chapter 2
chapter 2
p18
تهیونگ با اون پوزخندِ مرموزش، مستقیم به ا.ت خیره شده بود. ا.ت حس کرد گونههاش داره داغ میشه. نمیدونست باید چی بگه. تهیونگ انگار که داشت دلشو میخوند، گفت:
ته :«نترس. من کاریت ندارم.»
این حرفِ تهیونگ، انگار یه قفلِ توی دلِ ا.ت رو باز کرد. ترسش ریخت. یه کم جلوتر رفت و کنارِ تخت نشست. دیگه ازش فاصله نمیگرفت. سعی کرد عادی رفتار کنه، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده. انگار که اون شبِ لعنتی، اون اتفاقِ وحشتناک، هیچوقت رخ نداده.
ا.ت:«خوبم، تهیونگ. فقط… خسته بودم.» ا.ت صداشو صاف کرد و سعی کرد عادی به نظر بیاد.
تهیونگ نگاهش رو از ا.ت برنداشت. انگار داشت سعی میکرد چیزی رو توی صورتش پیدا کنه
ته:. «خوب شد که نموندی. اگه جونگکوک میدیدت، مجبور میشد یه فکری بکنه.»
ا.ت سرشو تکون داد.
ا.ت: «میدونم. ولی… دلم میخواست پیشت بمونم.»
این حرفِ ا.ت، یه موجِ خفیفِ تعجب رو توی صورتِ تهیونگ انداخت. انگار انتظارش رو نداشت. یه لحظه مکث کرد، بعد گفت: ته:«معرفت نه بابا، ها؟»
ا.ت لبخندِ کمرنگی زد.
ا.ت:«باید باشم دیگه، نه؟»
تهیونگ یه نفسِ عمیق کشید. سعی کرد اون تصویرِ وحشتناک رو از ذهنش پاک کنه. تصویرِ برادرِ ا.ت… تصویرِ خونی که رویِ دستایِ ا.ت مونده بود. ولی این تصویر، مالِ اون نبود. اون میدونست کارِ پک سوهو بوده. اما ا.ت، تویِ اون وضعیتِ روحی، فکر میکرد کارِ تهیونگ بوده. تهیونگ میخواست حقیقت رو بهش بگه، ولی نمیتونست. الان وقتش نبود.
ته:«آره… باید باشی.»
تهیونگ صداش یه کم لرزید
ته:. «ولی… اون شب… اون اتفاق… دیگه مهم نیست. مهم اینه که الان اینجاییم.»
تهیونگ با تردید گفت، انگار که خودش هم مطمئن نبود چطور باید این موضوع رو مطرح کنه
ته:. «اون کاری که… اون اتفاقی که افتاد… تقصیرِ تو نبود. فهمیدی؟»
ا.ت سرشو تکون داد. هنوز نمیدونست چطور با حقیقت روبرو بشه. حقیقتِ تلخِ مرگِ برادرش… و دروغی که بهش گفته بودن. ولی سعی میکرد حرفِ تهیونگ رو باور کنه. سعی میکرد فراموش کنه.
ا.ت: «سعی میکنم، تهیونگ. سعی میکنم فراموش کنم.»
بگیننننننننننننن اسمات میخوایییننن؟؟؟؟؟
p18
تهیونگ با اون پوزخندِ مرموزش، مستقیم به ا.ت خیره شده بود. ا.ت حس کرد گونههاش داره داغ میشه. نمیدونست باید چی بگه. تهیونگ انگار که داشت دلشو میخوند، گفت:
ته :«نترس. من کاریت ندارم.»
این حرفِ تهیونگ، انگار یه قفلِ توی دلِ ا.ت رو باز کرد. ترسش ریخت. یه کم جلوتر رفت و کنارِ تخت نشست. دیگه ازش فاصله نمیگرفت. سعی کرد عادی رفتار کنه، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده. انگار که اون شبِ لعنتی، اون اتفاقِ وحشتناک، هیچوقت رخ نداده.
ا.ت:«خوبم، تهیونگ. فقط… خسته بودم.» ا.ت صداشو صاف کرد و سعی کرد عادی به نظر بیاد.
تهیونگ نگاهش رو از ا.ت برنداشت. انگار داشت سعی میکرد چیزی رو توی صورتش پیدا کنه
ته:. «خوب شد که نموندی. اگه جونگکوک میدیدت، مجبور میشد یه فکری بکنه.»
ا.ت سرشو تکون داد.
ا.ت: «میدونم. ولی… دلم میخواست پیشت بمونم.»
این حرفِ ا.ت، یه موجِ خفیفِ تعجب رو توی صورتِ تهیونگ انداخت. انگار انتظارش رو نداشت. یه لحظه مکث کرد، بعد گفت: ته:«معرفت نه بابا، ها؟»
ا.ت لبخندِ کمرنگی زد.
ا.ت:«باید باشم دیگه، نه؟»
تهیونگ یه نفسِ عمیق کشید. سعی کرد اون تصویرِ وحشتناک رو از ذهنش پاک کنه. تصویرِ برادرِ ا.ت… تصویرِ خونی که رویِ دستایِ ا.ت مونده بود. ولی این تصویر، مالِ اون نبود. اون میدونست کارِ پک سوهو بوده. اما ا.ت، تویِ اون وضعیتِ روحی، فکر میکرد کارِ تهیونگ بوده. تهیونگ میخواست حقیقت رو بهش بگه، ولی نمیتونست. الان وقتش نبود.
ته:«آره… باید باشی.»
تهیونگ صداش یه کم لرزید
ته:. «ولی… اون شب… اون اتفاق… دیگه مهم نیست. مهم اینه که الان اینجاییم.»
تهیونگ با تردید گفت، انگار که خودش هم مطمئن نبود چطور باید این موضوع رو مطرح کنه
ته:. «اون کاری که… اون اتفاقی که افتاد… تقصیرِ تو نبود. فهمیدی؟»
ا.ت سرشو تکون داد. هنوز نمیدونست چطور با حقیقت روبرو بشه. حقیقتِ تلخِ مرگِ برادرش… و دروغی که بهش گفته بودن. ولی سعی میکرد حرفِ تهیونگ رو باور کنه. سعی میکرد فراموش کنه.
ا.ت: «سعی میکنم، تهیونگ. سعی میکنم فراموش کنم.»
بگیننننننننننننن اسمات میخوایییننن؟؟؟؟؟
- ۴.۶k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط