{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو ماشین نشسته بودم و نگاهش می کردم.

تو ماشین نشسته بودم و نگاهش می کردم.
جوونی با اون همه امید و آرزو نشسته بود اونجا.
انگار که نه اسباب، که ته مونده آرزوهاشو بار زده بود و می رفت.
*فقط اون لحظه که اشک گوشه چشمش رو پاک کرد، بندبند وجودمو سوزوند.* 🥺🥺😥
دیدگاه ها (۱۱)

#نشانه های.آدمهای.بیشعور🤯🥴😖...

#بلایای.طبیعی...

💢 فيلم كوتاه دو دقيقه‌ای كه سازنده‌ بيست‌ ساله آن برنده جایز...

سناریوووووو اوردم آخر کپشن مهم

chapter 2p18تهیونگ با اون پوزخندِ مرموزش، مستقیم به ا.ت خیره...

My NASTARAN

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط