{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو ماشین نشسته بودم و نگاهش می کردم.

تو ماشین نشسته بودم و نگاهش می کردم.
جوونی با اون همه امید و آرزو نشسته بود اونجا.
انگار که نه اسباب، که ته مونده آرزوهاشو بار زده بود و می رفت.
*فقط اون لحظه که اشک گوشه چشمش رو پاک کرد، بندبند وجودمو سوزوند.* 🥺🥺😥
دیدگاه ها (۱۱)

#نشانه های.آدمهای.بیشعور🤯🥴😖...

#بلایای.طبیعی...

💢 فيلم كوتاه دو دقيقه‌ای كه سازنده‌ بيست‌ ساله آن برنده جایز...

منم مثل همه افرادی که بار اول و آخرم دارم آقا رو میبینم با ص...

پارت ۲: غریبه‌ی مرموزاز دید: اتقلبم داشت از سینه‌ام می‌زد بی...

قلب های مرده پارت ۵۶**سه شب بعد – ساعت ۹:۴۷ شب**بارون گرفته ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط