{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Im still love you

I'm still love you
p⁷

[زمان حال]
دوباره به لپتاپ خیره شدم، دیدم روی میز نشست و مشغول غذا خوردن شد همون‌طور که با گوشیش مشغول بود، من حتی اگه شبانه روز هم نگاهش میکردم بازم بنظرم کم بود، نمی‌تونستم آروم بگیرم باید می‌فهمیدم دلیل اینکه ازم جدا شد چی بود، هروقت می‌پرسیدم یا بحث رو عوض میکرد یا چشماش پر از اشک میشد، من مطمئن بودم که بی دلیل اینکار رو نکرده و باید بفهمم دلیلش رو
[فردا صبح ساعت 9:30]
یونا بازم داشت لجبازی میکرد دقیقا عین ا.ت لجباز بود، کراوتم رو تو دستش جمع کرده بود و با اخم می‌گفت
یونا: ازت خیلی ناراحت میشم، خب یکی امروز رو نرو سرکار، من دخترتم باید به من اهمیت بدی نه کار
تهیونگ: عزیزدلم مگه میشه بهت اهمیت ندم؟ من فقط یک دونه پرنسس بیشتر ندارم که ولی امروز واقعا کار مهمی دارم اما بهت قول میدم زود تمومش کنم و برگردم
یونا: من بچه نیستم می‌دونم زود برنمیگری
تهیونگ: بچه نیستی؟
نتونستم تحمل کنم به صورت کوچولوش که اخم کرده بود و بشدت بامزه شده بود نگاه میکردم آروم خندیدم که کراواتم رو بیشتر کشید
یونا: به من میخندی؟؟ اصلا باهات قهرم برو پیش کارت
کراواتم رو ول کرد و به سمت مینا و مادرم داشت میرفت با خنده دوباره گرفتمش تو بغلم و با لحن آرومی گفتم
تهیونگ: مامانت داره میاد پیشت و مطمئنم دوست نداره پرنسس کوچولوش رو اینجوری ببینه درضمن قول میدم خیلی زود بگردم طوری که اصلا متوجه نشی ساعت چطوری گذشت
یونا: عمه به بابام بگو منو بزاره پایین
مینا خندید و به تهیونگ گفت
مینا: پرنسس رو بزار پایین
تهیونگ سرش رو تکون داد گونه تپل و صورتی رنگش رو بوسید و آروم روی مبل گذاشت
تهیونگ: بای بای پرنسس بابا
یونا به تهیونگ حتی نگاه نکرد و تهیونگ از لجبازی دخترش دوباره خندید و سمت در رفت، به محض خارج شدنش ماشین ا.ت وارد حیاط عمارت شد، دقیقا جلوی در ایستاد و دستاش رو جلوی سینه اش ضربدری کرد ا.ت که پیاده شد با دیدن تهیونگ کمی مکث کرد و بعد از طی کردن چهار پله به تهیونگ رسید
تهیونگ: صبح بخیر
ا.ت: صبح تو هم بخیر
تهیونگ: تا برنگشتم حق نداری بری باید باهات صحبت کنم
و داشت میرفت سمت ماشینش می‌رفت که
ا.ت: فکر نمیکنم حق داشته باشی بهم دستور بدی
تهیونگ: دستور نبود، خواهش بود خانوم کوچولو
تهیونگ سوار شد و ا.ت رو که با چشمای بهت زده هنوز بهش خیره بود رو پشت سر گذاشت و ا.ت که با شنیدن دوباره لقب "خانوم کوچولو" توی قلبش دوباره گرما رو حس کرده بود
@heli_kim

حمایت یادتون نره قشنگام ✨
منتظر نظراتتون هستم 💙















#بی_تی_اس #بنگتن #سناریو #فیک #تهیونگ
دیدگاه ها (۵۰)

Happy birthday daddy💜✨#بی_تی_اس #بنگتن #نامجون

I'm still love you p⁸[ظهر]ا.ت و یونا و مینا نشسته بودن تو ات...

Happy birthday my lovely boy✨ We love you so much🥲❤️#بی_تی_ا...

I'm still love you p⁶لپتاپ رو از کشو در آوردم بعد از وارد کر...

love Between the Tides⁵⁴شبتق تق تق ا/ت: کیه؟ پ: منم دخترم ا/...

love Between the Tides⁶⁰یونا: نه باهامون بیا تهیونگ: آره بیا...

love Between the Tides⁶⁷یونا دستشو زد به کمرم و خواست منو از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط