تو ماشین نشسته بودم و نگاهش می کردم

تو ماشین نشسته بودم و نگاهش می کردم.
جوونی با اون همه امید و آرزو نشسته بود اونجا.
انگار که نه اسباب، که ته مونده آرزوهاشو بار زده بود و می رفت.
*فقط اون لحظه که اشک گوشه چشمش رو پاک کرد، بندبند وجودمو سوزوند.* 🥺🥺😥
دیدگاه ها (۱۰)

#نشانه های.آدمهای.بیشعور🤯🥴😖...

#بلایای.طبیعی...

💢 فيلم كوتاه دو دقيقه‌ای كه سازنده‌ بيست‌ ساله آن برنده جایز...

" بازگشت بی نام "

《اولین قرار》pt5نیرا:(پرش زمانی)برای بار آخر تو آینه به خودم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط