعیف خوشم نمیاد...
تن صدام بالا رفته بود...
و اینو خودم متوجه نمیشدم...
نگاهمو به صورتش دادم...
فکش منقبض شده بود...
با خشم نگام میکرد...
چند بار لپ سمت راستشو با زبونش باد کرد...
و این نشونه این بود که عصبانی شده...
آب دهنمو با ترس غورت دادم ...
- فکر کنم وقتشه دخترمو تربیت کنم...
+ چ... چی
از جاش بلند شد و به سمتم اومد....
- اههه... نترس پرنسسم.. فقدر میخوام بهت یاد بدم... چطوری باید با ددیت حرف بزنی...
نزدیک تر اومد...
قلبم با شدت بالایی میزد...
+ برو عقب... چیکار میکنی....
حرفم کامل نشده بود که دستمو گرفت و از روی صندلی بلندم کرد...
کمرمو به دیوار چسبوند و نگاه خمارش رو به لبام داد...
- چی شده پرنسسم... چرا قلبت عین بچه گنجشک میزنه...
+.....
سکوت کرده بود و چشمایی پر از بغض نگاش میکردم...
- چرا فکر کردی نمرت کم شده...
+ یعن..
حرفم با قرار گرفتن لباش روی لبام قطع شد...
با تعجب به صورتش نگاه میکردم.. چشمام اندازه حلقه ای بزرگ شده بود...
ولی اون چشماش رو بسته بود و با لذت میبوسید ...
ازم جدا شد و نگاشو به چشمام داد...
- با همون نگاه اول عاشقت شدم .. ولی رابطه استاد و دانش آموز... همیشه از نظرم مشکلی بیش نبود...
اما وقتی دیدمت... نمی تونستم عاشقت نباشم...
نمی تونستم عشقمو نسبت بهت انکار کنم...
اولش باهات سرد شدم چون فکر میکردم عشقم فقدر سر هوسه... ولی دیروز که با اون پسره لوکاس بودی .... قلبم یک جوری شکست که حس میکردم تمام شکست عشقی های دنیا فقدر برای منه...
حالا نظرت چیه... دوست داری با استادت باشی...
هنوزم با تعجب نگاش میکردم... حتا توان خارج کردند کلمات از زبونم رو نداشتم
- میتونی نه بگی ... این نظر خودته... ولی ...
حرفم با قرار دادن لبام رو لباش تموم شد...
اولش تعجب کرد ولی سری دستشو پشت گردنم گذاشت و با اشتیاق شروع کرد به بوسیدن...
میبوسید... مک میزد و بعضی وقتا هم گازی ازش میگرفت...
ویو چند دقیقه بعد:
بلاخره از لبام دل کند ...
- خوش اومدی به زندگی ددیت...
سرمو از خجالت پایین انداختم...
ولی زیر چشمی نگاش میکردم...
پوزخندی بهم زد و دستشو به موهام کشید.
- دختر کوچولو بابا که خجالت نمیکشه....
حرفش که کامل شد ... در با شتاب باز شد...
🩵ادامه دارد...🪐
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 🫂🐾
- ۸۷۹
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط